{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کوک: تهیونگ....

کوک: تهیونگ....
ته: تو....
ات: کوک کیه...
تهیونگ به ات نگا می‌کنه و میاد داخل
ته: ات....ات...حالت خوبه.....این عوضی که بهت آسیب نزده...
کوک: تچ..
ته: چیکار میکنی اینجا...
کوک: اومدم خونه ی دوستم...ات
ته: ات دوست تو نیس
کوک: اصلا تو اینجا چیکار میکنی
ات: من دعوتش کردم
خلاصه سه تاشونم روی مبل نشستن....ات براشون قهوه آورد...
ات: خوب مهمونای عزیزم.
کوک: بله..
ته: منظورش من بودم نه تو
ات: بس کنید...من منظورم جیمینه
جیمین: بله ات..
ات: بیاید یه بازی کنیم
کوک: من با ات توی یه گروهم
ات: هنوز نگفتم چه بازی..
ته: حرف نزن بزار بگه
ات دستشو میزاره روی سرش و یه نفس عمیق میکشه
کوک و ته: متاسفیم
ات: عیب نداره...
خلاصه
بازی اینطوریه که هر کدوم از ما تک بیاریم باید شنونده ی یه حقیقت باشیم.
ات: یک دو سه...🫳
ته:🫴
کوک:🫳
جیمین:🫳
کوک: از اینکه دعوت شدی خونه ی ات تعجب کردم...
جیمین: دوس دارم توی امتحانات بهم تقلب برسونی
ات: من...خب...من...من خوشحالم که ‌اومدی
ات: یک دو سه...🫴
ته:🫳
کوک:🫳
جیمین:🫳
کوک: من دوستت دارم
جیمین: بهترین دوستی هستی که تا حالا ما سه تا داشتیم
ته: متاسفم بابت اون...
خلاصه بازی ادامه پیدا کرد و ساعت
دیدگاه ها (۳)

۱۱ شب بود کوک و جیمین رفتن و ته موند و به ات توی جمع کردن وس...

یه خلاصه بنویسم تموم بشه دیگه...ات و تهیونگ با هم کاپل شدن ک...

ات میره در رو باز میکنه و میبینه کوک و جیمین اومدن.کوک: تادا...

خلاصه خوردن و ات میخواست بلند شه تا ظرف ها رو بشوه ته دست ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط