{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:62


با شنیدن حرفم سر جاش وایساد ... صورتشو کمی سمتم چرخوند ... میتونستم ببینم بازم اخم کرده ... واقعیت این بود که من هميشه اون مرد بی رحم و بی پروا رو با کسی که تو فکرم داشتم, اشتباه میگرفتم !

هميشه از چیزی که فکر میکردم کشنده تر و بی احساس تر رفتار میکرد ... هميشه از چیزی که فکر میکردم بیشتر نابودم میکرد ...!

بی هیچ حرفی راهشو ادامه داد اما یهو تعادلشو از دست داد و فورا به کانتر تکیه داد...
دویدم سمتش و دستشو گرفتم

هیزل:مراقب باش!

دست بی رمقشو از تو دستم کشید و من دوباره دستشو گرفتم ...
انداختم دور گردنم و مجبورش کردم بهم تکیه بده و کنارم راه بیاد ... من میتونم نگاهش نکنم...میتونم بوش نکنم...میتونم براش حرفای کشنده ی خودشو تکرار کنم و فرسخ ها ازش فاصله بگیرم...اما نمیتونم بی تفاوت از کنارش رد شم و اجازه بدم زمین بخوره!

اگه بخواد بیفته من اولین کسی ام که زمین میشم زیر آوارش.
چهره ی سر به زیرشو نگاه کردم ... چشماش بسته بود..وارد اتاقش شدیم و من بازم بوی غلیظ الکل رو حس کردم ... تن سنگینشو ول کردو رو تخت ... ساعدش که از لبه ی تخت بیرون زده بود رو برگردوندم رو تشکش ... ملافه ای رو کشیدم روش و چشمم به دستاش افتاد...اون خیلی بیشتر از خراشی که رو صورت من بود, خون از دست داده بود ... با اينکه از خون میترسیدم،احساسی که نسبت به خونش داشتم مثل این بود که بچه ی خودم زخمی شده.
بچه ای که از خون خودمه ... و انگار این خود منم که داره ازم خون میره.

همون دل ضعفه ای که آدم بعد از دیدن خونریزی زخم خودش میگیره رو حس میکردم

چند تا از کمداشو باز کردم تا حوله ی تمیز پیدا کنم...چند تا حوله ی کوچیک و سفید روی هم تا شده بود.

دو تاشو برداشتم و با آب گرم خیسشون کردم...

کنارش رو زمین نشستم ... آروم دستاشو از اون خون تازه پاک کردم و چهره ی غرق خوابشو نگاه کردم....ز دستش عصبانی شدم !
چرا این کارو با خودت کردی؟! آخه چرا انقد دیوونه ای؟!

خون بعضی زخمای کوچیک رو انگشتاش هنوز کاملا بند نیومده بود ... فکرمو به کار انداختم
که یادم بیاد اون شب چسب زخمو از کجا اورد....اما تلاشم نتیجه ای نداشت...

دور و برمو نگاه کردم و چشمم به کشو کنار تختش افتاد،بازش کردم که شاید چسب زخم
پیدا کنم ... اما با صحنه ای مواجه شدم که باعث شد رگای قلبم پاره شه ! خشکم زد ... !!!

تمام کوچه پس کوچه های پر سر و صدای افکارم خفه خون گرفتن و تو یه سکوت مرگ باررغوطه ور شدن...

کش موهام تو کشو بود !
اما موضوع عجیب تر اين بود که .... مطمئن بودم چیزی که کنارش گذاشته در عطرمه!...

سرجام میخکوب شده بودم ... چطور میتونستم باور کنم که دارم چی میبینم ...

ادامه دارد....
لایک فراموش نشه ✨

#فیک #فیکشن #رمان
دیدگاه ها (۲۷)

My professor Part:63دستمو دو دل بردم سمت در کوچیک توی کشو......

My professor Part:64صدای بم و بی تفاوتش از تو اتاق اومد: ته...

My professor Part:61اما فورا با حالت موهاش تشخیص دادم که جئو...

My professor Part:60برگه ی تو کلاسورم که توش راه حل سوالمو ن...

My professor Part:46وارد اتاقش شدیم....اتاق نیمه تاریکی که ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط