p30
p30
اشک های اونم به من اذافه شد تئو دوست صمیمیش بود باورش برای اونم دشوار شود و باهم گریه کردیم
در اتاق باز شد
نارسیسا : دریکو بیا ناها
و دیدن من قفل شد و درو بست
نارسیسا : اینجا چیکار میکنی میدونی اگه ارباب بفهمه صبر کن موهات
دیانا : اونو ولش کن میدونه
نارسیسا : چی شد
و ماجرا رو براش تعریف کردم
نارسیسا : لوسیوس نیست ولی تو باید چند روز اینجا بمونی
بعد رو به دریکو کرد و ادامه داد
نارسیسا : باید به من میگفتی
دیانا : تو بهش نگفتی
دریکو : ترسیدم پدر بفهمه بره به یکی از مرگخوارا بگه اونم بره به متیو ریدل بگه
نارسیسا : یعنی من دهن لق ام
گربه اومد تو بغلم
دیانا : نه ژانین فراموش نکرده بود
و بغلش کردم از وقتی بعد فرارم به عمارت ریدل برگشته بودم ندیده بودمش
نارسیسا چشم غره ای به دریکو رفت
دریکو : ببخشید اینو باید میگفتم زیر بارون پیداش کردم که چسبید بهم و آوردمش خونه
نارسیسا : بیا یه چیزی بخور
و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم گرسنه ام بود خیلی زیاد هم بود
بعد از خوردن غذا به سمت تختم رفتم و خوابیدم البته تو بغل مهربون ترین داداش دنیا
۳ روز بعد
داشتیم چایی میخوردیم که زنگ به صدا در اومد
دریکو : احتمالا پدره
و درو باز کرد و در کمال ناباوری اون بود چرا ولم نمیکنه
متیو : زنمو بهم بده
دریکو : چرا وقتی اذیتش میکنی از اینجا برو بیرون
متیو : مال منه
دریکو : مگه عروسکته که بگی مال منه
متیو : آره عروسکمه
و دریکو رو کنار داد و به سمتم اومد
متیو : مگه نه مگه عروسکم نیستی
دیانا : نه (با ترس)
متیو : هستی توت فرنگی هستی
پارت بعد : ۲۰ لایک
اشک های اونم به من اذافه شد تئو دوست صمیمیش بود باورش برای اونم دشوار شود و باهم گریه کردیم
در اتاق باز شد
نارسیسا : دریکو بیا ناها
و دیدن من قفل شد و درو بست
نارسیسا : اینجا چیکار میکنی میدونی اگه ارباب بفهمه صبر کن موهات
دیانا : اونو ولش کن میدونه
نارسیسا : چی شد
و ماجرا رو براش تعریف کردم
نارسیسا : لوسیوس نیست ولی تو باید چند روز اینجا بمونی
بعد رو به دریکو کرد و ادامه داد
نارسیسا : باید به من میگفتی
دیانا : تو بهش نگفتی
دریکو : ترسیدم پدر بفهمه بره به یکی از مرگخوارا بگه اونم بره به متیو ریدل بگه
نارسیسا : یعنی من دهن لق ام
گربه اومد تو بغلم
دیانا : نه ژانین فراموش نکرده بود
و بغلش کردم از وقتی بعد فرارم به عمارت ریدل برگشته بودم ندیده بودمش
نارسیسا چشم غره ای به دریکو رفت
دریکو : ببخشید اینو باید میگفتم زیر بارون پیداش کردم که چسبید بهم و آوردمش خونه
نارسیسا : بیا یه چیزی بخور
و رفتم پایین تا یه چیزی بخورم گرسنه ام بود خیلی زیاد هم بود
بعد از خوردن غذا به سمت تختم رفتم و خوابیدم البته تو بغل مهربون ترین داداش دنیا
۳ روز بعد
داشتیم چایی میخوردیم که زنگ به صدا در اومد
دریکو : احتمالا پدره
و درو باز کرد و در کمال ناباوری اون بود چرا ولم نمیکنه
متیو : زنمو بهم بده
دریکو : چرا وقتی اذیتش میکنی از اینجا برو بیرون
متیو : مال منه
دریکو : مگه عروسکته که بگی مال منه
متیو : آره عروسکمه
و دریکو رو کنار داد و به سمتم اومد
متیو : مگه نه مگه عروسکم نیستی
دیانا : نه (با ترس)
متیو : هستی توت فرنگی هستی
پارت بعد : ۲۰ لایک
- ۱۶۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط