#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_8
یونا چند ثانیه فقط به چوی جه هون خیره مانده بود .
ذهنش مثل یک اتاق شلوغ شده بود ؛ صدای ضربان قلبش ، جمله ی روی پوشه و لبخند آرام
و عجیب او ، همه با هم قاطی شده بودند .
« اگه میخوای تو این خونه بمونی ، اول باید بفهمی کی باعث مرگ پدرت شده »
یونا با صدایی که خودش هم لرزشش را میشنید گفت :
« تو اینو نوشتی ؟ »
جههون آرام از کنار در فاصله گرفت . وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .
« نه فقط آوردمش اینجا »
یونا اخم کرد .
« یعنی چی ؟»
جههون دست هایش را در جیب شلوارش گذاشت و با همان صدای خونسرد همیشگی جواب داد :
« یعنی از این لحظه به بعد فقط با یه رقابت خانوادگی طرف نیستید »
یونا دلش میخواست بگوید : من اصلا خواستم وارد این بازی بشم ؟
اما خودش هم میدانست جوابش فرقی ندارد . این خانه ، این خانواده ، این شرکت... همه چیز از قبل برای بلعیدن آدم هایی مثل او ساخته شده بود .
او پوشه را از روی زمین برداشت و به سختی گفت:
«از کجا باید شروع کنم ؟ »
جههون نگاهش را از او دزدید و به پنجره ی بزرگ اتاق خیره شد .
« از جایی که بقیه نمیخوان نگاه کنی »
# part_8
یونا چند ثانیه فقط به چوی جه هون خیره مانده بود .
ذهنش مثل یک اتاق شلوغ شده بود ؛ صدای ضربان قلبش ، جمله ی روی پوشه و لبخند آرام
و عجیب او ، همه با هم قاطی شده بودند .
« اگه میخوای تو این خونه بمونی ، اول باید بفهمی کی باعث مرگ پدرت شده »
یونا با صدایی که خودش هم لرزشش را میشنید گفت :
« تو اینو نوشتی ؟ »
جههون آرام از کنار در فاصله گرفت . وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست .
« نه فقط آوردمش اینجا »
یونا اخم کرد .
« یعنی چی ؟»
جههون دست هایش را در جیب شلوارش گذاشت و با همان صدای خونسرد همیشگی جواب داد :
« یعنی از این لحظه به بعد فقط با یه رقابت خانوادگی طرف نیستید »
یونا دلش میخواست بگوید : من اصلا خواستم وارد این بازی بشم ؟
اما خودش هم میدانست جوابش فرقی ندارد . این خانه ، این خانواده ، این شرکت... همه چیز از قبل برای بلعیدن آدم هایی مثل او ساخته شده بود .
او پوشه را از روی زمین برداشت و به سختی گفت:
«از کجا باید شروع کنم ؟ »
جههون نگاهش را از او دزدید و به پنجره ی بزرگ اتاق خیره شد .
« از جایی که بقیه نمیخوان نگاه کنی »
- ۲۱۴
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط