{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه ساعته که اینجوری منتظر موندیم

𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁸

یه ساعته که اینجوری منتظر موندیم
چرا نمیان ؟
درخت شدیم اینجا 😒
همینجوری دست به سینه روی کاناپه نشسته بودم
که صدای زنگ در اومد
بلاخره ....

پدر بزرگ : کاترینا برو درو باز کن

تهیونگ : پدر بزرگ فکر نمی کنی زیاده رویه

کاترینا : من چرا خدمتکارا پس چه کارن ؟

پدر بزرگ : همینه که هست ... برو درو باز کن

کلافه باشه ای گفتم و به طرف در رفتم
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم برخورد خوبی با مهمونا داشته باشم
درو باز کردم و همونجا وایستادم تا مهمونا رو استقبال کنم
درو باز نکرده یه زن بدون اینکه قیافمو نگاه کنه اومد بغلم
همینجوری مات شده بودم 😶
از بغلم در اومد و با چشمایی ذوق شده بهم نگاه کرد

مادر کوک : تو چقدر خوشگل آخه ....... پرنسس من

یه لبخند ضایع زدم 😁
این زنیکه چی میگه
می خواستم یدونه حواله صورتش کنم ولی کاری نکردم
به طرف خونه رفت بعدش یه مرد اومد
خونگرم نگام می کرد
منم دستمو دراز کردم

کاترینا : شما باید رئیس جئون باشین ؟

دستمو گرفت و ملایم بالا پایین کرد

رئیس جئون : تو هم باید کوچک ترین نوه کیم باشی ؟

کاترینا : درسته ( لبخند )
بفرمایین داخل

دستمو ول کرد و به داخل رفت
نگاهم کلا بهش بود که به داخل می رفت

آهیون : تو باید کاترینا باشی

نگاهمو چرخوندم به طرف صدا
یه دختر هم قد من

کاترینا : درسته .... من کاترینا هستم

دستشو دراز کرد

اهیون : من اهیون هستم

دستشو گرفتم و یه لبخند تحویلش دادم

کاترینا : خوشبختم

آهیون : می تونم برم داخل

کاترینا : البته .... لازم نیست اجازه بگیری

تشکری زیر لب کرد و رفت
بعدش به دختر مو بلوند اومد
خیلی کیوت بود

هه یون : سلام

یه تعظیم خیلی کوچیکی کرد
از حرکتش خوشم اومد یه لبخند خونگرم نشست رو لبام

کاترینا : سلام خوشگله

یه لبخند زد و رفت داخل
این یکی یکم بهتر از بقیه بود
وقتی اون رفت به فرد روبروم زل زدم
اون ....
اون ....
اون نااون بود
وقتی دیدمش چشمام از کاسه در اومد

کاترینا : نااون ( ذوق )

نااون : کاترینا ( لبخند )

سریع بغلش کردم
یه مدتی می شد با نااون در ارتباط نبودم
دلم براش تنگ شده بود
از وقتی رفتم ایتالیا فقط یه بار نااون رو دیدم
اونم پارسال ....

نااون در حالی که پشتم رو نوازش می کرد گفت

نااون : دیگه یادی از ما نمی کنی ..... بی شعور

کاترینا : خودتی احمق

از بغلم در اومد
یکی زد به سرم

نااون : اصلا عوض نشدی .... اصلا ( لب کج )

خندیدم
رفت داخل
فکر نمی کردم نااون جز این خانوادس
یکم تعجب آور بود .....
فکر کردم تموم شد ولی...
با یه هیکلی که ۴ برابر من بود مواجه شدم
بوی عطرش دیوونم می کرد
سرمو بلند کردم
یه مرد چهار شانه بود.......


ادامه دارد...

اسلاید ۲ : لباس کاترینا
اسلاید ۳ : لباس کوک

#مال_من
دیدگاه ها (۳)

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁹خیره مونده بودم بهشزود به خودم اومدم و سرم ر...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ³⁰با چیزی که دیدم خشکم زدفقط یه صندلی خالی بود...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁷با صدای زنگ گوشیم بیدار شدمزنگ گوشیم رو قطع ...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁶می ترسیدم که اگه جواب بدم دوباره تهدید کشتن ...

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁶مادر کاترینا : کیههههههههه ؟ ... ابرومون رف....

𝐦𝐢𝐧𝐞#𝐦𝐢𝐧𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭 ¹⁵« زیاد به افراد دور و برت اعتماد نکن چون اون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط