معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁷⁷
ـــهیوناـــ
تقریباً میتونستم ببینم.عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم.فقط قدرت تشخیص اینو داشتم که الان توی ماشین نشستم.دست کسی روی دستمه و محکم گرفته.عطر تلخی داره.صدای حرکت نرم لاستیک روی اسفالت سفت رو میشنیدم
سرمو روبه کسی که دستمو گرفته بود برگردوندم.
ای تف بر زاتت
بابام بود.اولین باریه که باهام تماس فیزیکی برقرار کرده بود.
انگار که برق گرفته باشم،صاف نشستم
+بابا
هنوز اخم داشت،هنوز جدی بود و هنوز همون عوضی بود.اما...احساس میکردم این بار فرق داشت.تو چشمای قهوه ایش که هم رنگ چشمام بود،چیز جدیدی وجود داشت
=استراحت کن
درسته.باید استراحت میکردم.قرصم پیشم نبود
به حالت قبلم برگشتم.سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم.
...
کسی صدام میزد.جوری که انگار به مژه هام دنبل بسته بودن،چشمام سنگین بود و باز کردنشون سخت.
اون یارو که اسممو صدا میزد دست بردارد نبود پس مجبور شدم اون پلک های سنگینمو باز کنم.
نامجون بود.همون کسی که بیدارم کرده بود
+کوری چیزی ای؟خو خوابم
°منم صدات زدم که بیدار شی
منطقی بود،قانع شدم
°پاشو رسیدیم
به دور و بر نگاه کردم.تو ماشین بودم و ماشین تو پارکینگ بود.هیچکس جز من تو ماشین نبود و نامجون درو باز کرده بود.
اقدام به بلند شدن کردم
°وایسا وایسا وایسا
+هوم؟
یه ورقه قرص کف دستم گذاشت و یه بطری هم بهم داد
°قرصتو بخور بعد میریم
همون دارویی بود که الان بخاطرش زندم.با آب خوردمش.چند دقیقه ای طول میکشید تا اثرشو بکنه و مثل اینکه نامجونم اینو میدونست
فصل دوم
P⁷⁷
ـــهیوناـــ
تقریباً میتونستم ببینم.عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم.فقط قدرت تشخیص اینو داشتم که الان توی ماشین نشستم.دست کسی روی دستمه و محکم گرفته.عطر تلخی داره.صدای حرکت نرم لاستیک روی اسفالت سفت رو میشنیدم
سرمو روبه کسی که دستمو گرفته بود برگردوندم.
ای تف بر زاتت
بابام بود.اولین باریه که باهام تماس فیزیکی برقرار کرده بود.
انگار که برق گرفته باشم،صاف نشستم
+بابا
هنوز اخم داشت،هنوز جدی بود و هنوز همون عوضی بود.اما...احساس میکردم این بار فرق داشت.تو چشمای قهوه ایش که هم رنگ چشمام بود،چیز جدیدی وجود داشت
=استراحت کن
درسته.باید استراحت میکردم.قرصم پیشم نبود
به حالت قبلم برگشتم.سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمامو بستم.
...
کسی صدام میزد.جوری که انگار به مژه هام دنبل بسته بودن،چشمام سنگین بود و باز کردنشون سخت.
اون یارو که اسممو صدا میزد دست بردارد نبود پس مجبور شدم اون پلک های سنگینمو باز کنم.
نامجون بود.همون کسی که بیدارم کرده بود
+کوری چیزی ای؟خو خوابم
°منم صدات زدم که بیدار شی
منطقی بود،قانع شدم
°پاشو رسیدیم
به دور و بر نگاه کردم.تو ماشین بودم و ماشین تو پارکینگ بود.هیچکس جز من تو ماشین نبود و نامجون درو باز کرده بود.
اقدام به بلند شدن کردم
°وایسا وایسا وایسا
+هوم؟
یه ورقه قرص کف دستم گذاشت و یه بطری هم بهم داد
°قرصتو بخور بعد میریم
همون دارویی بود که الان بخاطرش زندم.با آب خوردمش.چند دقیقه ای طول میکشید تا اثرشو بکنه و مثل اینکه نامجونم اینو میدونست
- ۱۳۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط