{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#معجزه_عشق #prt_14

#معجزه_عشق #prt_14
*****
هستی:
ای بمیرین همتون که یه صبحانه ام نمیتونین درست کنین .....اوففف خدایا کی اینا سروسامون پیدامیکنن؟؟
جینیونگ:داری چیکار میکنی؟
به خاطر این بی سروصدا اومدنش یه جیغ بنفش کشیدم و دستمو بریدم
جینیونگ:دارم چی میبینم توئه دس پا چلفتی میخوای واس ما صبحونه درس کنی؟چین جا؟
هستی:اگه من نبودم که همینم گیرت نمیومدبخوری....ببینم توهنوز نمیخوای ازمن به خاطر دیشب عذرخواهی کنی؟
جینیونگ:نه!اونی که باید عذرخواهی کنه تویی نه من
هستی:اها ..بعد ببخشید اقای سوپراستار اونوقت چرا؟
جینیونگ:چون اول توبودی که شروع کردی و اب پاشیدن روم من که کاریت نداشتم
هستی:اگه تو نمیترسوندیم اونجوری نمیشد
_داشت به غذام ناخونک میزد که محکم زدم رو دستش
هستی:هوو چیکار میکنی؟کی بهت اجازه داد ناخونک بزنی ها؟؟؟زود باش برو بیرون اصن کی گفته توبیای اینجا؟
جینیونگ:دلم خواست ناخونک زدم ...اصلا من چرادارم وقت باارزشمو باتو تلف میکنم
هستی:میری یا میخوای ازاون ضربه های دیشبی نیاز بهت بزنم
جینیونگ:باشه بابا ما تسلیم
وقتی رفت بیرون درد بدی تودستم حس کردم...وقتی دیدم داره خون میاد میخواستم برم خفش کنم..وای ببین چه جوری ام خون میاد
نجوا:
به زور از روتخت بلند شدم ,وای بو صبحونه داشت دیوونم میکرد سریع سرووضعمو درس کردم رفتم پایین ,دیدم جینیونگ ازتو اشپزخونه اومد بیرون باخودم گفتم نکنه باز دوباره یه کاری کرده باشه و به خاطر همین شیرجه زدم تو اشپزخونه،، هستی رو درحال فحش دادن به جینیونگ پیداکردم ...وقتی دست خونیشو دیدم دوییدم سمتش
نجوا:چیشده هستی؟دستت چرا خون میاد؟
هستی:هیچی ..این جینیونگه اومد ترسوندم به خاطر همین دستم اینجوری شد
نجوا:جیغتم واسه همین بود. نه؟
هستی:اره
کامیلا:
به لطف هستی صبحونه رو خیلی شیک و مجلسی خوردیم...اوف همیچی عالی بود.الحق که دوست خودمه,بعد صبحونه، جی بی به اعضا گفت بیاین بریم سر تمرین.ماچهارتاهم تا فهمیدیم میخوان تمرین کنن برای اذیت کردنشون رفتیم بالا اهنگ گذاشتیم و شروع کردیم به دیوونه بازی که یه دفعه جی بی درحالی که دوتا دستاش روگوشاش بودن اومد بالا..جی بی:دخترا میشه صداشو کم کنین داریم تمرین میکنیم
نیاز:به یه شرط
جی بی:شرط؟
نیاز:به شرطی که ماهم بیایم و تمرینتونو ببینیم
جی بی:چی؟
نیاز:همین که شنیدی
جی بی:باشه ولی به هیچ عنوان حق پارازیت انداختن تو تمرین ندارین
چهارتایی باهم گفتیم:ای به چششششم
پایان پارت 1۴
دیدگاه ها (۱)

رمان

#in_your_eyespart_9۶ویو کایلا "یک ماه بعد"با صدای آلارم گ...

ستاره ی من (پارت۷) (فالو:فالو)

پارت ششم ویو آت .+۰ بعد از اینکه با جعون شام خوردم به ساعت ن...

#برادر ناتنی من

شاهزاده دوست داشتنی من

سرنوشت(ویو شوگا)صبح که بیدار شدم، رایا هنوز خواب بود.صورتش خ...

ددی خون آشام من

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط