عممکمی با مکثخب
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟒:
&عمم(کمی با مکث)خب..
/ما برای حرف زدن درباره ی عروسیه لوسی اومدیم(پشت سر هم و با لحن استرسی)
&قیافیه لوسی:😳😯😲
+خب این چه ربطی به من داره؟(سرد و بی حال و جدی)
&خببب......اومدیم دعوتت کنیم دیگهههه(این قسمتشو کشیده گفت)
÷ببخشیدا ولی شما مگه از مین سو مت.نفر و به فکر انت.ق.ام نبودید؟ 🧐
/خبب.. چرااا ولی اون دیگه مال قدیما بود و الان دیگه اگه بخوایم هم نمیتونیم
+ولی با کش.تن من که میتونید مال و اموالمو مال خودتون کنید مگه نه؟ 😉😏😎🤨
&/خفه خ.ون گرفتن
+مگه نههه(عربده کشید و چنگالی که تو دستش بودو رو میز گذاشت و دست به سینه به اون دوتا نگا کرد*
&نه بابااا داداشی چرا باید به خاطر چ.ص مثقال تورو ب.ک.ش.ی.م؟😥
+خیله خب 😒
*مین سو تو دلش:آره اروا عمت😏🗿*
پرش زمانی به ۱۱:۱۵شب:
+خب،شامتونم خوردید،منم دعوت کردید،حالا نمیخواید برید؟ 😒🗿🤨
/وااا از اون سر کره کوبیدیم اومدیم سئول حالا میخوای بندازیمون بیرون؟😕🙁
+خب میتونستی نیای و نگی....بلخره تو که میدونستی نمیام.😏🗿
&حالا ی شبه دیگه؛ به هر حال توهم که کاخ به این گندگی داری و نزدیک تقریبا ۲۰۰ تا بیشترم اتاق خب دوتا شو قرض بده دیگههه... حداقل دوتاهم نمیدی ی دونه بده خس.یس😕🤨
+باشه ولی صب قبل از طلوع میرید🗿😒
&/باهم:باشه😏😊
وقتی که داشتم میرفتم اتاقم به هیون سو ی اشاره ای کردم که یعنی نیرو هارو آماده باش کن و اونم با تکون دادن سرش به معنای باشه رفت.
منم ی کُ.ل.ت برداشتم و رفتم توی تختم
ویو لوسی:
بهمون ی اتاق دادو رفت اتاقش...اون اتاقی که داده بود با اینکه یکی از اتاقای خدمش بود ولی از خونمون قشنگتر بود با حسرت نگاه میکردم که..
/خب به نی.روها گفتی که سر ساعت ۱:۳۰وارد عمل شن؟ 🤨
&آره ولی من حص بدی دارم😥
/بچه ننه نباش دیگه😒ما تموم این۴سالو منتظر این لحظه بودیماا یادت رفته؟🤨
&نچ ولی... 😥
*حرفشو قط کرد*
/ولی بی ولی😡
(تو دلش)ولی من حس بدی نسبت به این نقشه داشتم
ویو هیون سو:
رفتم به نی. روها گفتم که آماده باش باشن
ساعت تقریبای ۱:۳۲بود که صدای گ.ل.و.ل.ه شنیدم و...........
&عمم(کمی با مکث)خب..
/ما برای حرف زدن درباره ی عروسیه لوسی اومدیم(پشت سر هم و با لحن استرسی)
&قیافیه لوسی:😳😯😲
+خب این چه ربطی به من داره؟(سرد و بی حال و جدی)
&خببب......اومدیم دعوتت کنیم دیگهههه(این قسمتشو کشیده گفت)
÷ببخشیدا ولی شما مگه از مین سو مت.نفر و به فکر انت.ق.ام نبودید؟ 🧐
/خبب.. چرااا ولی اون دیگه مال قدیما بود و الان دیگه اگه بخوایم هم نمیتونیم
+ولی با کش.تن من که میتونید مال و اموالمو مال خودتون کنید مگه نه؟ 😉😏😎🤨
&/خفه خ.ون گرفتن
+مگه نههه(عربده کشید و چنگالی که تو دستش بودو رو میز گذاشت و دست به سینه به اون دوتا نگا کرد*
&نه بابااا داداشی چرا باید به خاطر چ.ص مثقال تورو ب.ک.ش.ی.م؟😥
+خیله خب 😒
*مین سو تو دلش:آره اروا عمت😏🗿*
پرش زمانی به ۱۱:۱۵شب:
+خب،شامتونم خوردید،منم دعوت کردید،حالا نمیخواید برید؟ 😒🗿🤨
/وااا از اون سر کره کوبیدیم اومدیم سئول حالا میخوای بندازیمون بیرون؟😕🙁
+خب میتونستی نیای و نگی....بلخره تو که میدونستی نمیام.😏🗿
&حالا ی شبه دیگه؛ به هر حال توهم که کاخ به این گندگی داری و نزدیک تقریبا ۲۰۰ تا بیشترم اتاق خب دوتا شو قرض بده دیگههه... حداقل دوتاهم نمیدی ی دونه بده خس.یس😕🤨
+باشه ولی صب قبل از طلوع میرید🗿😒
&/باهم:باشه😏😊
وقتی که داشتم میرفتم اتاقم به هیون سو ی اشاره ای کردم که یعنی نیرو هارو آماده باش کن و اونم با تکون دادن سرش به معنای باشه رفت.
منم ی کُ.ل.ت برداشتم و رفتم توی تختم
ویو لوسی:
بهمون ی اتاق دادو رفت اتاقش...اون اتاقی که داده بود با اینکه یکی از اتاقای خدمش بود ولی از خونمون قشنگتر بود با حسرت نگاه میکردم که..
/خب به نی.روها گفتی که سر ساعت ۱:۳۰وارد عمل شن؟ 🤨
&آره ولی من حص بدی دارم😥
/بچه ننه نباش دیگه😒ما تموم این۴سالو منتظر این لحظه بودیماا یادت رفته؟🤨
&نچ ولی... 😥
*حرفشو قط کرد*
/ولی بی ولی😡
(تو دلش)ولی من حس بدی نسبت به این نقشه داشتم
ویو هیون سو:
رفتم به نی. روها گفتم که آماده باش باشن
ساعت تقریبای ۱:۳۲بود که صدای گ.ل.و.ل.ه شنیدم و...........
- ۱.۱k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط