{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۴

نفسم رو فوت کردم بیرون این ادم نمیشه..
به جیمین نگاه کردم.
اروم قدم برداشت و گرفته گفت:کل کل نکن باهاش..میشناسیش که.
لبخند ارومي زدم و مهربون بازوشو گرفتم و گفتم: چشم...ببخشید.
و با ذوق گفتم: پیش به سوي خونه.. لبخند زد و اروم اروم اومد بیرون.
فرد ماشین رو اورده بود جلوي در..
با ذوق در ماشین رو براش باز کردم و سوار شد. منم تند نشستم و فرد راه افتاد.
از هیجان دوست داشتم جیغ بکشم و بلند بلند بخندم و از سر و کول جیمین اویزون بشم ولي يه كم بي حال و پردرد
بود و واسه همین به شدت خودمو کنترل میکردم.
رسیدیم خونه.
اخ..
از يادآوري خاطراتي که توی این خونه گذرونده بودیم
لبخند رو لبم اومد و به جیمز نگاه کردم.
اونم لبخند زد و نگام کرد. اي جان..رفتیم بالا..
واااي..
خونه عین دسته گل شده بود..
دیگه خبری از میز و ظروف شکسته نبود..
خونه تمیز تمیز بود و روی اپن و ميز گلدون هاي گل طبيعي بود و فضا خونه رو معطر و دوست داشتني کرده بود.
فرد شاد گفت: به به..چه خونه اي تميز کرده نیکول خانوم..
و شیطون گفت : دیگه وقتشه استینامونو براش بالا بزنیم..
کج نگاش کردم و خبیث گفتم : خب بزن. فرد ریلکس استین هاشو بالا زد و گفت:بفرمایید.
همه زدیم زیر خنده
فرد : بسه؟ یا بیشتر بالا بزنم؟
جیمین گرفته گفت:بسه.. زحمت کش..
و اروم رفت سمت اتاقش.. گبا لبخند همراهیش کردم.
فرد با تهدید گفت:هوي..خراي كثيف..خونه رو کثیف کنین
کشتمتوناا.. نيكول خانوم زحمت کشیده..
نرم خندیدم. وارد اتاق جیمز شدیم.. اخ.. اتاقش..
از يادآوري لحظه های قشنگ و شیرینمون لرزون لبمو گاز گرفتم.
واقعا زنده ام و دارم دوباره جیمین رو تو این اتاق میبینم؟
اشك شوق تو چشمام جمع شد.. اره..
زنده ام و دارم میبینم
خيلي عجيب و غير قابل باور به نظر میرسه ولي..حقيقته..
نیکول رو تختي تازه اي روي تخت جیمین کشیده بود.. لبخند زدم.
جیمین اروم رو تخت نشست.
با محبت كمك كردم كاپشنش رو در بیاره و پر انرژي گفتم : یه هفته بهت فرصت میدم که استراحت کني و خوبه خوب بشي..بعدش باید برام بدويي و از دیوار راست بالا بري.
لبخند بيجوني زد و سر تکون داد و دراز کشید. : الان برمیگردم.
و رفتم بیرون که فرد گفت : خب ما دیگه میریم..
نیکول با محبت گفت : اره..تنهاتون میذاریم که حسابی با هم خوش باشین و خلوت کنین..
لبخند ارومي زدم و با ذوق مخفي گفتم : هرجور راحتين.
خلوت با جیمین ارزوم بود.
فرد بازوي نیکول رو گرفت و گفت : بهش قول داده بودم
داداشش خوب شد یه بستني مهمونش کنم.. من و نیکول خندیدیم و خبیث :گفتم یه قول و قرار دیگه هم گذاشته بودیاا..
اخم غلیظی کرد و خشن گفت:بي تربيت..هيس..
نرم خندیدم
دیدگاه ها (۱۳)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۵باهاشون خداحافظی کردم و رفت...

آخرین کنسرت برگزار شده (دیروز و امروز): بی‌تی‌اس در روزهای ۱...

پارت ۶۵۳ امروز جیمین مرخص میشد. اصلا سر از پا نمیشناختم. از...

پارت ۶۴۸ اصلاً نمیتونستم چشم از جیمین بردارم با چنان ذوق و ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط