عشق مافیایی
عشق مافیایی
part 4
ویو ات
زود از جیمین فاصله گرفتم
جیمین: چیشد
ات: یادم نمیاد من به تو اجازه دادم که منو بغل کنی
جیمین: دلم میخواد
ات: دلت غلط میکنه ( خودت غلط میکنی)
جیمین: رو اعصابم راه نرو
ات: رو اعصاب راه نمیرن
جیمین: زبون درازی میکنی
ات: دلم میخواد
جیمین: هم زبون درازی میکنی هم جسوری
بهش جواب ندادم رفتم اتاق درو قفل کردم
ویو جیمین
واقعاً این دختره رو اعصابم راه رفت باید ادبش کنم ولی مجبورم برم شرکت کارام مونده
جیمین: میا حواست به ات باشه نزار بیرون بره
میا: باشه
از عمارت خارج شدم سوار ماشین شدم روشن کردم رفتم شرکت
ویو ات
حرفاشو شنیدم خدا رو شکر رفت تصمیم گرفتم برم بیرون در اتاقو باز کردم رفتم پایین وقتی رفتم دیدم ده تا زن خوشگل نشستن رو مبل همشون با نفرت به من نگاه میکردن یکیشون حرف زد
یونا: پس اسباب بازی جدید تویی
ات: چی
یونا:فکر میکنی اونقدر خوشگلی جیمینو از دستم بگیری ولی من میدونم تو چه هرزه ای هستی
واقعاً از حدش گذشت رفتم جلوش وایسادم از موهاش گرفتم کشیدم عقب دو تا سیلی زدم
ات : اگه جرعت داری بازم بگو
یونا: ولم کن
ات: معذرت خواهی نشنیدم
بیشتر موهاشو کشیدم
یونا: باشه باشه معذرت میخوام ولم کن
موهاشو ول کردم با عصبانیت به همشون نگاه کردم که یکیشون اومد جلو از دستم گرفت برد آشپز خانه درو قفل کرد
ات: چیکار میکنی
مینجی: تو خودت چیکار میکنی اگه جیمین بدونه یونا رو زدی میدونی چی میشه
ات : چی میشه
مینجی: انگار از هیچی خبر نداری
ات: از چی
مینجی: تو این خونه ده تا زن هست منم از یکیشون هستم همشون زن جیمین هستن جیمین وقتی یه دختر خوشگل میبینه با اون ازدواج میکنه جیمین رو همه ی زن هاشون خیلی حساسه اگه بفهمه تو یونا رو زدی جیمین زندت نمیزاره
تو شک موندم این چه وضعشه این چه جور آدمیه
ات: یعنی جیمین ده تا زن داره
مینجی: آره
در آشپزخانه رو باز کردم رفتم اتاقم درو بستم رو تخت دراز کشیدم
part 4
ویو ات
زود از جیمین فاصله گرفتم
جیمین: چیشد
ات: یادم نمیاد من به تو اجازه دادم که منو بغل کنی
جیمین: دلم میخواد
ات: دلت غلط میکنه ( خودت غلط میکنی)
جیمین: رو اعصابم راه نرو
ات: رو اعصاب راه نمیرن
جیمین: زبون درازی میکنی
ات: دلم میخواد
جیمین: هم زبون درازی میکنی هم جسوری
بهش جواب ندادم رفتم اتاق درو قفل کردم
ویو جیمین
واقعاً این دختره رو اعصابم راه رفت باید ادبش کنم ولی مجبورم برم شرکت کارام مونده
جیمین: میا حواست به ات باشه نزار بیرون بره
میا: باشه
از عمارت خارج شدم سوار ماشین شدم روشن کردم رفتم شرکت
ویو ات
حرفاشو شنیدم خدا رو شکر رفت تصمیم گرفتم برم بیرون در اتاقو باز کردم رفتم پایین وقتی رفتم دیدم ده تا زن خوشگل نشستن رو مبل همشون با نفرت به من نگاه میکردن یکیشون حرف زد
یونا: پس اسباب بازی جدید تویی
ات: چی
یونا:فکر میکنی اونقدر خوشگلی جیمینو از دستم بگیری ولی من میدونم تو چه هرزه ای هستی
واقعاً از حدش گذشت رفتم جلوش وایسادم از موهاش گرفتم کشیدم عقب دو تا سیلی زدم
ات : اگه جرعت داری بازم بگو
یونا: ولم کن
ات: معذرت خواهی نشنیدم
بیشتر موهاشو کشیدم
یونا: باشه باشه معذرت میخوام ولم کن
موهاشو ول کردم با عصبانیت به همشون نگاه کردم که یکیشون اومد جلو از دستم گرفت برد آشپز خانه درو قفل کرد
ات: چیکار میکنی
مینجی: تو خودت چیکار میکنی اگه جیمین بدونه یونا رو زدی میدونی چی میشه
ات : چی میشه
مینجی: انگار از هیچی خبر نداری
ات: از چی
مینجی: تو این خونه ده تا زن هست منم از یکیشون هستم همشون زن جیمین هستن جیمین وقتی یه دختر خوشگل میبینه با اون ازدواج میکنه جیمین رو همه ی زن هاشون خیلی حساسه اگه بفهمه تو یونا رو زدی جیمین زندت نمیزاره
تو شک موندم این چه وضعشه این چه جور آدمیه
ات: یعنی جیمین ده تا زن داره
مینجی: آره
در آشپزخانه رو باز کردم رفتم اتاقم درو بستم رو تخت دراز کشیدم
- ۱۸.۴k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط