ات میره در رو باز میکنه و میبینه کوک و جیمین اومدن.
ات میره در رو باز میکنه و میبینه کوک و جیمین اومدن.
کوک: تاداا...ات!
جیمین: ات چی شده؟..
اومدن خونه
کوک ات رو بغل میکنه...
کوک: گریه نکن....خواهش میکنم....بهم بگو چی شده..
ات:... وقتی دیدم مشقامو ننوشتم گریه ام اومد...
کوک: (میخنده)
جیمین فهمیده که ات داره دروغ میگه
جیمین میاد جلو و اشک روی گونه ی ات رو پاک میکنه و میگه: دروغ نگو
ات سرش رو میندازه پایین
کوک رفت نشست و تلویزیون رو روشن کرد
ات و جیمین حرف میزنن
جیمین: تهیونگ اومده بود اره؟
ات : اره
جیمین: بگو بهم که چی شد
ات: ازم پرسید که چرا کوک اینطوریه تو ازش خسته نشدی ولی من که سرت داد زدم از خسته ای؟منم جوابشو دادم و اونم رفت
جیمین: فعلا پیش کوک چیزی نگو بعدا باهاشون حرف میزنم حالا ناراحت نباش باشه
ات: باشه
جیمین گونه ی ات رو نوازش میکنه
کوک: ات برام یه چی بیار بخورم
ات رفت و از مهموناش پزیرایی کرد
دینگ دینــــــگ
کوک رفت در رو باز کرد و دید تهیونگ اومده
😳
کوک: تاداا...ات!
جیمین: ات چی شده؟..
اومدن خونه
کوک ات رو بغل میکنه...
کوک: گریه نکن....خواهش میکنم....بهم بگو چی شده..
ات:... وقتی دیدم مشقامو ننوشتم گریه ام اومد...
کوک: (میخنده)
جیمین فهمیده که ات داره دروغ میگه
جیمین میاد جلو و اشک روی گونه ی ات رو پاک میکنه و میگه: دروغ نگو
ات سرش رو میندازه پایین
کوک رفت نشست و تلویزیون رو روشن کرد
ات و جیمین حرف میزنن
جیمین: تهیونگ اومده بود اره؟
ات : اره
جیمین: بگو بهم که چی شد
ات: ازم پرسید که چرا کوک اینطوریه تو ازش خسته نشدی ولی من که سرت داد زدم از خسته ای؟منم جوابشو دادم و اونم رفت
جیمین: فعلا پیش کوک چیزی نگو بعدا باهاشون حرف میزنم حالا ناراحت نباش باشه
ات: باشه
جیمین گونه ی ات رو نوازش میکنه
کوک: ات برام یه چی بیار بخورم
ات رفت و از مهموناش پزیرایی کرد
دینگ دینــــــگ
کوک رفت در رو باز کرد و دید تهیونگ اومده
😳
- ۳۰.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط