عشق مافیایی
عشق مافیایی
Part 2
جیمین: پیاده شو
ات: کور که نیستم پیاده میشم
جیمین: خانم کوچولو مواظب اون دهن کوچولوت باش
ات: نشم چی
جیمین: وقتی عملی نشون دادم میفهمی
ویو ات
از ترس آب دهنمو قورت دادم پیاده شدم یه عمارت بزرگ خوشگل بود جیمین اومد کنارم وایساد دستمو محکم گرفت بعد کشید برد سمت در
جیمین: الان میریم تو با هیچکس صحبت نمیکنی فهمیدی
ات: هوم فهمیدم
جیمین: آفرین حالا شدی دختر خوب
جیمین درو زد یه دختر تقریباً همسن من درو باز کرد
میا: جیمینا خوش اومدی این دختره کیه
جیمین: دهنتو ببند میا مگه بهت نگفتم بهم بگو ارباب بعدش به تو ربطی نداره
میا: ببخشید ارباب
جیمین بهش توجه نکرد دستمو جوری کشید حس کردم دستم شکست وایساد جلوی یه اتاق درو باز کرد
جیمین: اینجا اتاق منه از این به بعد پیشم میمونی اتاق من و تو فهمیدی
ات: یعنی اتاق دیگه ای نبود تو این عمارت بزرگ
جیمین: فهمیدی یا نه (با نگاه های ترسناک)
ات: آره آره فهمیدم
جیمین: خوبه
ات: میشه بگی من چند روزی اینجا میمونم
جیمین: تا آخر عمرت
ات: چه شوخی ای ولی اصلاً خنده دار نبود
جیمین: شوخی نیس واقعیته
ات: من اینجا نمیمونم ( از خدات باشه)
جیمین: مگه من میزارم بری الانم بیا یکم استراحت کنیم
رفتم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم که حس کردم یکی از پشت بغلم کرد چشامو یکم باز کردم دیدم دستای جیمین دور کمرم حلقه شده چشامو بستم به خواب رفتم
پرش زمانی به سه ساعت بعد
ویو جیمین
چشام آروم باز کردم دیدم این دختر چقدر کیوت خوابیده عاشقش شدم ولی چطور بهش اعتراف کنم اگه منو رد کنه چی اگه منو ترک کنه چی خواستم بیدارش کنم دیدم خودش داره چشاشو باز میکنه زود چشامو بستم
ویو ات
وقتی چشامو باز کردم دیدم جیمین خوابه عین جوجه خوابیده بود دلم میخواست بخورمش ( منحرف خودتی) کنترل دست خودم نبود نزدیکش شدم گونشو بوسیدم که یهو چشاشو باز کرد...
ادامه دارد...
Part 2
جیمین: پیاده شو
ات: کور که نیستم پیاده میشم
جیمین: خانم کوچولو مواظب اون دهن کوچولوت باش
ات: نشم چی
جیمین: وقتی عملی نشون دادم میفهمی
ویو ات
از ترس آب دهنمو قورت دادم پیاده شدم یه عمارت بزرگ خوشگل بود جیمین اومد کنارم وایساد دستمو محکم گرفت بعد کشید برد سمت در
جیمین: الان میریم تو با هیچکس صحبت نمیکنی فهمیدی
ات: هوم فهمیدم
جیمین: آفرین حالا شدی دختر خوب
جیمین درو زد یه دختر تقریباً همسن من درو باز کرد
میا: جیمینا خوش اومدی این دختره کیه
جیمین: دهنتو ببند میا مگه بهت نگفتم بهم بگو ارباب بعدش به تو ربطی نداره
میا: ببخشید ارباب
جیمین بهش توجه نکرد دستمو جوری کشید حس کردم دستم شکست وایساد جلوی یه اتاق درو باز کرد
جیمین: اینجا اتاق منه از این به بعد پیشم میمونی اتاق من و تو فهمیدی
ات: یعنی اتاق دیگه ای نبود تو این عمارت بزرگ
جیمین: فهمیدی یا نه (با نگاه های ترسناک)
ات: آره آره فهمیدم
جیمین: خوبه
ات: میشه بگی من چند روزی اینجا میمونم
جیمین: تا آخر عمرت
ات: چه شوخی ای ولی اصلاً خنده دار نبود
جیمین: شوخی نیس واقعیته
ات: من اینجا نمیمونم ( از خدات باشه)
جیمین: مگه من میزارم بری الانم بیا یکم استراحت کنیم
رفتم روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم که حس کردم یکی از پشت بغلم کرد چشامو یکم باز کردم دیدم دستای جیمین دور کمرم حلقه شده چشامو بستم به خواب رفتم
پرش زمانی به سه ساعت بعد
ویو جیمین
چشام آروم باز کردم دیدم این دختر چقدر کیوت خوابیده عاشقش شدم ولی چطور بهش اعتراف کنم اگه منو رد کنه چی اگه منو ترک کنه چی خواستم بیدارش کنم دیدم خودش داره چشاشو باز میکنه زود چشامو بستم
ویو ات
وقتی چشامو باز کردم دیدم جیمین خوابه عین جوجه خوابیده بود دلم میخواست بخورمش ( منحرف خودتی) کنترل دست خودم نبود نزدیکش شدم گونشو بوسیدم که یهو چشاشو باز کرد...
ادامه دارد...
- ۱۵.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط