「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 108
✦.................................
نیکی فوراً اخم کرد.
+ خودتو زیادی تحویل نگیر.
دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت تا از او فاصله بگیرد، اما جونگکوک بهجای رها کردنش او را کمی نزدیکتر کشید، نگاهش از چشمهای نیکی جدا نمیشد
_ جوابمو بده.
+ فقط... داشتم زخمتو پانسمان میکردم.
جونگکوک با دقت به صورتش نگاه کرد
_ پس چرا وقتی خونمو دیدی رنگت پرید؟
نیکی چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام نگاهش را از او دزدید
+ چون... آدم سالم، بهتر از آدم زخمیه.
جونگکوک لبخند محوی زد
_ این یعنی نگران بودی.
+ نه.
_ دروغ نگو.
نیکی با حرص نفسش را بیرون داد و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ اگه تا سه شماره ولم نکنی...
گوشهی لبش بالا رفت.
+ زخم پیشونیت، تنها زخمت نمیمونه.
چند لحظه سکوت بینشان ماند... بعد جونگکوک، برخلاف انتظارش، خیلی آرام دستش را از دور کمر نیکی برداشت اما قبل از اینکه نیکی کاملاً از روی پاهایش بلند شود، آرام کنار گوشش گفت:
_ فعلاً میذارمت بری...
نگاهش برای لحظهای روی چشم هایش ثابت ماند
_ ولی به این معنی نیست که از دستم فرار کردی.
...
ـ [ خوابگاه دخترانه | سئول ]
اتاق کوچک خوابگاه در سکوت فرو رفته بود
یونا گوشهی تخت نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و بیصدا گریه میکرد همان لحضه تلفنش لرزید، روی صفحه فقط یک اسم دیده میشد؛ تهیونگ
یونا چند ثانیه به صفحه خیره ماند انگشتش لرزید اما تماس را رد کرد...؛ چند ثانیه بعد دوباره همان اسم.
اشکهایش را با پشت دست پاک کرد نفس عمیقی کشید و بالاخره تماس را جواب داد، چند لحظه... هیچکدام حرفی نزدند بعد صدای آرام تهیونگ شنیده شد:
تهیونگ: یونا...؟
یونا سعی کرد صدایش نلرزد:
یونا: بله؟
تهیونگ: حالت خوبه؟
یونا: زنگ زدی فقط همینو بگی؟
تهیونگ از لحن تندش جا خورد چند لحظه سکوت کرد و بعد ارام گفت:
تهیونگ: چرا نیومدی باشگاه؟
یونا: دیگه نمیام.
تهیونگ: یعنی چی دیگه نمیام؟
یونا: یعنی تمومش کن.
تهیونگ: یونا...
یونا چیزی نگفت و فقط سکوت... بعد ناخواسته صدای هقهقش از پشت تلفن بلند شد. تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد
تهیونگ: داری گریه میکنی؟
یونا سریع دستش را روی دهانش گذاشت
یونا: نه...
تهیونگ با لحنی جدی گفت:
تهیونگ: آدرستو بده
یونا: لازم نیست.
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ: یا آدرستو میدی یا خودم پیدات میکنم.
یونا بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد.
ـ [ پنج دقیقه بعد... ]
تلفنش دوباره زنگ خورد؛ تهیونگ.
یونا با کلافگی جواب داد:
یونا: دیگه چیه؟
تهیونگ: بیا کنار پنجره
یونا با تردید بلند شد... پرده را کنار زد و همان لحظه نفسش بند آمد؛ تهیونگ پایین خوابگاه کنار ماشین مشکی چند میلیاردی اش ایستاده بود، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و با دست دیگر تلفن را کنار گوشش نگه داشته بود.
دخترهای خوابگاه دور حیاط جمع شده بودند
یکی از دخترها با هیجان گفت:
دختر: وای خدا... تهیونگه؟!
دومین دختر جیغ کوتاهی کشید.
دختر دوم: قسم میخورم خودشه!
دیگری سریع موبایلش را بالا آورد.
دختر سوم: صبر کنین عکس بگیرم!
چند دختر دیگر هم با ذوق دور هم جمع شدند و پچپچ میکردند.. اما تهیونگ حتی یک نگاه هم به هیچکدامشان نکرد، تمام حواسش فقط به همان پنجرهای بود که یونا پشتش ایستاده بود.
یونا هنوز شوکه بود:
یونا: تو... اینجایی؟
تهیونگ: آره.
چند لحظه مکث کرد
تهیونگ: بیا پایین.
یونا با اضطراب گفت:
یونا: همه دارن نگام میکنن...
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 108
✦.................................
نیکی فوراً اخم کرد.
+ خودتو زیادی تحویل نگیر.
دستش را روی سینهی جونگکوک گذاشت تا از او فاصله بگیرد، اما جونگکوک بهجای رها کردنش او را کمی نزدیکتر کشید، نگاهش از چشمهای نیکی جدا نمیشد
_ جوابمو بده.
+ فقط... داشتم زخمتو پانسمان میکردم.
جونگکوک با دقت به صورتش نگاه کرد
_ پس چرا وقتی خونمو دیدی رنگت پرید؟
نیکی چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام نگاهش را از او دزدید
+ چون... آدم سالم، بهتر از آدم زخمیه.
جونگکوک لبخند محوی زد
_ این یعنی نگران بودی.
+ نه.
_ دروغ نگو.
نیکی با حرص نفسش را بیرون داد و مستقیم در چشمهایش نگاه کرد
+ جونگکوک...
_ هوم؟
+ اگه تا سه شماره ولم نکنی...
گوشهی لبش بالا رفت.
+ زخم پیشونیت، تنها زخمت نمیمونه.
چند لحظه سکوت بینشان ماند... بعد جونگکوک، برخلاف انتظارش، خیلی آرام دستش را از دور کمر نیکی برداشت اما قبل از اینکه نیکی کاملاً از روی پاهایش بلند شود، آرام کنار گوشش گفت:
_ فعلاً میذارمت بری...
نگاهش برای لحظهای روی چشم هایش ثابت ماند
_ ولی به این معنی نیست که از دستم فرار کردی.
...
ـ [ خوابگاه دخترانه | سئول ]
اتاق کوچک خوابگاه در سکوت فرو رفته بود
یونا گوشهی تخت نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و بیصدا گریه میکرد همان لحضه تلفنش لرزید، روی صفحه فقط یک اسم دیده میشد؛ تهیونگ
یونا چند ثانیه به صفحه خیره ماند انگشتش لرزید اما تماس را رد کرد...؛ چند ثانیه بعد دوباره همان اسم.
اشکهایش را با پشت دست پاک کرد نفس عمیقی کشید و بالاخره تماس را جواب داد، چند لحظه... هیچکدام حرفی نزدند بعد صدای آرام تهیونگ شنیده شد:
تهیونگ: یونا...؟
یونا سعی کرد صدایش نلرزد:
یونا: بله؟
تهیونگ: حالت خوبه؟
یونا: زنگ زدی فقط همینو بگی؟
تهیونگ از لحن تندش جا خورد چند لحظه سکوت کرد و بعد ارام گفت:
تهیونگ: چرا نیومدی باشگاه؟
یونا: دیگه نمیام.
تهیونگ: یعنی چی دیگه نمیام؟
یونا: یعنی تمومش کن.
تهیونگ: یونا...
یونا چیزی نگفت و فقط سکوت... بعد ناخواسته صدای هقهقش از پشت تلفن بلند شد. تهیونگ همان لحظه از جایش بلند شد
تهیونگ: داری گریه میکنی؟
یونا سریع دستش را روی دهانش گذاشت
یونا: نه...
تهیونگ با لحنی جدی گفت:
تهیونگ: آدرستو بده
یونا: لازم نیست.
تهیونگ نفس عمیقی کشید
تهیونگ: یا آدرستو میدی یا خودم پیدات میکنم.
یونا بدون هیچ حرفی تماس را قطع کرد.
ـ [ پنج دقیقه بعد... ]
تلفنش دوباره زنگ خورد؛ تهیونگ.
یونا با کلافگی جواب داد:
یونا: دیگه چیه؟
تهیونگ: بیا کنار پنجره
یونا با تردید بلند شد... پرده را کنار زد و همان لحظه نفسش بند آمد؛ تهیونگ پایین خوابگاه کنار ماشین مشکی چند میلیاردی اش ایستاده بود، یک دستش داخل جیب شلوارش بود و با دست دیگر تلفن را کنار گوشش نگه داشته بود.
دخترهای خوابگاه دور حیاط جمع شده بودند
یکی از دخترها با هیجان گفت:
دختر: وای خدا... تهیونگه؟!
دومین دختر جیغ کوتاهی کشید.
دختر دوم: قسم میخورم خودشه!
دیگری سریع موبایلش را بالا آورد.
دختر سوم: صبر کنین عکس بگیرم!
چند دختر دیگر هم با ذوق دور هم جمع شدند و پچپچ میکردند.. اما تهیونگ حتی یک نگاه هم به هیچکدامشان نکرد، تمام حواسش فقط به همان پنجرهای بود که یونا پشتش ایستاده بود.
یونا هنوز شوکه بود:
یونا: تو... اینجایی؟
تهیونگ: آره.
چند لحظه مکث کرد
تهیونگ: بیا پایین.
یونا با اضطراب گفت:
یونا: همه دارن نگام میکنن...
- ۵۲۹
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط