عشق شیرین
#عشق شیرین
#پارت5
#ویوفلیکس
بعد چند مین رسیدیم در یه عمارت خیلی بزرگ ولوکس هیونجین از ماشین پیاده شود ولب زد
_میخوای تا صبح بشینی تو ماشین
+چی....
_پیادشو
پیاده شدم ودنبال هیونجین راه افتادم
_چرا مثل بچها دنبال من راه افتادی
+خوب منکه نمیدونم باید برم کجا
یه خدمتکار بم در وایساده بود وهیونجین بهش گفت که اتاق رو بهم نشون بده
دنبال خدمتکار راه اوفتادم یه اتاق رو بهم نشون داد ولب زد
خدمتکار: اینجا اتاقتونه اگه چیزی خواستید
بهم بگید
+باشه ممنون
در اتاق رو باز کردم ورفتم تو اتاق بزرگ وقشنگی بود خیلی خسته بودم واینکه توی بارون خیس شدم خواستم برم یه دوش بگیرم که یادم اوفتاد لباسی همرام نیست که بعد حموم بپوشم که یهو در باز شد هیونجین بود اومد تو ولب زد
_این لباسارو واست اوردم اگه خواستی حموم کنی اینا رو بپوش
+ممنون
لباسارو داد بهم ورفت بیرون
_اونکه توی مدرسه انقدر بد جنسه چرا اینجا خوبه
یه دوش چند مینی گرفتم ولباسامو پوشیدم وموهامو خشک کردم ورفتم خوابیدم
فردا صبح
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم هنوز وقت داشتم که برم مدرسه بلند شدم وکارای لازم رو انجام دادم واز اتاق اومدم بیرون از خدمتکار پرسیدم هیونجین کجاست که گفت رفته مدرسه
+یعنی انقدر زود میره مدرسه (زیر لب)
از عمارت زدم بیرون وبه سمت مدرسه راه اوفتادم
رسیدم مدرسه رفتم داخل همه اومده بودن رفتم سر جام نشستم ولی هیونجین نبود
+خدارو شکر کاش بره یه جای دیگه دوست ندارم بیاد جفت من(تو ذهنش)
چند ساعت بعد
زنگ آخر خورد وهمه از مدرسه رفتن بیرون منم با بقیه دوستام داشتم میرفتیم که هان لب زد
هان: فلیکس امشب میخوایم بریم بار توهم میای
+اممم....فکر نکنم
هان: چرا
+خوب من تاحالا نرفتم ودوست ندارم برم
آی ان: بیخیال بابا فقط یه شب
سونگمین: آره راست میگه بیا
+باشه....چون خیلی اصرار میکنید میام
از بچها خدا حافظی کردم وبه سمت خونه راه اوفتادم
رسیدم خونه خدمتکاردر رو بازکرد رفتم تو وبا پدر مادرم سلام کردم ورفتم تو اتاقم یه دوش گرفتم واماده شدم تا برم بار
از پله ها رفتم پایین وچون دوست نداشتم پدر مادرم بفهمن رفتم بار گفتم میخوام برم خونه ی دوستم
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
#ویوهیونجین
امشب قرار بود با چان چانگبین ولینو بریم بار پس راه اوفتادم به سمت بار بعد چند مین رسیدم در بار از ماشین پیاده شدم که دیدم بچها در بار منتظر من هستن سلام کردم رفتیم تو و روی یه کاناپه نشستیم
یه لیوان veski توی دستم بود وداشتم میخورد یهو چشمم به یه نفر افتاد که خیلی واسم اشنا بود خودش یه دختر داشتن همدیگه رو میبوسیدن وخیلی مست بودن از بچها جدا شدم واز وسط بقیه رد شدم وآروم روشو به خودم کردم با چیزی که دیدم انگار روح از بدنم جدا شدو........
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
#پارت5
#ویوفلیکس
بعد چند مین رسیدیم در یه عمارت خیلی بزرگ ولوکس هیونجین از ماشین پیاده شود ولب زد
_میخوای تا صبح بشینی تو ماشین
+چی....
_پیادشو
پیاده شدم ودنبال هیونجین راه افتادم
_چرا مثل بچها دنبال من راه افتادی
+خوب منکه نمیدونم باید برم کجا
یه خدمتکار بم در وایساده بود وهیونجین بهش گفت که اتاق رو بهم نشون بده
دنبال خدمتکار راه اوفتادم یه اتاق رو بهم نشون داد ولب زد
خدمتکار: اینجا اتاقتونه اگه چیزی خواستید
بهم بگید
+باشه ممنون
در اتاق رو باز کردم ورفتم تو اتاق بزرگ وقشنگی بود خیلی خسته بودم واینکه توی بارون خیس شدم خواستم برم یه دوش بگیرم که یادم اوفتاد لباسی همرام نیست که بعد حموم بپوشم که یهو در باز شد هیونجین بود اومد تو ولب زد
_این لباسارو واست اوردم اگه خواستی حموم کنی اینا رو بپوش
+ممنون
لباسارو داد بهم ورفت بیرون
_اونکه توی مدرسه انقدر بد جنسه چرا اینجا خوبه
یه دوش چند مینی گرفتم ولباسامو پوشیدم وموهامو خشک کردم ورفتم خوابیدم
فردا صبح
از خواب بیدار شدم به ساعت نگاه کردم هنوز وقت داشتم که برم مدرسه بلند شدم وکارای لازم رو انجام دادم واز اتاق اومدم بیرون از خدمتکار پرسیدم هیونجین کجاست که گفت رفته مدرسه
+یعنی انقدر زود میره مدرسه (زیر لب)
از عمارت زدم بیرون وبه سمت مدرسه راه اوفتادم
رسیدم مدرسه رفتم داخل همه اومده بودن رفتم سر جام نشستم ولی هیونجین نبود
+خدارو شکر کاش بره یه جای دیگه دوست ندارم بیاد جفت من(تو ذهنش)
چند ساعت بعد
زنگ آخر خورد وهمه از مدرسه رفتن بیرون منم با بقیه دوستام داشتم میرفتیم که هان لب زد
هان: فلیکس امشب میخوایم بریم بار توهم میای
+اممم....فکر نکنم
هان: چرا
+خوب من تاحالا نرفتم ودوست ندارم برم
آی ان: بیخیال بابا فقط یه شب
سونگمین: آره راست میگه بیا
+باشه....چون خیلی اصرار میکنید میام
از بچها خدا حافظی کردم وبه سمت خونه راه اوفتادم
رسیدم خونه خدمتکاردر رو بازکرد رفتم تو وبا پدر مادرم سلام کردم ورفتم تو اتاقم یه دوش گرفتم واماده شدم تا برم بار
از پله ها رفتم پایین وچون دوست نداشتم پدر مادرم بفهمن رفتم بار گفتم میخوام برم خونه ی دوستم
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
#ویوهیونجین
امشب قرار بود با چان چانگبین ولینو بریم بار پس راه اوفتادم به سمت بار بعد چند مین رسیدم در بار از ماشین پیاده شدم که دیدم بچها در بار منتظر من هستن سلام کردم رفتیم تو و روی یه کاناپه نشستیم
یه لیوان veski توی دستم بود وداشتم میخورد یهو چشمم به یه نفر افتاد که خیلی واسم اشنا بود خودش یه دختر داشتن همدیگه رو میبوسیدن وخیلی مست بودن از بچها جدا شدم واز وسط بقیه رد شدم وآروم روشو به خودم کردم با چیزی که دیدم انگار روح از بدنم جدا شدو........
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
- ۲.۰k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط