{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p3

«دیشب بابابزرگم یه چیز عجیب تعریف می‌کرد. می‌گفت قدیما مردم جرئت نمی‌کردن نزدیک مرز اون یکی دنیا بشن، می‌گفت احتمالا مال خون‌آشام ها بوده بشن خیلی قدیم که دنیا ها یکی بود.....نمیدونم شاید چندصد سال»

نینا با خنده گفت:
«تو هم که هر هفته یه داستان جدید پیدا می‌کنی.»
«جدی میگم! می‌گفت یه زمانی هرکی می‌رفت اون اطراف، دیگه برنمی‌گشت.»
«فیلم ترسناک کمتر ببین.»

یوری خواست جواب بده که گوشی نینا لرزید.
یه پیام ناشناس.
شماره نداشت.
فقط یه جمله روی صفحه بود.
«دیشب در رو باز نکردی...»
لبخند از روی صورت نینا محو شد.

«...یوری.»
«چی شده؟»
نینا بدون اینکه چیزی بگه، گوشی رو سمتش گرفت.
یوری چند ثانیه به صفحه خیره موند.
«این... کار کیه؟

نینا خیلی آروم گفت:
«نمی‌دونم...»
همون لحظه، قبل از اینکه بتونه اسکرین‌شات بگیره...
پیام جلوی چشم هر دوتاشون ناپدید شد.
انگار از اول وجود نداشته
.................

زنگ آخر که خورد، نینا یه نفس راحت کشید.
«بالاخره تموم شد...»

یوری کیفش رو روی دوشش انداخت.
«خسته نباشی خانم خوابالو.»

نینا اخم مصنوعی کرد.
«یه بار دیگه بگو خوابالو...»

یوری خندید و چند قدم دوید.
«بگیرم اگه تونستی!»
«یوری!»
نینا با خنده دنبالش رفت، ولی بعد از چند قدم وایساد.
«ولش کن... نفس ندارم.»
یوری برگشت و زد زیر خنده.
«تو واقعاً باید بیشتر بخوابی.»
«منم همینو میگم، ولی این خوابای لعنتی نمیذارن.»
هر دو از در دانشگاه بیرون اومدن.
هوا کم‌کم داشت خنک‌تر می‌شد.

«بیا یه قهوه بگیریم، بعد بریم.»
نینا چند ثانیه فکر کرد.
«باشه... ولی این دفعه من حساب می کنم»
« خیلی هم عالی »

وارد کافه شدن و یوری با پیدا کردن یه میز دونفره که ویو اون روبه خیابون بود نشست و منتظر موند تا نینا هم بیاد

چند دقیقه بعد نینا با یک سینی که دوتا لیوان آیس کافی توش بود نزدیک یوری شد و سینی رو روی میز گذاشت....خودش هم نشستن و کوله پشتیش رو روی پاهاش گذاشت......حالا هر دو کنار پنجره‌ی یه کافه‌ی کوچیک نشسته بودن.

یوری یه جرعه از قهوه‌ش خورد.
«حالا جدی بگو... اون خوابا انقدر واقعی‌ان؟»
نینا لیوانش رو بین دست‌هاش چرخوند.
«بعضی وقتا... وقتی بیدار میشم، حس می‌کنم یه قسمتش واقعاً اتفاق افتاده.»
«مثلاً؟»
«مثلاً یه حس عجیب دارم... انگار یه نفر رو قبلاً دیدم، ولی یادم نمیاد کی بوده.»
یوری ابروش بالا رفت.

حمایت ها کجان پس؟😢
#فیک#جیمین#فیک‌جیمین#خون‌آشام
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p2اون نمی‌دونست...بعضی خواب‌ها، فقط خواب ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط