{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:9

part:9

نامجون:,اااات خواهر کوچولو داداش اومده(ذوق خوش حالی)
ات:اومدم (یه لبخند خسته زد اومد سمت نامجون)
نامجون وقتی ات رو دید خوشکش زد اون از همه نظر تغییر کرده بود و خیلی خسته به نظر می‌رسید
ات:چی(تعجب خمار)
نامجون:چقدر تغییر کردی دختر خیلیم لاغر شدی .... دلم خیلی برات تنگ شده بود (و ات رو بغل کرد )
(هر دو شام خوردن خوابیدن)
فردا صبح زمان 6:00
ات صبحانه رو گذاشت رو میز و همون موقع نامجون اومد
نامجون:اوو چه میزی چیدی ....وایستا برگرد ببینمت (تعجب)با این لباس میخوای بری دانشگاه (اسلاید دو و اسلاید سه که یونیفرم دانشگاه)
ات:آره
نامجون:,بنظرت لباسات خیلی کوتاه نیست!
ات:نه(سرد) حرفات رو نشنیده میگیرم..... خداحافظ (رفت بیرون)
نامجون:یاااا کیم ات خیلی خود سر شدی(کمی داد)
نامجون ی چیزی یادش اومد و سریع رفت سمت در)
نامجون :وایستا من میرسونمت
ات:نه لازم نیست با ماشینم میرم
نامجون:جانم ماشین توکی ماشین گرفتی توکه نمی تونستی رانندگی کنی(تعجب)
ات:ی ۲ ماهی میشه بعدشم تلاش کردم
نامجون:آفرین......راستی پسرا قرار امشب بیان خونمون ....راستش.....جیمین هم هست
ات: خوش بگذره من شب دیر میام منتظرم نباشین
نامجون:یااا یعنی چی دیر میای چه ساعتی میای
ات:ساعتای۱۱،۱2 شب میام
نامجون میخواست حرف بزنه که ات گفت
ات :من میرم دانشگاه داره دیرم میشه (سوار ماشین شد و راه افتاد)
نامجون:یااا(داد).....(این دفعه با لحن آروم) این دختر مگه چیکار می‌کنه که شب دیر میاد...

ادامه دارد
لایک ❤️
کامنت 💖
دیدگاه ها (۶)

part:8زمان 7:00شب خانه ات وبرادرش صدای زنگ گوشی اومد و ات رف...

part:7دانشگاه ملی سئول (اسلاید دوم)ساعت 9:00صبحویوهیونجین(دو...

تهیونگ ازدواج اجباری پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط