{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

chapter 2

chapter 2
p17
صدایِ پچ‌پچِ آرومِ تهیونگ و جونگ‌کوک، مثل یه وزوزِ ضعیف، توی گوشِ ا.ت پیچید. اولش متوجه نشد چی می‌شنوه، ولی کم‌کم صداها واضح‌تر شد. چشم‌هاش رو به سختی باز کرد. انگار یه وزنه سنگین رو پلکاش گذاشته بودن.

اولین چیزی که دید، نورِ ملایمِ صبح بود که داشت سعی می‌کرد خودش رو از پشتِ پرده‌ی ضخیمِ اتاق بندازه تو. بعد، چشماش افتاد به سمتِ تخت. تهیونگ رو دید که بیدار شده بود و داشت با جونگ‌کوک حرف می‌زد.

قلبش یه لحظه وایساد. ترسید که اگه بیدار بشن، یا اگه اونا بفهمن که اونجا بوده، چی می‌شه. سریع سرشو انداخت پایین، طوری که انگار هنوز خوابه. ولی تمامِ حواسش جمعِ حرف‌هایِ اونا بود.

تهیونگ داشت با جونگ‌کوک حرف می‌زد، ولی ا.ت حس می‌کرد تهیونگ یه جوریه. انگار یه چیزی اذیتش می‌کنه. تهیونگ یه وقتایی تو حرف زدنش مکث می‌کرد، انگار که می‌خواست یه چیزی بگه ولی نمی‌تونست. ا.ت مطمئن بود که تهیونگ داره ازش حرف می‌زنه. حس می‌کرد تهیونگ داره بهش فکر می‌کنه.

جونگ‌کوک هم همین‌طور. انگار که یه چیزایی رو می‌دونست، ولی خودش رو می‌زد به اون راه. ا.ت حس می‌کرد جونگ‌کوک داره سعی می‌کنه یه چیزی رو ازش مخفی کنه. یه حسِ بدی بهش می‌گفت که قضیه اونقدر که جونگ‌کوک می‌گه ساده نیست.

ا.ت همون‌جوری سرشو انداخته بود پایین، ولی تمامِ بدنش از استرس می‌لرزید. می‌خواست بلند شه و بره، ولی نمی‌تونست. دلش می‌خواست ببینه تهیونگ حالش خوبه یا نه. نگرانش بود.

وقتی دید که تهیونگ داره نگاهش می‌کنه، سریع‌تر چشماشو بست، انگار که تازه از خواب پریده. یه نفسِ عمیق کشید و سعی کرد عادی رفتار کنه.تهیونگ داشت با جونگ‌کوک حرف می‌زد، ولی یه حسی بهش می‌گفت که دیگه تنها نیستن. یه نگاهِ سریع به سمتِ ا.ت انداخت که انگار هنوز خواب بود. ولی یه تکونِ خیلی ریزِ چشمش، یه لرزشِ نامحسوسِ پلکش، باعث شد تهیونگ شک کنه.

یه لبخندِ کج و یه کم شیطنت‌آمیز روی لباش نشست. یه پوزخندِ نامحسوس که فقط جونگ‌کوک شاید متوجهش نمی‌شد، ولی ا.ت، اگه بیدار بود، حتماً می‌فهمید.

آروم صداشو برد بالا، ولی نه اونقدر که ا.ت بترسه.
ته : «از کی تا حالا بیداری، ا.ت؟»

چشم‌هایِ ا.ت یه لحظه باز شد، ولی سریع دوباره بست. سعی کرد عادی جلوه بده. ولی تهیونگ فهمیده بود. حس کرده بود که ا.ت داره نگاهش می‌کنه.

جونگ‌کوک که انگار متوجهِ بازیِ این دو نفر نشده بود، یه نگاهِ گذرا به ا.ت انداخت و گفت
کوکی:: «خب، پس بهتره بیشتر استراحت کنی. من دیگه باید برم. اگه کاری داشتی، خبرم کن.»

جونگ‌کوک رفت بیرون و اتاق دوباره ساکت شد. فقط صدایِ نفس کشیدنِ تهیونگ و ا.ت بود.

تهیونگ آروم گفت:
ته: «می‌دونم بیداری. از صدایِ نفسات معلومه.»

ا.ت دیگه نتونست نقش بازی کنه. آروم چشم‌هاشو باز کرد و مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.

دخترا اسمات میخواین؟ وبرای این پارت ها نیست .... پارت های جلو تر؟
دیدگاه ها (۱)

chapter 2p18تهیونگ با اون پوزخندِ مرموزش، مستقیم به ا.ت خیره...

chapter 2p19هنوز چند دقیقه از اون حرفای نیمه‌کاره نگذشته بود...

chapter 2p16چند ساعتی گذشت. ساعت از هفت صبح هم گذشته بود. نو...

chapter 2p15دکتر لی یه آمپول زد به تهیونگ، آرومش کنه. تهیونگ...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

پارت ۵عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط