「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 106
✦.................................
لبخند محوی روی لبش نشست
نگهبان دوم: همون نگاه، همون غرور، همون دیوونگی موقع دعوا...
نگهبان اول آرام سر تکان داد
نگهبان اول: فقط فرقش اینه...
نگاهش روی صورت زیبای نیکی ماند
نگهبان اول: رئیس با اون ابهتش آدمو از ترس خشک میکنه اما این یکی...
لبخند کوتاهی زد
نگهبان اول: اول با اون قیافهی معصوم و خوشگلش آدمو گول میزنه بعد یه کاری میکنه که نفهمی از کجا خوردی.
نیکی که متوجه پچپچشان شده بود، اخم ریزی کرد:
+ تموم شد؟
هر دو نگهبان همان لحظه صاف ایستادند. نیکی با کلافگی دستهایش را به کمر زد.
+ حالا یا برید کنار... یا مجبورم یکییکی تربیتتون کنم.
صدای مردانهای از پشت سرشان، آرام اما نافذ، میان محوطه پیچید:
_ جرأتشو داری؟
نیکی اخمش باز شد و برگشت؛ چشمش که به جونگکوک افتاد برای یک لحظه خشکش زد؛
کت مشکیاش از چند جا پاره شده بود، بند انگشتهایش خون خشکشده داشت، گوشهی لبش ترک برداشته بود و از کنار پیشانیاش رگهی باریکی از خون پایین آمده بود.
نیکی ناخودآگاه ابروهایش در هم رفت از بالا تا پایین نگاهش کرد و چند قدم جلو آمد
+ تو... چت شده؟ انگار از جنگ برگشتی
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت، بعد بدون هیچ واکنشی از کنارش رد شد نگاهش روی نگهبانی افتاد که هنوز از درد روی زمین خم شده بود
_ اینجا چه خبره؟
دو نگهبان دیگر فوراً صاف ایستادند
نگهبان اول: رئیس... اون...
نگاهی به همکارشان انداخت، نگهبان دوم ادامه داد:
نگهبان: به همسرتون بیاحترامی کرد.
جونگکوک آرام سرش را به سمت مرد برگرداند. مرد رنگش پرید
نگهبان سوم: ر... رئیس... من فقط...
جونگکوک حتی اجازهی کامل شدن جمله را نداد:
_ فقط چی؟
مرد زبانش بند آمده بود جونگکوک نگاهش را از او گرفت و رو به نیکی گفت:
_ برو داخل
نیکی همانجا ایستاد.
+ نه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، دوباره گفت:
_ گفتم برو داخل.
نیکی با تردید به پیشانیاش نگاه کرد
+ پیشونیت داره خون میاد...
جونگکوک بیحوصله جواب داد:
_ چیز مهمی نیست.
+ ولی...
_ نیکی!!
فقط اسمش را گفت، همان یک کلمه کافی بود. نیکی چند ثانیه نگاهش کرد بعد با بیمیلی برگشت و وارد ویلا شد.. وقتی در بسته شد جونگکوک نگاهش را روی نگهبان انداخت؛
هیچ اثری از همان مردی که چند لحظه قبل با نیکی حرف زده بود در چهرهاش نمانده بود.
_ ببریدش زیرزمین.
رنگ از صورت مرد پرید:
نگهبان سوم: رئیس... غلط کردم... قسم میخورم...
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
_ کسی که به زن من بیاحترامی کنه، زنده نمیمونه که دفعهی دوم تکرارش کنه.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 106
✦.................................
لبخند محوی روی لبش نشست
نگهبان دوم: همون نگاه، همون غرور، همون دیوونگی موقع دعوا...
نگهبان اول آرام سر تکان داد
نگهبان اول: فقط فرقش اینه...
نگاهش روی صورت زیبای نیکی ماند
نگهبان اول: رئیس با اون ابهتش آدمو از ترس خشک میکنه اما این یکی...
لبخند کوتاهی زد
نگهبان اول: اول با اون قیافهی معصوم و خوشگلش آدمو گول میزنه بعد یه کاری میکنه که نفهمی از کجا خوردی.
نیکی که متوجه پچپچشان شده بود، اخم ریزی کرد:
+ تموم شد؟
هر دو نگهبان همان لحظه صاف ایستادند. نیکی با کلافگی دستهایش را به کمر زد.
+ حالا یا برید کنار... یا مجبورم یکییکی تربیتتون کنم.
صدای مردانهای از پشت سرشان، آرام اما نافذ، میان محوطه پیچید:
_ جرأتشو داری؟
نیکی اخمش باز شد و برگشت؛ چشمش که به جونگکوک افتاد برای یک لحظه خشکش زد؛
کت مشکیاش از چند جا پاره شده بود، بند انگشتهایش خون خشکشده داشت، گوشهی لبش ترک برداشته بود و از کنار پیشانیاش رگهی باریکی از خون پایین آمده بود.
نیکی ناخودآگاه ابروهایش در هم رفت از بالا تا پایین نگاهش کرد و چند قدم جلو آمد
+ تو... چت شده؟ انگار از جنگ برگشتی
جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت، بعد بدون هیچ واکنشی از کنارش رد شد نگاهش روی نگهبانی افتاد که هنوز از درد روی زمین خم شده بود
_ اینجا چه خبره؟
دو نگهبان دیگر فوراً صاف ایستادند
نگهبان اول: رئیس... اون...
نگاهی به همکارشان انداخت، نگهبان دوم ادامه داد:
نگهبان: به همسرتون بیاحترامی کرد.
جونگکوک آرام سرش را به سمت مرد برگرداند. مرد رنگش پرید
نگهبان سوم: ر... رئیس... من فقط...
جونگکوک حتی اجازهی کامل شدن جمله را نداد:
_ فقط چی؟
مرد زبانش بند آمده بود جونگکوک نگاهش را از او گرفت و رو به نیکی گفت:
_ برو داخل
نیکی همانجا ایستاد.
+ نه.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، دوباره گفت:
_ گفتم برو داخل.
نیکی با تردید به پیشانیاش نگاه کرد
+ پیشونیت داره خون میاد...
جونگکوک بیحوصله جواب داد:
_ چیز مهمی نیست.
+ ولی...
_ نیکی!!
فقط اسمش را گفت، همان یک کلمه کافی بود. نیکی چند ثانیه نگاهش کرد بعد با بیمیلی برگشت و وارد ویلا شد.. وقتی در بسته شد جونگکوک نگاهش را روی نگهبان انداخت؛
هیچ اثری از همان مردی که چند لحظه قبل با نیکی حرف زده بود در چهرهاش نمانده بود.
_ ببریدش زیرزمین.
رنگ از صورت مرد پرید:
نگهبان سوم: رئیس... غلط کردم... قسم میخورم...
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
_ کسی که به زن من بیاحترامی کنه، زنده نمیمونه که دفعهی دوم تکرارش کنه.
- ۱.۲k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط