با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
𝐦𝐢𝐧𝐞
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁷
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
زنگ گوشیم رو قطع کردم و از رو تخت اومدم پایین
جنا تو اتاق نبود پس قبل من بیدار شدن
به سرویس بهداشتی رفتم و کارای لازم رو انجام دادم
از اتاق خارج شدم و به طرف طبقه پایین رفتم
همه روی سفره نشسته بودن
حتی پدر بزرگ !
یعنی منتظر من بودن
کاترینا : صبح بخیر به همه ( لبخند )
تهیونگ : صبح بخیر کوچولو ( خنده )
روی صندلی نشستم
و سفره رو آنالیز کردم
چون خیلی گرسنه بودم
که با حرف پدر بزرگ نگاهمو بهش دادم
پدربزرگ : یاداوری لازمه ؟
کاترینا : نه لازم نیست ( کلافه )
پدر بزرگ : خوبه ! .... اونا ساعت ۸ شب میان
چیزی نگفتم
و شروع کردم به خوردن صبونه
وقتی صبونهم تمام شد به تشکری زیر لب کردم و از روی صندلی بلند شدم
یه چیزی یادم افتاد پس سر جام وایستادم
روبه جنا کردم و گفتم
کاترینا : کی میریم ؟
غذای دهنشو جوید و قورتش داد
جنا : برو آماده شو ... الان میریم
باشه ای گفتم به سرعت به طرف اتاق جنا رفتم
از چمدونم لباسی درآوردم و پوشیدم
به آرایش ملایمی کردم
کیف و گوشیمو برداشتم و از اتاق خارج شدم
از پله ها پایین میومدم
که وسط پله ها جنا رو دیدم
با چشمایی که از کاسه در میومد بهم نگاه کرد
جنا : چه زود آماده شدی
خنده تو گلویی کردم
کاترینا : زود برو آماده شو پایین منتظرتم
جنا : باشه !
جنا به طرف طبقه بالا رفت و منم طبقه پایین
رفتم رو کاناپه نشستم و با گوشیم ور رفتم
.
.
.
به مرکز خرید رسیدیم
به یه بوتیک لباس زنانه رفتم چون لباساش به نظرم خوب بودن
.
.
.
به خونه رسیدیم
کلی لباس خریدم
ولی چیزی که برای امشب خریده بودم خاص تر از همشون بود
ناهار خوردم
و رفتم یه دوشی گرفتم
.
.
.
( ساعت ۵۶ : ۷ سئول )
چیزی نمونده مهمونا بیان
من کلا امادم
لباسم . .
میکاپم . .
موهام . .
از نگاه پدربزرگ رو به من فهمیدم از لباسم راضیه
هممون توی هال روی کاناپه های مختلف منتظر نشسته بودیم
دویون هم اومده بود
جنا پیشش نشسته بود و آروم باهم حرف می زدن
وسطاش هم یه تک نگاهی بهم میکرد
اما در مورد چی ؟
چهره دویون به نظر ناراحت می یومد...
ادامه دارد...
#مال_من
#𝐦𝐢𝐧𝐞
𝐩𝐚𝐫𝐭 ²⁷
با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم
زنگ گوشیم رو قطع کردم و از رو تخت اومدم پایین
جنا تو اتاق نبود پس قبل من بیدار شدن
به سرویس بهداشتی رفتم و کارای لازم رو انجام دادم
از اتاق خارج شدم و به طرف طبقه پایین رفتم
همه روی سفره نشسته بودن
حتی پدر بزرگ !
یعنی منتظر من بودن
کاترینا : صبح بخیر به همه ( لبخند )
تهیونگ : صبح بخیر کوچولو ( خنده )
روی صندلی نشستم
و سفره رو آنالیز کردم
چون خیلی گرسنه بودم
که با حرف پدر بزرگ نگاهمو بهش دادم
پدربزرگ : یاداوری لازمه ؟
کاترینا : نه لازم نیست ( کلافه )
پدر بزرگ : خوبه ! .... اونا ساعت ۸ شب میان
چیزی نگفتم
و شروع کردم به خوردن صبونه
وقتی صبونهم تمام شد به تشکری زیر لب کردم و از روی صندلی بلند شدم
یه چیزی یادم افتاد پس سر جام وایستادم
روبه جنا کردم و گفتم
کاترینا : کی میریم ؟
غذای دهنشو جوید و قورتش داد
جنا : برو آماده شو ... الان میریم
باشه ای گفتم به سرعت به طرف اتاق جنا رفتم
از چمدونم لباسی درآوردم و پوشیدم
به آرایش ملایمی کردم
کیف و گوشیمو برداشتم و از اتاق خارج شدم
از پله ها پایین میومدم
که وسط پله ها جنا رو دیدم
با چشمایی که از کاسه در میومد بهم نگاه کرد
جنا : چه زود آماده شدی
خنده تو گلویی کردم
کاترینا : زود برو آماده شو پایین منتظرتم
جنا : باشه !
جنا به طرف طبقه بالا رفت و منم طبقه پایین
رفتم رو کاناپه نشستم و با گوشیم ور رفتم
.
.
.
به مرکز خرید رسیدیم
به یه بوتیک لباس زنانه رفتم چون لباساش به نظرم خوب بودن
.
.
.
به خونه رسیدیم
کلی لباس خریدم
ولی چیزی که برای امشب خریده بودم خاص تر از همشون بود
ناهار خوردم
و رفتم یه دوشی گرفتم
.
.
.
( ساعت ۵۶ : ۷ سئول )
چیزی نمونده مهمونا بیان
من کلا امادم
لباسم . .
میکاپم . .
موهام . .
از نگاه پدربزرگ رو به من فهمیدم از لباسم راضیه
هممون توی هال روی کاناپه های مختلف منتظر نشسته بودیم
دویون هم اومده بود
جنا پیشش نشسته بود و آروم باهم حرف می زدن
وسطاش هم یه تک نگاهی بهم میکرد
اما در مورد چی ؟
چهره دویون به نظر ناراحت می یومد...
ادامه دارد...
#مال_من
- ۱۸۱
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط