{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_30

یونا به او نگاه کرد.

«یعنی چی؟»

چشم‌های جه‌هون برای لحظه‌ای نرم شد.

«یعنی تو هنوز نمی‌دونی چقدر برای بعضی‌ها تهدیدی.»

یونا می‌خواست جواب بدهد که صدای پیامک روی گوشی‌اش آمد.

یک شماره‌ی ناشناس.

فقط یک خط متن:

«اگه می‌خوای بفهمی چه کسی به پدرت خیانت کرد، امشب تنها بیا پشت ساختمان قدیمی سونگ‌هه.»

یونا رنگش پرید.

جه‌هون فوراً پرسید:

«چی شده؟»

یونا گوشی را به او نشان داد.

جه‌هون پیام را خواند و صورتش سخت شد.

«نرو.»

یونا به او خیره شد.

«اگه نرم، شاید هیچ‌وقت نفهمم.»

جه‌هون یک قدم جلو آمد.

«و اگه تله باشه؟»

یونا آرام گفت:

«ممکنه تله باشه. اما شاید هم تنها سرنخ واقعی باشه.»

جه‌هون لحظه‌ای سکوت کرد، بعد گوشی‌اش را بیرون آورد و گفت:

«من هم میام.»

یونا مخالفت کرد:

«گفته فقط من.»

«و من گفتم مهم نیست.»

نگاهشان در هم گره خورد؛

این بار نه مثل قبلِ جنگ، نه فقط مثل دو هم‌پیمان.

چیزی در سکوت بینشان بود که یونا نمی‌خواست اسمش را بگذارد.

باد آمد.

و برای یک لحظه، یونا حس کرد جهان کوچک‌تر شده است؛ فقط او و جه‌هون، در میانه‌ی یک خطر بزرگ.
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_31شب، تاریک‌تر از همیشه بود.یون...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_32هوای پشت ساختمان قدیمی سونگ‌ه...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_29جه‌هون که تا آن لحظه ساکت بود...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_28تالار کنفرانس شرکت چئون، بزرگ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_19« یعنی چی؟ »جه‌هون برای چند ث...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_5همه ساکت شدند .یونا که تا آن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط