پارت2
پارت2
باصدای دراتاق ازخواب بیدارشدم .باصدای گرفته گفتم :
-بله؟
کسی دراتاقو اروم بازکرد،نوری ازسالن به اتاق پخش شدکه چشاموزد.عصبی،نچی کردم.مامان بودکه باملایمت گفت:
-آدرین عزیزم بیدارشو،وقت شامه دیگه، باباتم تازه ازسرکاربرگشته؛ میخوایم شام بخوریم.
-باشه شمابریدالان میام منم.
وقتی مامان دراتاقوبست دوباره اتاق درتاریکی فرورفت.باکرخی بلندشدمو رفتم سرویس. آبی به صورتم زدم، تاازکسلی دربیام.ازپله هاپایین رفتموبعدواردآشپزخونه شدم،همه دورمیزشام منتظرمن بودن،باصدای بمی سلام کردم ونشستم سرجای همیشگیم پیش آرازوبابانشستم.
باباهمیشه سرمیز میشینه ومامان هم اون طرف میزکنارش.پیش مامان هم آزاده میشینه.میزغذاخوریمون به شکل مسطتیلی و بزرگه.باباروبه من کردوپرسید:
-سلام پسرم امروزچطورگذشت مدرسه؟ خوش گذشت؟
-خسته کننده بود.مثل همیشه.
باباباپوفی شروع کرد به غذاخوردن همه درسکوت غذامونوتموم کردیم .بعدکه کمک مامان میزوجمع کردیم،هرکسی به طرفی رفت. باباتونشیمن نشستومشغول تلوزیون تماشاکردن شد،آزاده هم درآشپزخانه درحال کمک کردن به مامان بود.من وآرازهم هرکدوممون به اتاق هامون رفتیم.من هوس کردم تمرین بوکس کنم تاحالوهوام عوض بشه.تیشرتمودرآوردمودستکشای مشکی رنگ بوکسموپوشیدم بعدنگاهی به کیسه بوکس کردم که کناراتاقم نزدیک پنجره ازسقف آویزونش کرده بودم.توجه ام به پنجره اتاقم جلب شدکه روبه حیاط پشتی بود.روبه درخت های بلندوسربه فلک کشیده بود.نمای عالی داشت.شباازتاریکی بین درخت هاحس خوبي میگرفتم. مثل جنگل خوفناک قصه ها بود. رفتم روبه روکیسه بوکسو ایستادموگاردگرفتم.بعدشروع کردم مشت زدن. چنددقیقه ای مشغول بودم که صدای تق تق دربلندشد.ازحرکت ایستادم.عصبی شدم ازاین که کسی مزاحم کارم شده بود. به تندی گفتم:
- بلههههه؟
دربازشودوآرازسرک کشیدداخل. باابروهای گره خورده تشرزد.
- آدرین میخوام درس بخونم فرداامتحان دارم لطفا آروم بگیر.
بااخم نگاش کردموباتندی گفتم تموم شد.....حالا تنهام بزار.اوهم باصدادراتاق روبستورفت.باعصبانیت دستکشاموازدستم درآوردموپرت کردم سمتی.تیشرتموازروی تخت چنگ زدمو دوباره پوشیدم.دستمولای موهام کشیدموعصبی اون هاروکشیدموپوفی کشیدم .حسابی خورده بودتوحالم.بابی حوصلگی نشستم سردرسام،کمی که گذشت باتمرکز بهترادامه دادم،انقدرغرق درس خوندن شدم که متوجه ساعت نبودم که ازنصف شب هم گذشته خسته خمیازه ای کشیدموبلندشدم،چراغوخاموش کردموسمت تخت رفتم. رفتم زیرپتوبعدهم خوابیدم.
باصدای دراتاق ازخواب بیدارشدم .باصدای گرفته گفتم :
-بله؟
کسی دراتاقو اروم بازکرد،نوری ازسالن به اتاق پخش شدکه چشاموزد.عصبی،نچی کردم.مامان بودکه باملایمت گفت:
-آدرین عزیزم بیدارشو،وقت شامه دیگه، باباتم تازه ازسرکاربرگشته؛ میخوایم شام بخوریم.
-باشه شمابریدالان میام منم.
وقتی مامان دراتاقوبست دوباره اتاق درتاریکی فرورفت.باکرخی بلندشدمو رفتم سرویس. آبی به صورتم زدم، تاازکسلی دربیام.ازپله هاپایین رفتموبعدواردآشپزخونه شدم،همه دورمیزشام منتظرمن بودن،باصدای بمی سلام کردم ونشستم سرجای همیشگیم پیش آرازوبابانشستم.
باباهمیشه سرمیز میشینه ومامان هم اون طرف میزکنارش.پیش مامان هم آزاده میشینه.میزغذاخوریمون به شکل مسطتیلی و بزرگه.باباروبه من کردوپرسید:
-سلام پسرم امروزچطورگذشت مدرسه؟ خوش گذشت؟
-خسته کننده بود.مثل همیشه.
باباباپوفی شروع کرد به غذاخوردن همه درسکوت غذامونوتموم کردیم .بعدکه کمک مامان میزوجمع کردیم،هرکسی به طرفی رفت. باباتونشیمن نشستومشغول تلوزیون تماشاکردن شد،آزاده هم درآشپزخانه درحال کمک کردن به مامان بود.من وآرازهم هرکدوممون به اتاق هامون رفتیم.من هوس کردم تمرین بوکس کنم تاحالوهوام عوض بشه.تیشرتمودرآوردمودستکشای مشکی رنگ بوکسموپوشیدم بعدنگاهی به کیسه بوکس کردم که کناراتاقم نزدیک پنجره ازسقف آویزونش کرده بودم.توجه ام به پنجره اتاقم جلب شدکه روبه حیاط پشتی بود.روبه درخت های بلندوسربه فلک کشیده بود.نمای عالی داشت.شباازتاریکی بین درخت هاحس خوبي میگرفتم. مثل جنگل خوفناک قصه ها بود. رفتم روبه روکیسه بوکسو ایستادموگاردگرفتم.بعدشروع کردم مشت زدن. چنددقیقه ای مشغول بودم که صدای تق تق دربلندشد.ازحرکت ایستادم.عصبی شدم ازاین که کسی مزاحم کارم شده بود. به تندی گفتم:
- بلههههه؟
دربازشودوآرازسرک کشیدداخل. باابروهای گره خورده تشرزد.
- آدرین میخوام درس بخونم فرداامتحان دارم لطفا آروم بگیر.
بااخم نگاش کردموباتندی گفتم تموم شد.....حالا تنهام بزار.اوهم باصدادراتاق روبستورفت.باعصبانیت دستکشاموازدستم درآوردموپرت کردم سمتی.تیشرتموازروی تخت چنگ زدمو دوباره پوشیدم.دستمولای موهام کشیدموعصبی اون هاروکشیدموپوفی کشیدم .حسابی خورده بودتوحالم.بابی حوصلگی نشستم سردرسام،کمی که گذشت باتمرکز بهترادامه دادم،انقدرغرق درس خوندن شدم که متوجه ساعت نبودم که ازنصف شب هم گذشته خسته خمیازه ای کشیدموبلندشدم،چراغوخاموش کردموسمت تخت رفتم. رفتم زیرپتوبعدهم خوابیدم.
- ۱.۳k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط