{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩
پارت۱۸

ات ویو

وقتی کوک رفت به سمت در رفتم و باز کردم بدون هیچ حرفی رفتم

واقعا خستم بود پس لباسم رو با یه لباس خواب عوض کردم و روتین پوستیم رو انجام دادم و روی تخت دراز کشیدم گوشیم رو روشن کردم وبه لنا پیام دادم و از اوضاع باند پرسیدم چون اغلب کارها به عهده ی اون هست
که دیگه خوابم برد
.
.
.
.
ویو جونکوک

خیلی خسته بودم برای همین لباسم عوض نکردم فقط پیراهنم رو بیرون اوردم (😈)
روی تخت دراز کشیدم به ثانیه نکشید خوابم برد
.
.
.
.
صبح با صدای الارم بیدار شدم ولباسم رو عوض کردم رفتم پایین یه صبحانه برای خودم درست کردم ( بچه‌ها کوک الان خونه خودشه ) و به سمت باند رفتم
.
.
.
بعد چند دقیقه رسیدم
تو دفترم بودم که جک اومد داخل

جک : سلام رئیس

جونکوک: سرتکون داد

جک : امشب مایکل یه مهمونی مافیایی گرفته

جونکوک: اوکی فقط به اعضا یادت نره بگی

جک : چشم تعظیم میکنه و میره

***جک دست راست جونکوکه ***


.....
دیدگاه ها (۲)

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۱۹ات ویو صبح زود بیدار شدم چون ...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩لباس ات (اسلاید اول)کفش ات ( اسلاید...

♛𝕬𝖓𝖓𝖎𝖍𝖎𝖑𝖆𝖙𝖔𝖗♛پارت۵ زویی : تو واقعا خرییی ات : اوکی من خر ولی...

♛𝕬𝖓𝖓𝖎𝖍𝖎𝖑𝖆𝖙𝖔𝖗♛پارت۴ات : بیان بریم دیگه کمتر بخنديددد زویی : ب...

.. MY DOLL.. ویو ی ا.ت رفتیم لباسامون رو عوض کردیم و اومدیم ...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۴ویو جونکوک چند روزی بود از آمر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط