ادامه ی داستان (کابوس عشق) پارت ۷ (پارت آخر فصل۱)
ادامه ی داستان (کابوس عشق) پارت ۷ (پارت آخر فصل۱)
ادامه: خلاصه بعد از مدرسه سوزی جنی تصمیم گرفتن که باهم برن خونه. سوزی: وایسا جنی من فکر کنم یادم رفت بطری آبم رو بیارم. سوزی رفت توی کلاس که بطریه آبش رو بیاره. که یکدفعه آلستیا از پشت سوزی هل داد و او رو به سمت دیوار برد و داشت سعی میکرد اون رو خفه کنه. سوزی : آ...آ....آلستیا چته؟ آلستیا با چشمای قرمز خونی: تو .... توی مزاحمی! سوزی: ب...ب..برای چی ؟ مگه من چیکارت کردم؟ سوزی شروع کرد به اشک ریختن. که یکدفعه یکی از پشت سر آلستیا دم گوشش یه چیزی گفت: دوستمو ول میکنی یا خودم جرت بدم. آلستیا این صدا رو میشناخت. فهمید صدای جنیه. بعد یقه ی سوزی رو ول کرد. بعد یکی از پشت کمرش هلش داد و افتاد زمین. سوزی: جنی! سوزی رفت بغل جنی. جنی: نگران نباش سوزی من پیشتم. بعد روش رو به آلستیا کرد و گفت: اگه یکبار دیگه دستتو به سوزی بلند کنی. خودت میدونی که چه بلاییی سرت میاد. بعدش رفتن. سوزی و جنی داشتن قدم میزدن . سوزی: ام.....جنی بنظرت یکم تند با آلستیا نرفتی؟ جنی: معلومه که نه میدونستی داشت چیکارت میکرد اون داشت تو رو خفه میکرد بعد تازه امروز هم موقعیه که تو نبودی آلستیا اومد با من حرف زد. داشت درموردت بد میگفت. سوزی یهو مکث کرد و گفت: چی داشت میگفت؟ جنی: خب مثلا تو خیلی دختره بیشعوری هستی نمیدونم تو موهات سفیده و زشته و از اینجور چیز ها. من راستش میخواستم بزنم تو دهنش اما خوب نکردم و با هاش خیییلی صادقانه حرف زدم. سوزی: آها جنی: یعنی ناراحت نشدی؟ سوزی: خوب راستش نه میدونم ازم غیبت کرد و خفم کرد ولی نمیدونم چرا احساس بدی به خودم دست داد. جنی: بیا بنظرم اینارو ول کنیم و بریم سره چیز های دیگه. سوزی با لبخند: باشه. جنی: میشه سوزی همیشه بخندی؟ سوزی: باشه . بعدش با هم رفتن خونه. پایان
احتمالا فصل۲ پارت ۱ فردا براتون بزارم .
ادامه: خلاصه بعد از مدرسه سوزی جنی تصمیم گرفتن که باهم برن خونه. سوزی: وایسا جنی من فکر کنم یادم رفت بطری آبم رو بیارم. سوزی رفت توی کلاس که بطریه آبش رو بیاره. که یکدفعه آلستیا از پشت سوزی هل داد و او رو به سمت دیوار برد و داشت سعی میکرد اون رو خفه کنه. سوزی : آ...آ....آلستیا چته؟ آلستیا با چشمای قرمز خونی: تو .... توی مزاحمی! سوزی: ب...ب..برای چی ؟ مگه من چیکارت کردم؟ سوزی شروع کرد به اشک ریختن. که یکدفعه یکی از پشت سر آلستیا دم گوشش یه چیزی گفت: دوستمو ول میکنی یا خودم جرت بدم. آلستیا این صدا رو میشناخت. فهمید صدای جنیه. بعد یقه ی سوزی رو ول کرد. بعد یکی از پشت کمرش هلش داد و افتاد زمین. سوزی: جنی! سوزی رفت بغل جنی. جنی: نگران نباش سوزی من پیشتم. بعد روش رو به آلستیا کرد و گفت: اگه یکبار دیگه دستتو به سوزی بلند کنی. خودت میدونی که چه بلاییی سرت میاد. بعدش رفتن. سوزی و جنی داشتن قدم میزدن . سوزی: ام.....جنی بنظرت یکم تند با آلستیا نرفتی؟ جنی: معلومه که نه میدونستی داشت چیکارت میکرد اون داشت تو رو خفه میکرد بعد تازه امروز هم موقعیه که تو نبودی آلستیا اومد با من حرف زد. داشت درموردت بد میگفت. سوزی یهو مکث کرد و گفت: چی داشت میگفت؟ جنی: خب مثلا تو خیلی دختره بیشعوری هستی نمیدونم تو موهات سفیده و زشته و از اینجور چیز ها. من راستش میخواستم بزنم تو دهنش اما خوب نکردم و با هاش خیییلی صادقانه حرف زدم. سوزی: آها جنی: یعنی ناراحت نشدی؟ سوزی: خوب راستش نه میدونم ازم غیبت کرد و خفم کرد ولی نمیدونم چرا احساس بدی به خودم دست داد. جنی: بیا بنظرم اینارو ول کنیم و بریم سره چیز های دیگه. سوزی با لبخند: باشه. جنی: میشه سوزی همیشه بخندی؟ سوزی: باشه . بعدش با هم رفتن خونه. پایان
احتمالا فصل۲ پارت ۱ فردا براتون بزارم .
- ۹۴
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط