همچو طوفان آمد و در کنج دل سکنا گرفت
همچو طوفان آمد و در کُنجِ دل سُکنا گرفت
آتشم زد بی هوا او هر چه بود از ما گرفت
خونِ دلها خوردم و عشقش نصیب دیگری
بی محابا سینه ام را رنگِ استغنا گرفت
رهگذر شد گوییا در باغِ حسرت آرزو
شورِ چشمم شد وفا را بیوفا مبنا گرفت
زندگی شاید همین باشد غروبی پُر فریب
قطره ای بارانِ سنگی در نگاهم جا گرفت
آشنا شد با دلم نا مهربانی پیشه کرد
ای دریغا حال و روزم را چه نا زیبا گرفت
تا که در دنیا نباشد عاشقان را اختیار
ماهیان را بی قراری از دلِ دریا گرفت
آتشم زد بی هوا او هر چه بود از ما گرفت
خونِ دلها خوردم و عشقش نصیب دیگری
بی محابا سینه ام را رنگِ استغنا گرفت
رهگذر شد گوییا در باغِ حسرت آرزو
شورِ چشمم شد وفا را بیوفا مبنا گرفت
زندگی شاید همین باشد غروبی پُر فریب
قطره ای بارانِ سنگی در نگاهم جا گرفت
آشنا شد با دلم نا مهربانی پیشه کرد
ای دریغا حال و روزم را چه نا زیبا گرفت
تا که در دنیا نباشد عاشقان را اختیار
ماهیان را بی قراری از دلِ دریا گرفت
- ۳.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط