My professor
My professor
Part:60
برگه ی تو کلاسورم که توش راه حل سوالمو نوشته بود از بقیه برگه ها جدا کردم و همراه پاکت پول،لای کتاب فیزیک گذاشتم...
وسایل روی میز آرایشو مرتب کردم و بی حرکت موندم....در عطرم کو؟
خم شدم رو زمین و اطراف میزو گشتم...اما نبود...اه
چقدر وسایل بی در میرم رو مخم.... مخصوصا بعد از همچین شبی که آستانه ی تحملم به صفر رسیده بود....عطرو پشت آینه قایم کردم تا جلوی چشمم نباشه.
باید تمام این مسیرو که با پای برهنه اومده بودم رو با پاهای زخمی برمیگشتم...!
بدو اینکه حتی یه نفر متوجهش شده باشه!پس تنهایی که میگفتن چی بیشتر از این داشت؟!
ما توی یه خونه زندگی میکردیم...رو یه میز غذا میخوردیم...توی یه آزمایشگاه کار میکردیم...مثل همیشه با هم حرف میزدیم...ولی...من دیگه بهش نگاه نمیکردم!
حتی سعی میکردم وقتی فاصلش باهام کمه نفس نکشم که بوی عطرش هواییم نکنه...سنگینی نگاهشو رو خودم موقع کار کردن حس میکردم...میدونستم کاملا در جریان تغییر رفتارم هست...اما اینکه دلیلشو نمیپرسید نشون میداد همه چیزو میدونه و بهم حق میده....
یه شب که کارمون به ماسک نیازی نداشت رو به میز و پشت به اون وایساده بودم..
موهامو پشت سرم جمع کردم و دم اسبی بستمشون که موقع کار مزاحمم نشن...اما تا دستمو از موهام جدا کردم کش از دور موهام کشیده شد...با تعجب رومو چرخوندم و دیدم دست به جیب پشت سرم وایساده...دو ثانیه دو چشمام نگاه کرد و بعد راهشو کشید سمت میز کار خودش...اون شب این سوال بارها برام پیش اومد که چرا این کارو کرد...اما تا از خودم می پرسیدمش دندونامو رو هم فشار میدادم و قاطعانه به خودم میگفتم:
خودتو گول نزن...تو بدون هیچ شناختی از زندگی شخصیش بهش علاقه مند شدی...
و حالا حقته که اینطور دست و پای خودتو داغ کنی سمتش نرن...
.......
شب بعد درحالی که داشتم اعداد رو دستگاهو یادداشت میکردم ته خودکارمو طبق عادت به پایین گردنم می مالیدم که تو ذهنم محاسبه کنم....و اون که داشت با دکمه های همون دستگاه ور میرفت بی حرکت موند و نگاهم کرد
جونگکوک:نکن.
متعجب نگاهش کردم
هیزل: بله؟
خودکار تو دستمو نگاه کرد
جونگکوک:گفتم این کارو نکن!
چند ثانیه به خودکارم خیره شدم تا فهمیدم منظورش چیه....نگاه سردرگممو انداختم پایین.
خب چرا؟! مشکل چی بود؟....اهمیتی نداره....فقط دیگه انجامش نمیدم...بیخیال محاسبه ی ذهنی شدم...بدون هیچ حرفی رو گوشه ی کاغذم نوشتم...
و اون نفس عمیقی کشید و ازم دور شد.
.....
شب سوم طرفای ساعت یک،خونه تاریک و ساکت بود....همیشه این ساعت از خستگی بیهوش میشدم....اما امشب هر چقدر تو جام غلت میزدم خوابم نمیبرد...
چشمام داشت گرم میشد که صدای افتادن جسم شیشه ای رو زمینو شنیدم که شکسته شد...
صدا از طرفای آشپزخونه میومد...ژاکتمو تنم کردم و رفتم یه سر به آشپزخونه بزنم...
نور ضعیف و زرد رنگ لامپای کوچیک کمی فضای آشپزخونه رو روشن کرده بود...
به نظر خالی میومد...دور و برمو نگاه کردم...مجسمه های غول پیکر تو اون تاریکی ترسناک تر به نظر میرسیدن....بزاقمو قورت دادم و رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم...
به محض اینکه رفتم داخل،با دیدن یه کالبد سیاه پوش که رو زمین نشسته بود وحشت کردم....
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #رمان
Part:60
برگه ی تو کلاسورم که توش راه حل سوالمو نوشته بود از بقیه برگه ها جدا کردم و همراه پاکت پول،لای کتاب فیزیک گذاشتم...
وسایل روی میز آرایشو مرتب کردم و بی حرکت موندم....در عطرم کو؟
خم شدم رو زمین و اطراف میزو گشتم...اما نبود...اه
چقدر وسایل بی در میرم رو مخم.... مخصوصا بعد از همچین شبی که آستانه ی تحملم به صفر رسیده بود....عطرو پشت آینه قایم کردم تا جلوی چشمم نباشه.
باید تمام این مسیرو که با پای برهنه اومده بودم رو با پاهای زخمی برمیگشتم...!
بدو اینکه حتی یه نفر متوجهش شده باشه!پس تنهایی که میگفتن چی بیشتر از این داشت؟!
ما توی یه خونه زندگی میکردیم...رو یه میز غذا میخوردیم...توی یه آزمایشگاه کار میکردیم...مثل همیشه با هم حرف میزدیم...ولی...من دیگه بهش نگاه نمیکردم!
حتی سعی میکردم وقتی فاصلش باهام کمه نفس نکشم که بوی عطرش هواییم نکنه...سنگینی نگاهشو رو خودم موقع کار کردن حس میکردم...میدونستم کاملا در جریان تغییر رفتارم هست...اما اینکه دلیلشو نمیپرسید نشون میداد همه چیزو میدونه و بهم حق میده....
یه شب که کارمون به ماسک نیازی نداشت رو به میز و پشت به اون وایساده بودم..
موهامو پشت سرم جمع کردم و دم اسبی بستمشون که موقع کار مزاحمم نشن...اما تا دستمو از موهام جدا کردم کش از دور موهام کشیده شد...با تعجب رومو چرخوندم و دیدم دست به جیب پشت سرم وایساده...دو ثانیه دو چشمام نگاه کرد و بعد راهشو کشید سمت میز کار خودش...اون شب این سوال بارها برام پیش اومد که چرا این کارو کرد...اما تا از خودم می پرسیدمش دندونامو رو هم فشار میدادم و قاطعانه به خودم میگفتم:
خودتو گول نزن...تو بدون هیچ شناختی از زندگی شخصیش بهش علاقه مند شدی...
و حالا حقته که اینطور دست و پای خودتو داغ کنی سمتش نرن...
.......
شب بعد درحالی که داشتم اعداد رو دستگاهو یادداشت میکردم ته خودکارمو طبق عادت به پایین گردنم می مالیدم که تو ذهنم محاسبه کنم....و اون که داشت با دکمه های همون دستگاه ور میرفت بی حرکت موند و نگاهم کرد
جونگکوک:نکن.
متعجب نگاهش کردم
هیزل: بله؟
خودکار تو دستمو نگاه کرد
جونگکوک:گفتم این کارو نکن!
چند ثانیه به خودکارم خیره شدم تا فهمیدم منظورش چیه....نگاه سردرگممو انداختم پایین.
خب چرا؟! مشکل چی بود؟....اهمیتی نداره....فقط دیگه انجامش نمیدم...بیخیال محاسبه ی ذهنی شدم...بدون هیچ حرفی رو گوشه ی کاغذم نوشتم...
و اون نفس عمیقی کشید و ازم دور شد.
.....
شب سوم طرفای ساعت یک،خونه تاریک و ساکت بود....همیشه این ساعت از خستگی بیهوش میشدم....اما امشب هر چقدر تو جام غلت میزدم خوابم نمیبرد...
چشمام داشت گرم میشد که صدای افتادن جسم شیشه ای رو زمینو شنیدم که شکسته شد...
صدا از طرفای آشپزخونه میومد...ژاکتمو تنم کردم و رفتم یه سر به آشپزخونه بزنم...
نور ضعیف و زرد رنگ لامپای کوچیک کمی فضای آشپزخونه رو روشن کرده بود...
به نظر خالی میومد...دور و برمو نگاه کردم...مجسمه های غول پیکر تو اون تاریکی ترسناک تر به نظر میرسیدن....بزاقمو قورت دادم و رفتم تو آشپزخونه که آب بخورم...
به محض اینکه رفتم داخل،با دیدن یه کالبد سیاه پوش که رو زمین نشسته بود وحشت کردم....
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #رمان
- ۳.۱k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط