{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
# پارت پنجاه....


آریا :
ظهر شده بود ومن هنوز تو کافه نزدیک خونه نشسته بودم وداشتم مجله مورد علاقه ام رومیخوندم
- ببخشید آقا
سرمو بلند کردم یه دختر جون بود که گفت : اینجا میز مخصوص منو دوستامه کی بلند میشید
بلند شدمبا شوک نگام کرد بدون حرفی از کافه اومدم بیرون ورفتم طرف دوچرخه ام خیلی ها با تعجب نگام می کردن مثله اون دختر تو کافه خندم گرفته بود مگه آدم با لباس راحتی بیاد تو خیابون دوچرخه سواری عیب بود وعجیب کاش بعضی از آدم ها انقدپوشش دیگران براشون عجیب نباشه
سوار دوچرخه ام شدم وبه طرف خونه حرکت کردم به رفتار امروزم فکر می کردم که خیلی بد بود گلین شوکه شده بود ولی نمی دونم چرا نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم که انقده بی تفاوت نباشم
یعنی گذشته وآدم هاش باعث میشن دیدوباورت به آدم ها انقده عوض بشه ؟!
خودم که اینطوری بودم ولی می دونستم اشتباه می کنم ...ولی باور داشتم که خیلی ها می تونن مثله آدم های گذشته ای زندگی ام باشن
تا رسیدم خونه این موضوع فکرم رو درگیر کرده بود همه تو حیاط نشسته بودن وصدای خنده ای مامان باعث تعجبم شده بود انگار مامان از اینجا بودن خوشحال بود وراضی سلام کردم ورفتم تو خونه موهام وبدنم عرق کرده بود رفتم حمام وبا آرامش صورتم رو اصلاح کردم حمام کردم ورفتم اتاقم لباس پوشیدم ورفتم رو تخت یکم دراز کشیدم ونفس عمیقی کشیدم یکم خسته بودم وگرسنه ام بود واصلا نمی تونستم با شکم خالی بخوابم پس بی خیال استراحت وخواب شدم واز تخت اومدم پایین
با صدای دراتاقم گفتم : بیا تو
در باز شد وگلین سرک کشید وگفت : بیا نهار
نگاش کردم وگفتم : ممنونم
میخواست بره گفتم : گلین
برگشت نگام کرد چشای درشت قهوه ای رنگش پر از مهربونی بود بر عکس چشای گیسو که از شیطنت برق می زد
- بخاطر رفتارم معذرت میخوام یکم عصبی بودم
چیزی نگفت فقط لبخند زدوگفت : بیرون نهار میخوریم
- مرسی
لبخند زدورفت پشت سرش رفتم تو حیاط گیسو به عمو تکیه داده بود وداشت میومد طرف پله ها
- چیزی شده عمو ؟
عمو لبخند زدوگفت : نه عمو گیسو یکم درد داره می برمش اتاقش
گیسو رو نگاه کردم رنگش بدجوری پریده بود
- زیادی آفتاب به کله اش خورده
گیسو با حرص نگام کرد
- کمک کنم عمو
عمو با نفس عمیقی گفت : آره عمو سخته از پله ها ببرمش بالا
گیسو نگام می کرد خندم گرفته بود شاید باورش نمی شد من همون آدمی بودم که صبح بد باهاش حرف زدم ولی خیلی بدم نبود عمو گیسو رو سپرد به من وخودش برگشت متعجب عمو رو نگاه کردم
- آ..آریا ...دارم میفتم ...
زود بازوش رو گرفتم با ناراحتی نگام کردوگفت : همیشه اینجوری کمک می کنی
چشاش پر اشک شد این معصومیت نمی تونست دل منو آب کنه
- آروم قدم بردار
دیدگاه ها (۱۹)

🌼گیسوی شب🌼#پارت پنجاه ویکآریا:آروم قدم برداشت - پات رو بزار...

🌼گیسوی شب🌼# پارت پنجاه ودو ...آریا : به گیسو شک کردم واین رف...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل ونه ....گیسو : گلین با حرص بلند شد وگفت...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهل وهشتم ...گیسو: میخوردم نتونستم حرفی نزن...

زندگی جدید پارت۸چند روز از اون شبی که توی جنگل بیهوش شدم گذش...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط