شنیدم و با نیروها بدو بدو سمت کاخ رفتیم که متوجه شدیم صدا از ...
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓:
شنیدم و با نیروها بدو بدو سمت کاخ رفتیم که متوجه شدیم صدا از اتاق مین سو میاد با عجله رفتیم و با صحنه و صدایی که مواجه شدم خشکم زد
ویو مین سو:
صدای باز شدن در اتاقم اومد و لوسی و جوسی اومده بودن و با شناختی که ازشون داشتم میدونستم که برای ک.ش.ت.ن من اومده بودن.حس کردم که یکی خیلی به تختم نزدیک شده و منم سریع بلند شدم و ی گل.وله زدم و از شانسم گ.لوله به قلب جوسی خورده بود واقعا خوشحال شدم و ی پوزخند ملیحی روی صورتم معلوم شد😏 و تو حال خودم بودم که با جیغ بنفش لوسی به خودم اومدم و از اون طرف هیون سو اومد توی اتاقمو نیروهای ما با نیروهای اونا درگیر شدن. هیون سو در اتاقو بست همین که درو بست لوسی کل.تِ جوسی رو که روی زمین بود و برداشتو سمت من نشونه رف که همون لحظه هیون سو اس.لحشو گذاشت رو سر لوسی و لوسی هم آروم اسل.حشو گذاشت زمین و:
&ببین، اول مال و اموالمو گرفتی الانم داداشمو، حالا منتظر بمونو ببین که مث خودت که مهمترین چیزا و همه کسمو گرفتی ارزشمندترین کستو میگیرم.(با چشای اشکی و جدی و بغض)
رفتم جلو و کمی خم شدم جوری که فیس تو فیس باشیم و با پوزخند مسخره ای بهش گفتم:
+هیچ گ.هی نمیتونی بخوری😏
لوسی ی سیلی زد تو گوشم همین که هیون سو خواست بزنتش من نزاشتم و به حرفم ادامه دادم
+اینو گفتم چونکه من چیز با ارزش زیاد دارم ولی کس با ارزش نه🗿😏😎
&حالا میبینیم😒😏
با آستینش اشکاشو پاک کردو هلم داد و رفت در اتاقو باز کردو به افرادش که از صد نفر تقریبا ۳۵نفر مونده بود اشاره کرد و رفتن.
همین که از کاخ رفتن بیرون احساس کردم که ی گلوله بهم خورد و سیاهی مطلق.
ویو هیون سو:
بعد از اینکه لوسی رفت صدای گ.لوله اومد و مین سو افتاد زمین برگشتم و دیدم جز ما و افرادمون کسی تو اتاق نیست چشمم خورد به پنجره که بازه و رفتم جلو و دیدم بالای برج روبه رویی مون ی تک تیراندازه که داره در میره و منم به مکس گفتم بره دنبالشو توی ی موقعیت خوب بکشتش
بعداز اینکه اونو به مکس گفتم تازه یاد مین سو افتادم و به تموم دکترای خصوصیش زنگ زدم و همشون گفتن که یا رفتن خارج یا تو جلسن و نمیتونن بیان منم مجبور شدم......
شنیدم و با نیروها بدو بدو سمت کاخ رفتیم که متوجه شدیم صدا از اتاق مین سو میاد با عجله رفتیم و با صحنه و صدایی که مواجه شدم خشکم زد
ویو مین سو:
صدای باز شدن در اتاقم اومد و لوسی و جوسی اومده بودن و با شناختی که ازشون داشتم میدونستم که برای ک.ش.ت.ن من اومده بودن.حس کردم که یکی خیلی به تختم نزدیک شده و منم سریع بلند شدم و ی گل.وله زدم و از شانسم گ.لوله به قلب جوسی خورده بود واقعا خوشحال شدم و ی پوزخند ملیحی روی صورتم معلوم شد😏 و تو حال خودم بودم که با جیغ بنفش لوسی به خودم اومدم و از اون طرف هیون سو اومد توی اتاقمو نیروهای ما با نیروهای اونا درگیر شدن. هیون سو در اتاقو بست همین که درو بست لوسی کل.تِ جوسی رو که روی زمین بود و برداشتو سمت من نشونه رف که همون لحظه هیون سو اس.لحشو گذاشت رو سر لوسی و لوسی هم آروم اسل.حشو گذاشت زمین و:
&ببین، اول مال و اموالمو گرفتی الانم داداشمو، حالا منتظر بمونو ببین که مث خودت که مهمترین چیزا و همه کسمو گرفتی ارزشمندترین کستو میگیرم.(با چشای اشکی و جدی و بغض)
رفتم جلو و کمی خم شدم جوری که فیس تو فیس باشیم و با پوزخند مسخره ای بهش گفتم:
+هیچ گ.هی نمیتونی بخوری😏
لوسی ی سیلی زد تو گوشم همین که هیون سو خواست بزنتش من نزاشتم و به حرفم ادامه دادم
+اینو گفتم چونکه من چیز با ارزش زیاد دارم ولی کس با ارزش نه🗿😏😎
&حالا میبینیم😒😏
با آستینش اشکاشو پاک کردو هلم داد و رفت در اتاقو باز کردو به افرادش که از صد نفر تقریبا ۳۵نفر مونده بود اشاره کرد و رفتن.
همین که از کاخ رفتن بیرون احساس کردم که ی گلوله بهم خورد و سیاهی مطلق.
ویو هیون سو:
بعد از اینکه لوسی رفت صدای گ.لوله اومد و مین سو افتاد زمین برگشتم و دیدم جز ما و افرادمون کسی تو اتاق نیست چشمم خورد به پنجره که بازه و رفتم جلو و دیدم بالای برج روبه رویی مون ی تک تیراندازه که داره در میره و منم به مکس گفتم بره دنبالشو توی ی موقعیت خوب بکشتش
بعداز اینکه اونو به مکس گفتم تازه یاد مین سو افتادم و به تموم دکترای خصوصیش زنگ زدم و همشون گفتن که یا رفتن خارج یا تو جلسن و نمیتونن بیان منم مجبور شدم......
- ۱.۹k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط