{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۵۵

باهاشون خداحافظی کردم و رفتن با جیمینم خداحافظي کردن و رفتن..
سر تاسفي تکون دادم و برگشتم پیش جیمین..
اروم اروم نفس میکشید.
با لبخند کنار تختش رو زمین نشستم و اروم گفتم:چيزي نياز نداري؟
کمی گرفته نگام کرد و سربه نه تکون داد.
نگران گفتم : درد داري؟ جدي
گفت: نه...خوبم..
اما مطمینم درد داشت.
هنوز محكم من بود که به هیچ دردی اعتراف نمیکرد.
لبخند پر عشقي بهش زدم.
اروم و با محبت گفت بیا جلو...
ابرو بالا انداختم و گفتم: چي؟
جیمین : سرتو بيار جلو...
گنگ و با ذوق سرمو یه کم کشیدم جلو..
جیمین : جلوتر..
متعجب خودمو جلوتر کشیدم.
دستاشو باز کرد و گردنبند برفم رو اروم انداخت دور گردنم و قفلش رو با کمی تلاش بست..
نرم و با ذوق خندیدم
بوسه ارومي به نوک بینیم زد..
تمام تنم داغ شد و با اشتیاق و لذت گونه شو بوسیدم. لبخند عميقي روي لبهاي مردونه خسته اش نشست و گفت: باید زودتر سر پاشم..خیلی کارها براي انجام دادن داریم.
الا : داریم؟؟ مثلا چی کار؟
با لذت نگام کرد و گفت : مثلا میخوام برات یه عروسي بگیرم دهن همه باز بمونه..
قلبم تند تند زد و شوکه خندیدم و گفتم:عروسي؟ ما که یه بار عروسي کرديم..
با لذت گفت: اینبار یه عروسي وا
لبخند ناخوداگاهي رو لبم اومد..
گرفته گفت : اون بار به هیچ کدوممون خوش نگذشت دو ناراحت و آشفته بودیم. اصلا هيچي ازش نفهمیدیم..دلم میخواد برات یه عروسی بگیرم که لذت ببري و يه زندگي جدید رو شروع کنیم.
شاده.. مهربون گفت : میخوام به همه اون ارزوهاي کوچولوي قشنگت برسي و ارزوي هر دختري یه عروسي شاده
خندیدم و با شیطنت و خباثت گفتم: اصلا کي گفته من دوباره با تو ازدواج میکنم؟
نرم خندید و اخم کرد و گفت:يعني چي؟ميخواي دوست معمولي باشيم؟
بلند خندیدم و گفتم : بدم نیست.
اخم غلیظی کرد و گفت: شایدم داداشي هااان؟ با خنده سرمو رو شکمش گذاشتم و دست به موهام کشید.
گفتم:بي نمك ..
دلخور لبامو جمع کردم و گفتم : تو اصلا از من درخواست ازدواج نميكني.. دفعه قبلم همین کارو کردي..زوري زوري..
و با دهن کجی گفت : باید با من ازدواج کني..
و با حرص گفتم : کلاً باید به زور شوهر کنم. این تو اقبال منه..
نرم خندید و گفت : سرتو بلند کن ببینمت مظلومِ خوش اقبال..
با لبخند پر خباثتي سرمو بلند کردم و زل زدم بهش. با چشماي قشنگش زل زد تو چشمام و خيلي عميق و گرم
گفت دیگه بی تو نمیتونم حتي نفس بكشم..
ضربان قلبم خيلي بالا رفت و لرزون و بهت زده زل زدم تو چشماش.
خيلي عميق و با عشق گفت : با من ازدواج ميكني الا بيكر؟ از شدت ذوق و لذت داشتم خفه میشدم و قلبم داشت
میومد تو دهنم. اشك پر
از شوقي تو چشمام جمع شد.
خدایاا..منو این همه خوشبختي و شادي؟
ولي با وجود همه این شادی و شوق لبهامو محکم به هم فشردم که جیغ نزنم و چشمامو باريك كردم و متفكر و
خبیثانه گفتم: درباره اش فک میکنم..
تند از کنارش بلند شدم که چشماشو گرد کرد متـعجب
و شوکه گفت: الا...
انگار اصلا انتظارش رو نداشت..
قیافه اش خيلي باحال و نگران شده بود..
جلوي در برگشتم و جدی نگاش کردم و خبیث گفتم:چیه؟ مسئله یه عمر زندگیه..باید خوب درباره اش فك كنم..الكي
نیست که یه بار ريسك كردم بسمه..
دیدگاه ها (۸۹)

آخرین کنسرت برگزار شده (دیروز و امروز): بی‌تی‌اس در روزهای ۱...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۶و از اتاق اومدم بیرون. نابا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۴نفسم رو فوت کردم بیرون این ...

پارت ۶۵۳ امروز جیمین مرخص میشد. اصلا سر از پا نمیشناختم. از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۱قلبم داشت از لذت و هیجان از...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط