🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهل ونه ....
گیسو :
گلین با حرص بلند شد وگفت : کاش خدا هم ما رو مرد می آفرید که انقده تحقیر نشیم
- با خودم فکر کردم چطور از همچین آدمی خوشم میاد یه آدم مغرور دم دمی مزاج وسرد که دیدش به جنس مونث اصلا خوب نبود
گلین با غر غر کردن رفت طرف پله ها ورفت تو عمارت
با خودم کلی فکر کردم ونقشه کشیدم اصلا می شد یه کاری کرد آریا بیاد طرف من وبهم علاقه پیدا کنه می شد ؟ شدنش که شدنی بود ولی تو فکر وخیال خودم
با این فکر خندیدم وگفتم: ولی نشدم نداره سعی خودم رو می کنم .انقد بهش محبت می کنم خوبی می کنم تا نظرش در مورد جنس مونث عوض بشه ...به من علاقمند بشه ...ولی یه چیزی این وسط درست نبود اختلاف سنی منو آریا ...اصلا چرا آریا تا حالا مجرد مونده ؟!
- تنها نشستی دخترم
زن عمو بود که اومد کنارم نشست وگفت : با مادر جون رفتیم یکم سبزی چیدیم ...اینجا خیلی خوبه
- منم دوسش دارم در اصل عاشقشم
زن عمو با لبخند گفت: حق داری دخترم اینجا پر از خاطره است
- زن عمو شما کی از این خونه رفتید؟
زن عمو نگاهم کردوگفت : وقتی بابات عروسی کرد ما هم از اینجا رفتیم
- کاش بودید
زن عمو نفس عمیقی کشید وگفت : عموت میخواست بریم برای منم سخت بود ولی کم کم به خونه جدیدمون عادت کردیم
- زن عمو چرا دیگه بچه دارنشدید
زن عمو با لبخند گفت : خدا نخواست دخترم ..
دیکه سوالی نپرسیدم اونم رفته بود تو فکر واصلا حواسش نبود که داشت سبزی ها رو پاک می کرد آروم گفتم : زن عمو خوبید
تکونی خورد ونگام کردوگفت : جونم چی گفتی دخترم
- میگم حالتون خوبه
سرشو تکون داد وگفت : خوبم عزیزم
مشغول پاک کردن سبزی ها شد منم که داشت حوصله ام سر می رفت چشام رو بستم وکم کم داشت خوابم می برد آفتاب زمستون رو دوست داشتم پر از لذت بود باعث می شد قدر روزای آفتابی وخورشید رو بدونم وای به اون روزی که بارون می بارید وآسمون ابری می شد دلم تنگ می شد وبی قرار بودم انگار با نور خورشید جون می گرفتم وزندگی می کردم
# پارت چهل ونه ....
گیسو :
گلین با حرص بلند شد وگفت : کاش خدا هم ما رو مرد می آفرید که انقده تحقیر نشیم
- با خودم فکر کردم چطور از همچین آدمی خوشم میاد یه آدم مغرور دم دمی مزاج وسرد که دیدش به جنس مونث اصلا خوب نبود
گلین با غر غر کردن رفت طرف پله ها ورفت تو عمارت
با خودم کلی فکر کردم ونقشه کشیدم اصلا می شد یه کاری کرد آریا بیاد طرف من وبهم علاقه پیدا کنه می شد ؟ شدنش که شدنی بود ولی تو فکر وخیال خودم
با این فکر خندیدم وگفتم: ولی نشدم نداره سعی خودم رو می کنم .انقد بهش محبت می کنم خوبی می کنم تا نظرش در مورد جنس مونث عوض بشه ...به من علاقمند بشه ...ولی یه چیزی این وسط درست نبود اختلاف سنی منو آریا ...اصلا چرا آریا تا حالا مجرد مونده ؟!
- تنها نشستی دخترم
زن عمو بود که اومد کنارم نشست وگفت : با مادر جون رفتیم یکم سبزی چیدیم ...اینجا خیلی خوبه
- منم دوسش دارم در اصل عاشقشم
زن عمو با لبخند گفت: حق داری دخترم اینجا پر از خاطره است
- زن عمو شما کی از این خونه رفتید؟
زن عمو نگاهم کردوگفت : وقتی بابات عروسی کرد ما هم از اینجا رفتیم
- کاش بودید
زن عمو نفس عمیقی کشید وگفت : عموت میخواست بریم برای منم سخت بود ولی کم کم به خونه جدیدمون عادت کردیم
- زن عمو چرا دیگه بچه دارنشدید
زن عمو با لبخند گفت : خدا نخواست دخترم ..
دیکه سوالی نپرسیدم اونم رفته بود تو فکر واصلا حواسش نبود که داشت سبزی ها رو پاک می کرد آروم گفتم : زن عمو خوبید
تکونی خورد ونگام کردوگفت : جونم چی گفتی دخترم
- میگم حالتون خوبه
سرشو تکون داد وگفت : خوبم عزیزم
مشغول پاک کردن سبزی ها شد منم که داشت حوصله ام سر می رفت چشام رو بستم وکم کم داشت خوابم می برد آفتاب زمستون رو دوست داشتم پر از لذت بود باعث می شد قدر روزای آفتابی وخورشید رو بدونم وای به اون روزی که بارون می بارید وآسمون ابری می شد دلم تنگ می شد وبی قرار بودم انگار با نور خورشید جون می گرفتم وزندگی می کردم
- ۱۷.۷k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط