#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_25
گوانهو با صدای بمش گفت:
«بنشین، یونا.»
یونا نشست، اما نگاهش از روی ههجون برنمیداشت.
پدربزرگ ادامه داد:
«دیشب، یکی از اتاقهای قدیمی باز شده. چیزی از اونجا برداشته شده. من نمیخوام تو خونهی من دزد باشه.»
سو-آه با لحن شیرین اما نیشدار گفت:
«شاید بعضیها هنوز عادت نکردن که اینجا امن نیست.»
مینجه خندید.
«یا شاید بعضیها فکر میکنن میتونن مثل فیلمها قهرمانبازی دربیارن.»
یونا به سختی نفسش را نگه داشت.
گوانهو نگاهش را به همه چرخاند.
«از امروز، تا روشن شدن مسئله، همهی رفتوآمدها محدود میشه.»
بعد نگاهش روی یونا ثابت ماند.
«و تو، نوهی من، امروز باید در جلسهی اصلی پروژهی چئونسان حاضر بشی.»
یونا با تردید گفت:
«من؟»
«بله. چون از این لحظه، تو دیگه فقط یه مهمون نیستی. تو یکی از نامزدهای جدی این رقابتی.»
همهی میز برای لحظهای ساکت شد.
یونا حس کرد زمین زیر پایش میلرزد.
این همان چیزی بود که پدربزرگ میخواست: قرار دادن او در وسط میدان.
گوانهو ادامه داد:
«و یه نکته دیگه. اسم چئون ههجون از امروز نباید بیدلیل تکرار بشه.»
یونا سریع به چهرهی ههجون نگاه کرد.
او بدون اینکه واکنشی نشان دهد، فقط قاشقش را آرام روی میز گذاشت.
اما همین سکوت، از هر اعتراض دیگری خطرناکتر بود.
# part_25
گوانهو با صدای بمش گفت:
«بنشین، یونا.»
یونا نشست، اما نگاهش از روی ههجون برنمیداشت.
پدربزرگ ادامه داد:
«دیشب، یکی از اتاقهای قدیمی باز شده. چیزی از اونجا برداشته شده. من نمیخوام تو خونهی من دزد باشه.»
سو-آه با لحن شیرین اما نیشدار گفت:
«شاید بعضیها هنوز عادت نکردن که اینجا امن نیست.»
مینجه خندید.
«یا شاید بعضیها فکر میکنن میتونن مثل فیلمها قهرمانبازی دربیارن.»
یونا به سختی نفسش را نگه داشت.
گوانهو نگاهش را به همه چرخاند.
«از امروز، تا روشن شدن مسئله، همهی رفتوآمدها محدود میشه.»
بعد نگاهش روی یونا ثابت ماند.
«و تو، نوهی من، امروز باید در جلسهی اصلی پروژهی چئونسان حاضر بشی.»
یونا با تردید گفت:
«من؟»
«بله. چون از این لحظه، تو دیگه فقط یه مهمون نیستی. تو یکی از نامزدهای جدی این رقابتی.»
همهی میز برای لحظهای ساکت شد.
یونا حس کرد زمین زیر پایش میلرزد.
این همان چیزی بود که پدربزرگ میخواست: قرار دادن او در وسط میدان.
گوانهو ادامه داد:
«و یه نکته دیگه. اسم چئون ههجون از امروز نباید بیدلیل تکرار بشه.»
یونا سریع به چهرهی ههجون نگاه کرد.
او بدون اینکه واکنشی نشان دهد، فقط قاشقش را آرام روی میز گذاشت.
اما همین سکوت، از هر اعتراض دیگری خطرناکتر بود.
- ۷۹
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط