🌼گیسوی شب🌼
🌼گیسوی شب🌼
# پارت چهل وهفتم ....
گیسو : با خنده ای آریا منو گلین هم خندیدیم گلین آروم گفت : بهش نمیاد بخنده
- آره
یاد دیشب میفتادم تعجب می کردم یعنی واقعا آریا میخواست منو آمپول بزنه چرا خانم جون اونو آورده بود اون مرد بود ونامحرم از کار خانم جون درعجب بودم
گلین رفت وبرای آریا یه لیوان شیر اورد وگفت : نوش جان
آریا بهش لبخند زدوگفت : ممنونم زحمت کشیدی
گلین لبخند زد واونم نشست پشت میز ومشغول خوردن صبحانه شد
یاشار که داشت صبحانه اش رو میخورد یهو گفت : آقا جون گفته امشب بابات اینا بیان اینجا
یاشار رو نگاه کردم که منظورش باآریا بود
آریا متعجب نگاهش کرد ویاشار ادامه داد : میان اتاق تو تو هم میری اتاق گیسو یا گلین
آریا متعجب گفت : دلیل این کار چیه
یاشارم متعجب گفت : وا میخوان خونتون رو درست کنن دیگه
آریا بلند شد وگفت : لازم نمی بینم ...من باید با آقا جون حرف بزنم
آریا رفت سمت درخروجی گلین اخم کردوگفت : نمی تونی حرف تو دلت نگه داری آقا جون گفت خودم میخوام باهاش حرف بزنم
یاشار بی تفاوت گفت : خوب من پیش مقدمه حرف کشیدم وسط
گلین با حرص گفت : کل حرف روزدی میگی پیش مقدمه
یاشار : تفاوتی نداره
گلین پوزخندی زدوگفت : تفاوتشم ببین انگار پسر دایی ات رو نشناختی
یاشار گلین رو نگاه کردوگفت : خوب معلومه تو خوب شناختی
- گلین بیا کمک کن برم تو حیاط بشینم دلم آفتاب میخواد
گلین بلند شدوگفت : من که تنهایی نمی تونم یاشار بیا کمک
یاشارم بلند شدوگفت : فقط این گیسو طلا باز سرم داد نزنه
با اخم نگاش کردم خندید وبا کمک گلین رفتیم تو حیاط آقا جون وآریا نشسته بودن داشتن حرف می زدن جای مخصوصای که همیشه می نشستیم فرش پهن بود پتو وبالش وحسابی نرم وراحت بود نشستم وپاهام رو دراز کردم آریا برگشت نگام کرد آقا جون با مهربونی گفت : خوب شد اومدی بیرون ...دیشب درد داشتی بابا
- آره
آقا جون : نزاشتی خانم جونت تا صبح بخوابه هی میومد ومی رفت پاهاش درد گرفته بود رو پله ها میومد ومی رفت
گلین : دم صبح خوابش برده بود
آریا صبحانه ات رو نخوردی
آریا آروم گفت : سیر شدم ممنونم
سرش پایین بود واخم داشت
گلین : من برم به کارام برسم
یاشارم همراه گلین رفت آقا جون برگشت طرف آریا وگفت : داشتی می گفتی بابا حالا میگی من چیکار کنم
آریا : فکر کنم یکم صبر کنیم وعجله نکنیم
آقا جون : برای راحتی خودت گفتم بابا انگار از اینجا بودن ناراحتی
آریا اخم کرد ومن بیشتر یعنی اون از اینکه اینجا بود ناراحت بود
آقا جون دستی به شونه ای آریا زد وگفت : میرم با بابات حرف بزنم با عموت رفتن تو باغ قدم بزنن
آقا جون اینو گفت کفش هاش رو پوشید ورفت یه چیزی مثله کوه روسینم بود وداشتم حرص میخوردم نتونستم حرفی نزنم وگفتم : مشکل ات ....
# پارت چهل وهفتم ....
گیسو : با خنده ای آریا منو گلین هم خندیدیم گلین آروم گفت : بهش نمیاد بخنده
- آره
یاد دیشب میفتادم تعجب می کردم یعنی واقعا آریا میخواست منو آمپول بزنه چرا خانم جون اونو آورده بود اون مرد بود ونامحرم از کار خانم جون درعجب بودم
گلین رفت وبرای آریا یه لیوان شیر اورد وگفت : نوش جان
آریا بهش لبخند زدوگفت : ممنونم زحمت کشیدی
گلین لبخند زد واونم نشست پشت میز ومشغول خوردن صبحانه شد
یاشار که داشت صبحانه اش رو میخورد یهو گفت : آقا جون گفته امشب بابات اینا بیان اینجا
یاشار رو نگاه کردم که منظورش باآریا بود
آریا متعجب نگاهش کرد ویاشار ادامه داد : میان اتاق تو تو هم میری اتاق گیسو یا گلین
آریا متعجب گفت : دلیل این کار چیه
یاشارم متعجب گفت : وا میخوان خونتون رو درست کنن دیگه
آریا بلند شد وگفت : لازم نمی بینم ...من باید با آقا جون حرف بزنم
آریا رفت سمت درخروجی گلین اخم کردوگفت : نمی تونی حرف تو دلت نگه داری آقا جون گفت خودم میخوام باهاش حرف بزنم
یاشار بی تفاوت گفت : خوب من پیش مقدمه حرف کشیدم وسط
گلین با حرص گفت : کل حرف روزدی میگی پیش مقدمه
یاشار : تفاوتی نداره
گلین پوزخندی زدوگفت : تفاوتشم ببین انگار پسر دایی ات رو نشناختی
یاشار گلین رو نگاه کردوگفت : خوب معلومه تو خوب شناختی
- گلین بیا کمک کن برم تو حیاط بشینم دلم آفتاب میخواد
گلین بلند شدوگفت : من که تنهایی نمی تونم یاشار بیا کمک
یاشارم بلند شدوگفت : فقط این گیسو طلا باز سرم داد نزنه
با اخم نگاش کردم خندید وبا کمک گلین رفتیم تو حیاط آقا جون وآریا نشسته بودن داشتن حرف می زدن جای مخصوصای که همیشه می نشستیم فرش پهن بود پتو وبالش وحسابی نرم وراحت بود نشستم وپاهام رو دراز کردم آریا برگشت نگام کرد آقا جون با مهربونی گفت : خوب شد اومدی بیرون ...دیشب درد داشتی بابا
- آره
آقا جون : نزاشتی خانم جونت تا صبح بخوابه هی میومد ومی رفت پاهاش درد گرفته بود رو پله ها میومد ومی رفت
گلین : دم صبح خوابش برده بود
آریا صبحانه ات رو نخوردی
آریا آروم گفت : سیر شدم ممنونم
سرش پایین بود واخم داشت
گلین : من برم به کارام برسم
یاشارم همراه گلین رفت آقا جون برگشت طرف آریا وگفت : داشتی می گفتی بابا حالا میگی من چیکار کنم
آریا : فکر کنم یکم صبر کنیم وعجله نکنیم
آقا جون : برای راحتی خودت گفتم بابا انگار از اینجا بودن ناراحتی
آریا اخم کرد ومن بیشتر یعنی اون از اینکه اینجا بود ناراحت بود
آقا جون دستی به شونه ای آریا زد وگفت : میرم با بابات حرف بزنم با عموت رفتن تو باغ قدم بزنن
آقا جون اینو گفت کفش هاش رو پوشید ورفت یه چیزی مثله کوه روسینم بود وداشتم حرص میخوردم نتونستم حرفی نزنم وگفتم : مشکل ات ....
- ۳۰.۵k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط