بچه ها من استوری گذاشتم که باید کدوم یک از فیکای لیست رو
بچه ها من استوری گذاشتم که باید کدوم یک از فیکای لیست رو بزارم
بعدش دیدم فیک از جی هوپ نذاشتم برای همین تصمیم گرفتم اینو بنویسم
بریم سراغ فیک
________________________________________
چندپارتی:وقتی بچه نمیخواست و تو...pt¹
روی صندلی های سرد بیمارستان همراه با همسرش منتظر نشسته بود...منتظر بود تا اون خبری که همیشه ازش میترسید رو بشنوه
میتونست حدس بزنه دلیل حال تهوع های الکی حال بدش بابت چیه...ولی همش خودشو گول میزد که سرما خورده..ولی انگار دیگه نمیتونست به خودش دروغ بگه!
انگار جی هوپ حدس زده بود که چیشده..پس دست داهیون رو گرفت و باهم اومده بودن مطب دکتر..جی هوپ هم مثل داهیون استرس داشت ولی نه بیشتر از اون...
"خانم و آقای جانگ...بفرمایید"
داهیون با تردید از روی صندلی پاشد..به سمت پرستار رفتن:"تبریک میگم زوج خوشبخت!..خانم جانگ شما یک ماهه باردارید!"
برگه آزمایش رو داد دست جی هوپ...جی هوپ با اخم به برگه نگاه میکرد...داهیون استرسش شدت بیشتری گرفت..
هر زوج دیگه ای بود الان از شدت خوشحالی میپریدن بغل هم...ولی اونا نه!
داهیون هر لحظه دلش میخواست بزنه زیر گریه...جی هوپ هم که عصبی تر از همیشه شده بود...نا امید از بیمارستان اومدن بیرون..
.
.
تو کل راه باهم یه کلمه هم حرف نمیزدن...داهیون از پنجره به بیرون نگاه میکرد..خانواده های خوشحالی که برای بچشون از بستنی فروشی بستنی گرفته بودن..پدر مادر های خوشحال..اون تنها چیزی که دلش میخواست این بود که الان جای یکی از اون آدم های توی خیابون باشه...تنها چیزی که میخواست یه زندگی عادی ی اروم بود..دست اون نبود که سه سال پیش عاشق یه مافیا شد!
ولی نمیدونست که قراره تاوان بده...اون حتی اسم بچشون هم از خیلی خیلی وقت پیش انتخاب کرده بود...اون عاشق بچه ها بود..همیشه دوست داشت یه دختر یا یه پسر کوچولو داشته باشه اما...
جی هوپ از اول ازدواجشون بهش گفته بود که نباید بچه دار بشن..چندین بار سر این موضوع دعوا کرده بودن..داهیون قبلا هم گفته بود میخواد بچه دار بشن ولی جی هوپ مخالفت شدیدی کرده بود..داهیون دلیل این کارشو نمیدونست..چی میشد اوناهم مثل بقیه زندگی میکردن؟؟
مثل بقیه ی آدم های دنیا...
''واسه فردا..وقت دکتر میگیرم...بچه هنوز کامل نیست..پس بهتره زودتر سقتش کنیم..درسته؟؟"
پشت چراغ قرمز وایساده بودن...داهیون سرش پایین انداخته بود و جی هوپ داشت نگاهش میکرد..داهیون بدونه اینکه بفهمه داشت گریه میکرد..جی هوپ دوباره تکرار:"فردا...سقتش میکنیم...سقتش میکنی...درسته؟؟؟"
داهیون گلوشو صاف کرد:"اوهوم..بله..."
چراغ سبز شد..
جی هوپ متوجه ی گریه داهیون شده بود..بوسه ای روی سرش زد و دستشو گرفت:"اینو بدون هر کاری دارم میکنم...واسه صلاح خودمو خودته.."
ولی این حرفش نه تنها داهیون رو اروم نکرد بله اشکاش شدت هم گرفتن...
اینکه جی هوپ بچه نمیخواست دلیل خیلی خوبی داشت..شاید اگه به داهیون میگفت اون درکش میکرد ولی...
یه چیزی ته دلش میگفت هیچکس نباید بفهمه...هیچکس
مخصوصا داهیون!
ادامه دارد...
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
بعدش دیدم فیک از جی هوپ نذاشتم برای همین تصمیم گرفتم اینو بنویسم
بریم سراغ فیک
________________________________________
چندپارتی:وقتی بچه نمیخواست و تو...pt¹
روی صندلی های سرد بیمارستان همراه با همسرش منتظر نشسته بود...منتظر بود تا اون خبری که همیشه ازش میترسید رو بشنوه
میتونست حدس بزنه دلیل حال تهوع های الکی حال بدش بابت چیه...ولی همش خودشو گول میزد که سرما خورده..ولی انگار دیگه نمیتونست به خودش دروغ بگه!
انگار جی هوپ حدس زده بود که چیشده..پس دست داهیون رو گرفت و باهم اومده بودن مطب دکتر..جی هوپ هم مثل داهیون استرس داشت ولی نه بیشتر از اون...
"خانم و آقای جانگ...بفرمایید"
داهیون با تردید از روی صندلی پاشد..به سمت پرستار رفتن:"تبریک میگم زوج خوشبخت!..خانم جانگ شما یک ماهه باردارید!"
برگه آزمایش رو داد دست جی هوپ...جی هوپ با اخم به برگه نگاه میکرد...داهیون استرسش شدت بیشتری گرفت..
هر زوج دیگه ای بود الان از شدت خوشحالی میپریدن بغل هم...ولی اونا نه!
داهیون هر لحظه دلش میخواست بزنه زیر گریه...جی هوپ هم که عصبی تر از همیشه شده بود...نا امید از بیمارستان اومدن بیرون..
.
.
تو کل راه باهم یه کلمه هم حرف نمیزدن...داهیون از پنجره به بیرون نگاه میکرد..خانواده های خوشحالی که برای بچشون از بستنی فروشی بستنی گرفته بودن..پدر مادر های خوشحال..اون تنها چیزی که دلش میخواست این بود که الان جای یکی از اون آدم های توی خیابون باشه...تنها چیزی که میخواست یه زندگی عادی ی اروم بود..دست اون نبود که سه سال پیش عاشق یه مافیا شد!
ولی نمیدونست که قراره تاوان بده...اون حتی اسم بچشون هم از خیلی خیلی وقت پیش انتخاب کرده بود...اون عاشق بچه ها بود..همیشه دوست داشت یه دختر یا یه پسر کوچولو داشته باشه اما...
جی هوپ از اول ازدواجشون بهش گفته بود که نباید بچه دار بشن..چندین بار سر این موضوع دعوا کرده بودن..داهیون قبلا هم گفته بود میخواد بچه دار بشن ولی جی هوپ مخالفت شدیدی کرده بود..داهیون دلیل این کارشو نمیدونست..چی میشد اوناهم مثل بقیه زندگی میکردن؟؟
مثل بقیه ی آدم های دنیا...
''واسه فردا..وقت دکتر میگیرم...بچه هنوز کامل نیست..پس بهتره زودتر سقتش کنیم..درسته؟؟"
پشت چراغ قرمز وایساده بودن...داهیون سرش پایین انداخته بود و جی هوپ داشت نگاهش میکرد..داهیون بدونه اینکه بفهمه داشت گریه میکرد..جی هوپ دوباره تکرار:"فردا...سقتش میکنیم...سقتش میکنی...درسته؟؟؟"
داهیون گلوشو صاف کرد:"اوهوم..بله..."
چراغ سبز شد..
جی هوپ متوجه ی گریه داهیون شده بود..بوسه ای روی سرش زد و دستشو گرفت:"اینو بدون هر کاری دارم میکنم...واسه صلاح خودمو خودته.."
ولی این حرفش نه تنها داهیون رو اروم نکرد بله اشکاش شدت هم گرفتن...
اینکه جی هوپ بچه نمیخواست دلیل خیلی خوبی داشت..شاید اگه به داهیون میگفت اون درکش میکرد ولی...
یه چیزی ته دلش میگفت هیچکس نباید بفهمه...هیچکس
مخصوصا داهیون!
ادامه دارد...
خلاصه که ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۱۰۶.۹k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط