ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۱
قلبم داشت از لذت و هیجان از جا درمیومد و نفسم تنگ
شده بود.
اسانسور وایستاد.
تند خودمو عقب کشیدم.
گونه مو بوسید و از اسانسور بیرون اومد.
با احساس شادي پشتش رفتم.
در رو باز کرد که تند خودمو انداختم داخل و دویدم سمت اتاقم که تند دستمو از پشت گرفت و کشیدم سمت خودش
و شیطون گفت کجا؟
تند تند قلقلکم داد.
بلند بلند خندیدم و وول خوردم
دستاشو انداخت دورم و پر لذت گفت: جانم...بخند عمر
جیمین بخند نفس دوباره جیمین..
پر از شوق و لذت و عشق خندیدم و دستامو دور گردنش
انداختم. سرشو برد تو موهام و زمزمه کرد : تو رو نداشتم چیکار میکردم عزیزتر از جونم؟
و بوسه خيلي عميق و داغي به گردنم زد که نفسم بند اومد و تند و محکم خودمو عقب کشیدم..
متعجب نگام کرد.
شیطون گفتم نچ نچ. از این خبرا نیست.
اخم کرد و گفت: از این خبرا هست. دلم برات یه ذره شده.. و خودشو جلو کشید که با خنده گفتم نه.. نیست..شما باید تحمل كني.. دلخور گفت: الا...
خبيث با دهن کجی :گفتم در همین حدش بسه.. ادم باشه..
خندید و گفت:عه الا...
و دستم رو گرفت که تند دستمو عقب کشیدم و گفتم:نچ
خودشو جلو کشید و گفت:تو زنمي..
خبیث گفتم:هنوز عروسي نگرفتي که...
خندید و گفت یه بار گرفتم..بیا ببینم. و کمرم رو گرفت و منو کشید سمت خودش.. با خنده جیغ زدم و گفتم قبول نیست. راستکي و دویدم تو اتاق و در رو بستم و تند قفلش کردم.. خندید و گفت: مگه قبلي دروغگي بود بچه جان؟
لب برچیدم و گفتم بله..
زد به در و جدي گفت:نه خير..شما زن مني و الان مياي
بیرون به وظایف همسريت عمل ميكني. خندیدم و شیطون :گفتم متاسفم اما تا قبل عروسي
از عمل به وظایف نیست..
شاكي خبري
گفت: اصلا من نمیخوام عروسي بگيرم..زوره؟ خبیثانه گفتم: اصلا منم نمیخوام با تو ازدواج کنم..مگه
زوره؟
خندید و گفت: عه.. بعد با کي ميخواي ازدواج کني؟ مگه حتماً باید ازدواج کنم؟ با پولها و املاکي که از تو بهم
رسیده میرم سفر دور دنیا..
جیمین : عه..اونا که برگشت به خودم.
هنوز که انجام نشده..در حال طي کردن مراحلشه..
دلخور گفت:اي نامرد..
نرم خندیدم و به در تکیه دادم و اروم و با احساس
گفتم: جیمین..
مهربون گفت:جانم..
عمیق و از ته دل گفتم هیچ وقت تنهام نذار باشه؟من
هيچي جز بودنت نمیخوام..
حس کردم لبخند عميقي زد و مهربون گفت:ادم که همه وجودشو تنها نمیذاره خانوم من تا ابد کنارتم و هرچي دارم مال توعه..
چشمامو پر لذت بستم و با لبخند گفتم میشه تا شب
عروسي دوممون شيطوني نكني؟ خندیدو گفت: شيطوني؟
ریز خندیدم
جیمین درباره اش فک میکنم.
الان فك كن و جوابشو بده..
جیمین : چرا؟
با ذوق و شیرین :گفتم چون میخوام بیام بیرون ببوسمت.. اما فقط ببوسمت.. وظایفم بمونه تا بعد عروسی بلند خندید و گفت از دست تو الا..از دست تو..
شیطون گفتم بیام؟
با عشق گفت بیا عزیزم.
قول؟
بي خواست و بي اجازه تو بهت دست زدم اخه؟ با ذوق تند در رو باز کردم و بدون مکث و سریع خودمو انداختم تو بغلش و لبامو روي لباش گذاشتم.. نرم خندید و پر از انرژي و عشق تند دو طرف گردنم رو گرفت و لبامو خیلی عمیق و محکم بوسید.
( فصل سوم ) پارت ۶۷۱
قلبم داشت از لذت و هیجان از جا درمیومد و نفسم تنگ
شده بود.
اسانسور وایستاد.
تند خودمو عقب کشیدم.
گونه مو بوسید و از اسانسور بیرون اومد.
با احساس شادي پشتش رفتم.
در رو باز کرد که تند خودمو انداختم داخل و دویدم سمت اتاقم که تند دستمو از پشت گرفت و کشیدم سمت خودش
و شیطون گفت کجا؟
تند تند قلقلکم داد.
بلند بلند خندیدم و وول خوردم
دستاشو انداخت دورم و پر لذت گفت: جانم...بخند عمر
جیمین بخند نفس دوباره جیمین..
پر از شوق و لذت و عشق خندیدم و دستامو دور گردنش
انداختم. سرشو برد تو موهام و زمزمه کرد : تو رو نداشتم چیکار میکردم عزیزتر از جونم؟
و بوسه خيلي عميق و داغي به گردنم زد که نفسم بند اومد و تند و محکم خودمو عقب کشیدم..
متعجب نگام کرد.
شیطون گفتم نچ نچ. از این خبرا نیست.
اخم کرد و گفت: از این خبرا هست. دلم برات یه ذره شده.. و خودشو جلو کشید که با خنده گفتم نه.. نیست..شما باید تحمل كني.. دلخور گفت: الا...
خبيث با دهن کجی :گفتم در همین حدش بسه.. ادم باشه..
خندید و گفت:عه الا...
و دستم رو گرفت که تند دستمو عقب کشیدم و گفتم:نچ
خودشو جلو کشید و گفت:تو زنمي..
خبیث گفتم:هنوز عروسي نگرفتي که...
خندید و گفت یه بار گرفتم..بیا ببینم. و کمرم رو گرفت و منو کشید سمت خودش.. با خنده جیغ زدم و گفتم قبول نیست. راستکي و دویدم تو اتاق و در رو بستم و تند قفلش کردم.. خندید و گفت: مگه قبلي دروغگي بود بچه جان؟
لب برچیدم و گفتم بله..
زد به در و جدي گفت:نه خير..شما زن مني و الان مياي
بیرون به وظایف همسريت عمل ميكني. خندیدم و شیطون :گفتم متاسفم اما تا قبل عروسي
از عمل به وظایف نیست..
شاكي خبري
گفت: اصلا من نمیخوام عروسي بگيرم..زوره؟ خبیثانه گفتم: اصلا منم نمیخوام با تو ازدواج کنم..مگه
زوره؟
خندید و گفت: عه.. بعد با کي ميخواي ازدواج کني؟ مگه حتماً باید ازدواج کنم؟ با پولها و املاکي که از تو بهم
رسیده میرم سفر دور دنیا..
جیمین : عه..اونا که برگشت به خودم.
هنوز که انجام نشده..در حال طي کردن مراحلشه..
دلخور گفت:اي نامرد..
نرم خندیدم و به در تکیه دادم و اروم و با احساس
گفتم: جیمین..
مهربون گفت:جانم..
عمیق و از ته دل گفتم هیچ وقت تنهام نذار باشه؟من
هيچي جز بودنت نمیخوام..
حس کردم لبخند عميقي زد و مهربون گفت:ادم که همه وجودشو تنها نمیذاره خانوم من تا ابد کنارتم و هرچي دارم مال توعه..
چشمامو پر لذت بستم و با لبخند گفتم میشه تا شب
عروسي دوممون شيطوني نكني؟ خندیدو گفت: شيطوني؟
ریز خندیدم
جیمین درباره اش فک میکنم.
الان فك كن و جوابشو بده..
جیمین : چرا؟
با ذوق و شیرین :گفتم چون میخوام بیام بیرون ببوسمت.. اما فقط ببوسمت.. وظایفم بمونه تا بعد عروسی بلند خندید و گفت از دست تو الا..از دست تو..
شیطون گفتم بیام؟
با عشق گفت بیا عزیزم.
قول؟
بي خواست و بي اجازه تو بهت دست زدم اخه؟ با ذوق تند در رو باز کردم و بدون مکث و سریع خودمو انداختم تو بغلش و لبامو روي لباش گذاشتم.. نرم خندید و پر از انرژي و عشق تند دو طرف گردنم رو گرفت و لبامو خیلی عمیق و محکم بوسید.
- ۵.۰k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط