{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهل وهشتم ...




گیسو:
میخوردم نتونستم حرفی نزنم وگفتم : مشکل ات با ماست یا اینکه ...
با اخم نگام کرد لال شدم زیر لب غرید : هر چی باشه از تو نظر نخواستم
- آدم انقد مغرور که اط خانواده خودشم متنفر باشه
تو چشام نگاه کرد وگفت : گستاخی نکن ...من مشکلم چیز دیگه ای به خودتون نگیر
بلند شد وگفت : زبونتم کوتاه کن
- زبون من دراز نیس حقیقت برای تو سخته
آسمون رو نگاه کردوگفت : خوبه آفتاب خورده بهت سلول های خاکستری مغزت فعال شده
با ناراحتی نگاش کردم بی خیال رفت سمت پله ها ورفت تو عمارت چشام رو بستم وبه بالش تکیه دادم شالم رو روی سرم کشیدم رو چشام وداشتم از آفتاب لذت می بردم
- اوه اوه گیسو طلا خواب تشریف دارن
شالم رو کنار زدم ونگاش کردم
یاشار با لبخند نشست وگفت : از اون کوه یخ دلخور نباش کم کم عادت می کنه
متعجب گفتم : اون مشکلش چیه ؟
یاشار خندید ودر حالی که داشت پرتغال پوست می گرفت گفت : مشکلش مونث بودن شماست
یاشار راست می گفت آریا رابطه اش با مذکر خوب بود ولی از جنس مونث دوری می کرد ونمی دونم چرا
- میشه بپرسم چرا؟
یاشار شونه بالا انداخت وگفت : چه می دونم جوابش رو منم نمی دونم ...درد داشتی
- آره دیشب
گلینم اومد وکنارمون نشست وگفت : بچه ها حوصله ام سر رفته کاش می تونستیم بریم بیرون
یاشار به من اشاره کرد وگفت : گیسو که وضعیت مناسبی نداره حالا بعدا میریم
گلین پفی کرد وگفت : حوصله ام سر رفته بخدا
یاشار چند پر پرتغال به گلین داد وگفت : بریم تاب بازی
گلین متحیر نگاش کرد من غَش کردم از خنده
گلین : چیش خنده داره
- تصور کن تو هم بیفتی پات بشکنه
آریا از پله ها اومد پایین واومد کنارمون وگفت : برنامه ات چیه یاشار
یاشار درحالی که پرتغال میخورد گفت : هیچی تو چی ؟
گلین با حرص یاشار رو نگاه مب کرد خندم گرفته بود آریا رو به گلین گفت : چیزی شده گلین
گلین : چیزی که نه ..‌.فقط امروز به شدت حوصله ام سر رفته شما هم میخواید برید بیرون
آریا نگاش کردوگفت : حق داری
یاشار : اگه گیسو حالش خوب بود می رفتیم کنار رودخونه
-شما برید من میمونم خونه
آریا نگاهم کردوگفت : بعد گلین با ما دوتا بیاد بیرون مشکلی نیس
یاشار پقی زد زیر خنده وگفت : زن دایی پوست کله امون رو می کنه ...می دونی که چقدر حساسه گلین خانم
گلین : برو دیونه
آریا اما اخم کردوبه تلخی گفت : همچین حماقتی هم نمی کنیم چه گیسو باشه چه نباشه
اینو گفت ورفت طرف پارکینگ
هر سه تامون ساکت شدیم ولی یهو گلین ناراحت واخمو گفت : آریا خیلی بی ادبه اون حق نداره اینجوری با ما حرف بزنه
یاشار ناراحت گفت : اون مقصر نیس من بد حرف زدم من میرم خونمون ...
یاشارم بلند شد ورفت آریا با دوچرخه از پارکینگ اومد بیرون با دوچرخه قرمزش ورفت بیرون
دیدگاه ها (۱)

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل ونه ....گیسو : گلین با حرص بلند شد وگفت...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه....آریا : ظهر شده بود ومن هنوز تو کاف...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل وهفتم ....گیسو : با خنده ای آریا منو گل...

🌼گیسوی شب🌼 #پارت چهل وپنجم...گیسو:🌼گیسوی شب🌼 #پارت چهل وششم....

part6🖤 «دخترِ خیابان بارونی – مرزِ ترس و اعتماد»صبح، هوا خا...

part, 4🖤 «دخترِ خیابان بارونی – اسم‌هایی که برنمی‌گردن»شب س...

part7«دخترِ خیابان بارونی – زخمی که اسم داشت»شب آروم بود… و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط