{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به یاد ندارم نابینایی به من تز زده باشد،اما هر وقت تنم به

به یاد ندارم نابینایی به من تز زده باشد،اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند:مگه کوری؟؟؟


آن چه نادیدنی بود از مردم دنیا دیدم و باورم گشت که آسایش نابینا در چیست!!!
دیدگاه ها (۱)

پاپوش های شیک!!1

پاپوش های شیک!!2

مردها مهربانند وزن ها خودخواه...!خیلی از زن ها حاضر نیستند م...

دوستانم را نمی دانم....اما من در رفاقت این گونه ام: "پایـــ...

the first lie

🌿 قسمت چهارم       روزهایی که هیچ‌کس از آن‌ها               ...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴³یک هفته گذشته بود...همه ...

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک: فرشته‌ای در میان طوفانزندگی **...

part 50 ≈ الو.....نامجوننامجون« عا....سلام بابا»≈سلام نامجون...

پارت چهارم: نقابِ دوستکلاس هنوز پر از همهمه بود که برادرهام ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۱۶: مسیرِ انحرافینگاهش مثلِ تیغ رو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p3«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط