فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ¹⁵
[صدای بارون کمکم نزدیکتر میشه، قطرهها روی پنجره میرقصن و فضای اتاق رو پر از آرامش میکنن.]
تهیونگ (با نگاهی پر از امید):
شاید... باید یاد بگیرم که درد رو بپذیرم،
نه اینکه بخوام همیشه ازش فرار کنم.
چون وقتی میپذیری،
رنگهاش هم به زندگیت معنا میدن.
[ا.ت لبخند میزنه و دستی روی شونهی تهیونگ میذاره.]
ا.ت:
دقیقا. و تو تنها نیستی.
من اینجام، کنار تو،
تا هر رنگی که باشه، با هم تحملش کنیم.
[تهیونگ نفس عمیقی میکشه و سرش رو کمی بالا میآره.]
تهیونگ:
مرسی که هستی...
که اینقدر صبور و مهربونی.
[ا.ت سرش رو نزدیک میکنه و آرام میگه:]
ا.ت:
و این تازه شروعه، تهیونگ.
زندگی پر از رنگهای متفاوته.
بیاید با هم، همهشون رو تجربه کنیم.
پارت ¹⁵
[صدای بارون کمکم نزدیکتر میشه، قطرهها روی پنجره میرقصن و فضای اتاق رو پر از آرامش میکنن.]
تهیونگ (با نگاهی پر از امید):
شاید... باید یاد بگیرم که درد رو بپذیرم،
نه اینکه بخوام همیشه ازش فرار کنم.
چون وقتی میپذیری،
رنگهاش هم به زندگیت معنا میدن.
[ا.ت لبخند میزنه و دستی روی شونهی تهیونگ میذاره.]
ا.ت:
دقیقا. و تو تنها نیستی.
من اینجام، کنار تو،
تا هر رنگی که باشه، با هم تحملش کنیم.
[تهیونگ نفس عمیقی میکشه و سرش رو کمی بالا میآره.]
تهیونگ:
مرسی که هستی...
که اینقدر صبور و مهربونی.
[ا.ت سرش رو نزدیک میکنه و آرام میگه:]
ا.ت:
و این تازه شروعه، تهیونگ.
زندگی پر از رنگهای متفاوته.
بیاید با هم، همهشون رو تجربه کنیم.
- ۶.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط