#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_6
صبح روز بعد، یونا را به ساختمان اصلی شرکت بردند.
برج شیشهای عظیم در مرکز سئول میدرخشید؛ ساختمانی که بیشتر شبیه نماد قدرت بود تا محل کار. نام چئون روی سردر، مثل یک تهدید نوشته شده بود.
«اینجا جاییه که باید ثابت کنی کی هستی.»
این را عمهاش گفت، بیآنکه حتی به او نگاه کند.
یونا با صدایی آرام جواب داد: «من که نگفتم میخوام این کارو بکنم.»
عمه با تمسخر خندید.
«در این خانواده، هیچکس از تو نمیپرسه چی میخوای.»
این جمله، بیشتر از هر چیز دیگری به دلش نشست.
داخل لابی، کارکنان با دیدن اعضای خانواده تعظیم کردند. بعضی با ترس، بعضی با تظاهر.
یونا ناگهان حس کرد در جای اشتباهی ایستاده. نه لباسش مثل بقیه بود، نه رفتارش. او اینجا نمیدرخشید؛ او فقط یک لکهی نامرتب در یک قاب لوکس بود.اما پدربزرگش هیچچیز را به شانس واگذار نکرده بود.
برای هر نوه، یک بخش تعیین شده بود:
یکی در امور مالی
یکی در روابط خارجی
یکی در توسعهی پروژهها
یکی در مدیریت بحران
و یونا…
وقتی نام او را خواندند، سکوت سنگینی افتاد.
«بخش برنامهریزی و تحلیل پروژههای آینده.»
یکی از پسرعموها زیر لب گفت: «شوخی میکنین؟»
دیگری خندید.
اما پدربزرگ حتی نگاهشان هم نکرد.
«اگر فکر میکنید یه آدم بیتجربه نمیتونه از عهدهی این کار بربیاد، مشکل از شماست، نه از او.»
یونا نفسش را آهسته بیرون داد.
این اولینبار بود که کسی در این خانه، ظاهراً به او فرصت میداد. اما او خوب میفهمید که در خانهی چئون، هیچ فرصتی رایگان نیست.
# part_6
صبح روز بعد، یونا را به ساختمان اصلی شرکت بردند.
برج شیشهای عظیم در مرکز سئول میدرخشید؛ ساختمانی که بیشتر شبیه نماد قدرت بود تا محل کار. نام چئون روی سردر، مثل یک تهدید نوشته شده بود.
«اینجا جاییه که باید ثابت کنی کی هستی.»
این را عمهاش گفت، بیآنکه حتی به او نگاه کند.
یونا با صدایی آرام جواب داد: «من که نگفتم میخوام این کارو بکنم.»
عمه با تمسخر خندید.
«در این خانواده، هیچکس از تو نمیپرسه چی میخوای.»
این جمله، بیشتر از هر چیز دیگری به دلش نشست.
داخل لابی، کارکنان با دیدن اعضای خانواده تعظیم کردند. بعضی با ترس، بعضی با تظاهر.
یونا ناگهان حس کرد در جای اشتباهی ایستاده. نه لباسش مثل بقیه بود، نه رفتارش. او اینجا نمیدرخشید؛ او فقط یک لکهی نامرتب در یک قاب لوکس بود.اما پدربزرگش هیچچیز را به شانس واگذار نکرده بود.
برای هر نوه، یک بخش تعیین شده بود:
یکی در امور مالی
یکی در روابط خارجی
یکی در توسعهی پروژهها
یکی در مدیریت بحران
و یونا…
وقتی نام او را خواندند، سکوت سنگینی افتاد.
«بخش برنامهریزی و تحلیل پروژههای آینده.»
یکی از پسرعموها زیر لب گفت: «شوخی میکنین؟»
دیگری خندید.
اما پدربزرگ حتی نگاهشان هم نکرد.
«اگر فکر میکنید یه آدم بیتجربه نمیتونه از عهدهی این کار بربیاد، مشکل از شماست، نه از او.»
یونا نفسش را آهسته بیرون داد.
این اولینبار بود که کسی در این خانه، ظاهراً به او فرصت میداد. اما او خوب میفهمید که در خانهی چئون، هیچ فرصتی رایگان نیست.
- ۱۴۷
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط