{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:63

دستمو دو دل بردم سمت در کوچیک توی کشو...بلندش کردم و اوردمش نزدیک بینیم.
بوی عطر خودم بود ! ... چهرشو گیج و مبهوت نگاه کردم ...

چرا باید در عطرمو از وسایلم برداشته باشه ... و چرا اونو تو کشویی گذاشته که دقیقا کنار تختشه...

چهره‌اش هر چقدر بیشتر غرق خواب ميشد معصوم تر به نظر میرسید و بیشتر جگرمو آتیش میزد..

یعنی ممکنه؟! .... به در عطرم زل زدم... جسم کوچیکی که یه عالمه حرف برای گفتن داشت ....
اولینش این بود که من تو تجربه کردن همه ی حسام تنها نبودم ! ...

و تو تمام این مدت یه شریک مخفیانه برای اون همه حس مرگ بار داشتم بدون اینکه روحم هم با خبر باشه ... جسم کوچیکی که هیچوقت فکر نمیکردم بخواد تمام خاطراتی که باهاش داشتمو بیاره جلو چشمم و صداشو تو گوشم تکرار کنه ... معنی جمله هاش صد و هشتاد درجه برام عوض ميشد و هر کدومشو که یادم میفتاد ضربان قلبم بالاتر میرفت ...

" ازش آدرس داری؟ شماره ... هر کوفتی"

" من اینجام خانم! از چی میترسی؟"
" چرا فکر کردم ماسک نداری ... "
" هیزل جان؟ صدامو میشنوی ... "
" از اونجا که اولین دختری هستی که پاشو تو این خونه میزاره لباس و وسیله ی دخترونه ای ندارم که بهت بدم "
" چیز دیگه ای لازم نداری عزیزم؟"
" اذیتت کرده ؟!"
" دروغگوی افتضاحی هستی ... "
" معذرت میخوام ... واقعا چیز دیگه ای بهت نخورد ؟؟"
" منی که هیچوقت قصد آسیب رسوندن بهتو نداشتم ... حالا لایق این ترس عمیقی‌ام که نسبت بهم داری؟!"
" تو واقعا خوبی؟؟!*
" استراحت کن ... واسه نادیده گرفتن من به
انرژی نیاز داری .. "


اگه دلیل زخم رو دستاش من باشم دستامو از ريشه قطع میکنم! چطور وقتی بهم گفت یاد شخص دیگه ای میندازمش به این موضوع فکر نکردم که خودش گفته بود قبل از من هیچ دختری وارد اين خونه نشده؟!

چطور در مورد همچین مرد تنهایی چنین پیش داوری بی رحمانه ای کرده بودم؟!

چطور به خودم اجازه دادم .... و چطور تونستم سه شبانه روز نگاهش نکنم ؟! ... بی رحم واقعی کی بود ؟!
من یا جئون؟! .... دستاشو نگاه کردم و چشمام پر اشک شد...من چیکار کرده بودم...!

........

دستامو به زانوهام تکیه دادم و به نفس نفس افتادم ...
پاهام از کوفتگی گز گز میکرد...
یهو صدای قدماشو از کتابخونه شنیدم،دویدم سمت اون صدا .

رسما کل روز رو داشت ازم فرار میکرد!

من حتی بوی عطرشو از یکی از سالنا حس کردم و مطمئن بودم خونس ...اما تا میرفتم سمتش ناپدید ميشد ... تو کتابخونه دور خودم چرخیدم و تمام آزمایشگاهو
گشتم ... اولاش بابت اینکه باهاش مواجه بشم دو دل بودم...

اما وقتی فهمیدم ازم فرار میکنه جرات گرفتم که قاطعانه دنبالش بگردم ...

باید درمورد چیزایی که دیشب دیدم و شنیدم با هم حرف میزدیم ...

باید این جنگ تموم نشدنی که بین جملات ضد و نقیض تو سرم درست شده بود رو
شاید میتونست حتی با یه نگاهش هم این کارو بکنه! ... فقط باید میدیدمش!

حتی اگه نمیدونستم چطور باید شروع به حرف زدن بکنمم مهم نبود ...
حالا که دست جفتمون یه جورایی برای هم رو شده بود, میدونستم حتی اگه جلوی هم وایسیم و به هم نگاه کنیم متوجه میشیم تصمیم طرف مقابل چیه ...

چیزی که بیشتر از همه چی داشتم وجب به وجب عمارت رو دنبالش میگشتم,درواقع جواب سوالاتم بود ... بزرگ ترینش هم این بود که چرا باید تو تمام این مدت انقدر ماهرانه علاقشو ازم مخفی کرده باشه ...

آخرین جایی که به ذهنم رسید اتاق تهیونگ بود
تنها جایی که نگشته بودم و هیچوقت واردش نشده بودم ... جلوی در وایسادم ...طبق معمول صدای موزیک متال و عجیبی میومد که خواننده رسما داشت توش جیغ میزد ... نفس عمیقی کشیدم و آروم چند تا ضربه به در زدم .

هیزل:تهیونگ؟ میتونم بیام داخل؟

ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🦋

#فیک #فیکشن #رمان
دیدگاه ها (۶)

My professor Part:64صدای بم و بی تفاوتش از تو اتاق اومد: ته...

My professor Part:65قطعا فکر میکرد توهمه ... آخه من که تا خو...

My professor Part:62با شنیدن حرفم سر جاش وایساد ... صورتشو ک...

My professor Part:61اما فورا با حالت موهاش تشخیص دادم که جئو...

Part¹⁰ 🦢 ...

My professor Part:28سرمو تو دستام گرفتم....چرا حتی کسی که من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط