{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۷۴

آنالی با دایانا تو بغلش اومد جلو و با لبخند یه دستي دامن بلند لباس سفیدم رو مرتب کرد و مهربون و شاد گفت: خيلي بهت میاد الا... و پر انرژي گفت: اصلا باورم نمیشه بعد همه اون اتفاقات. سري تكون داد و نفسش رو بیرون داد و گفت:زندگی واقعا جاي عجيبيه و...
عمیق گفت: اون مرد بدجور عاشقته.. اونقدر زیاد که به 
خاطرت با مرگ هم جنگید
از لذت حقیقتی که توي جمله اش بود لبخند خيلي عميقي زدم و بغض شادي تو گلوم نشست..
اره.. راست میگه..
جیمین به خاطر من با همه جنگید. با پدرش.. بامرگ..
پدرش
يه چيزي تو ذهنم نقش بست.
دایانا تو اغوش آنالی صدایی از خودش در آورد و تند تند
وول خورد.
نرم خندیدم و خودمو جلو کشیدم و سرشو بوسیدم و با ناز گفتم: جانم..خوشگل خاله...
و دست کوچولوي سفيدش رو بوسیدم که تند وول خورد و من و آنالی رو به خنده انداخت.
نیکول با لبخند نگام کرد
شاد گفتم لباس تو آماده شده؟
با ذوق گفت اره
و جيغ ريزي کشید و دوید سمت دیگه سالن تا لباس
خودشو پرو کنه...
نفس عميقي کشيدم.
پس فردا روز عروسیمون بود.
خيلي روزهاي پر هیجان و استرس زايي بود..
مدام نگران بودم و میترسیدم چیزی اين خوشي رو خراب کنه انگار عادت به ارامش و سکون نداشتم اما آنالی میگفت فقط استرسه و همه نزدیك عروسیشون اینطور
میشن.
مسخره بود وقتی داشتم با جیمین زندگی میکردم و زنش بودم نگران باشم.. 
از ديوونگي خودم ریز خندیدم و رفتم لباسمو عوض کردم
و رفتم پیش نیکول تا درباره لباسش نظر بدم.
عالي بود..
به نظر همه چيز بي نقص و زیبا بود.
باید فکري که تو سرم بود رو عملی میکردم..
درباره پدر جیمین
اون..
خيلي در حق من و خانواده ام بد کرد ولي..
جیمین پسرشه
ارزوي هر پدري دیدن عروسي پسرشه و.. نمیخواستم بي رحم باشم نمیخواستم مثل اون دل
بشکنم..
نمیخواستم این فرصت رو ازش بگیرم.
رفتم دفتر وكيل جیمین...
جدي گفت خب چه کمکی از دست من برمیاد؟ لرزون و اروم گفتم فین دوناتو..حکمش چي وکیل : شاكي خصوصي نداشت اما به خاطر کارهاي خلاف قانون و سوء استفاده اش از قدرت و اختیاراتش چند
سالي حبس بهش خورده..
اشک تو چشمام حلقه زد و اروم :گفتم میشه پس فردا یه
جوري اوردش بیرون؟
ابرو بالا انداخت و گفت:چي؟
تند گفتم فقط یه روز.. حتي شده یه ساعت..هر سندي باشه جور میکنم که چند ساعتي رو بیرون باشه.. لرزون دست به صورتم کشیدم و
گفتم: عروسیمونه..عروسي پسر كوچيك فين..نمیخوام
دیدن این لحظه رو از دست بده..
وکیله گنگ نگام کرد و گفت: باورم نمیشه بخوای اینکارو
بكني..
مطمین :گفتم اما میخوام بکنم
دیدگاه ها (۸)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۵نفس عمیقی کشید و گفت باشه.....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۶لباسم تا کمر تنگ بود و از ک...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۳اون روزی که چشماي خاکستری و...

پارت ۶۷۲ همه تو تکاپوي خريد و کارهاي عروسي افتاده بودیم جیم...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۷پیرهنش رو مرتب کرد و اروم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط