قسمت بیست و دوم فن یا انتی فن
قسمت بیست و دوم فن یا انتی فن
لوهان
سوهو بعداز اینکه با منیحر تماس گرفت بهمون گفت که قراره بریم اردوگاه اینچئون جایی که دخترا رفته بودن....گفت که با پدر جونی و جانی که رییس دانشگاه هم هس دوست هستن البته پدر سوهو با پدر جونی و حانی ددسته و از سوهو خواسته که ببینه اگه گروه کار نداره ما به این اردو بریم...........خوشحال بودم کخ میخوایم برین اونجا ولی نمیدونم چرا......بکی که تا سوهو حرفش رو تموم کرد گفت من میرم وسایلامو جمع کنم که باعث خنده همه شد
...............
تو راه اینچئونیم...به اردوپاه رسیدیم و ون رو نزدیک چادرا پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم....اول همه تعجب کرده بودن چون هممون لباس سیاه و ماسم تنمون بود ولی بعد اینکه ماسک هارو برداشتیم پسرا دست و سوت زدن و دخترا هم شروع کردم به حیغ کشیدن و پریدن تو هوا.... با چشم دنبال دخترا گشتم با تعجب به ما نگاه میکردن.....قیافه امی که خیلی باحال بود داشت سوپ میخورد که با دیدن ما قاشق توی دستش توی هوا موند و با چشمای کرد و دهن باز داشت مارو نگاه میکرد.......دخترا همه اومده بودن نزدیک و ما حیغ و داد میکردن و امضا میخواستن....نگاهمو از دخترا گرفتم تا جواب فن هارو بدم....بکیو دیدم که داشت به امی نگاه میکرد ولی بعد اونم حواسشو جمع فن ها و امضا دادن کرد
امی
اول با تعجب نگاهشون میکردم تا اینکه دخترا ریختن روی سرشون و مشغول امضا گرفتن شدن....منم سعی کردم طبیعی باشم....خودمو جمع و جور کردم و خیلی خونسرد مشغول خوردن سوپم شدم.....جونیور اومد طرفمو گفت: هی امی خوشحال نشدی
من:ها؟؟؟؟چرا خوشحال شدم چطور مگه؟؟؟؟
جونی:اخه مثل بقیه دخترا رفتار نکردی
من:اخه خیلی مسخرس به نظرم خودمو کوچیک میکنم اگه برم به ایدل های معروف بچسبونمو ازشون امضا بگیرمو همش بگم اوپاااااااااا......بعدم ایناهم ادمن فقط معروفن فرقی با ما ندارن
جونی:دستشو دور شونم انداخت و یکم منو به طرف خوش کشید و گفت:عاشق اخلاقتممممم امیلی...خیلی باحالی
من:مرسییی منم همینطوررر
جونیور:منظورت اینه یعنی توهم عاشق اخلاقه منی؟؟؟
من:نه دیگه الان دوتاییمون عاشق اخلاق منیم
جونی با دستش موهمو بهم ریخت و گفت:یاااا توهم فقط بلدی منو ضایه کنی
من:یااااا موهامو بهم ریختی...نکه تو منو ضایه نمیکنی
جونی:امیییییییی جونننممممممم
امی:نچ
جونی:یاااااا تومه نمیدونی من چی میخوام میگی نه
امی:هرچی میخوای نچ
جونی:حالا بزار بگم بعد جواب بده
من:باشه بگو ولی از همین الان نه
جونی:بهم سوپ میدی؟؟؟؟
من:نچ.. برو خودت بردار
جونی:نچ برای تو خوشمزه تره
من:جونی تو روی اول دانشگاه اب میومو خوردی گفتی ماله تو خوشمزه تره کیکمو خورده گفتی ماله تو خوشمزه تره....از همون موقع هروقت من دارم چیزی میخورم مگی به توهم بدم ولی دیگه عمرا الان خودم شدید سوپ میخوام عمرا سوپمو بدم بهت
جونی سرشو کج کرد و مظلوم نگاهم کرد و گفت:باشه قبول
دلم به حالش سوخت کتسه سوپ رو دادم دستش و گفتم:بیا برای تو
جونی ذوق کرد و لپمو بوسید و گفت:خیلی مهربونییییییی
من:یااااچندبار بهت گفتم منو نبوس
جونی:زیاد گفتی ولی کیه که گوش کنه بعدم دوستا همو میبوسن دیگه مگه لیلی تورو نمیبوسه؟؟؟
من:چرا ولی تو پسری
جونی:چه ربطی داره منم دوستمم
زدم تو سرش و گفتم:جونی خفه شو سوپتو بخور
جونی سرشو با دست مالید و گفت:یاااا باشه قبول چرا انقدر زور میگی خب
بکهیون
بلاخره دخترا دست از سرمون برداشتن و رفتیم که دور اتیش بشینیم روی یه کنده چوب نشستم و سرم رو اوردم بالا که دیدم امی روبه روم نشسته جونیور هم کنارش بود داشتن باهم حرف میزدن که یهو اون پسره جونی دستش رو انداخت دور شونه امیلی......اخ که دلم میخواد دست پسره رو بشکنم اخ که دلم میخوام برم الان وستشون بشینم.......دوباره بهشون نگاه کردم داشتم حرف میزدن یکم حرف زدن که امیلی کاسه سوپشو داد به جونی و جونی هم ذوق زده شد و.......... جاااااااان؟؟؟؟این الان چیکار کرد؟؟؟؟؟؟الان این پسره جونیور لپ امیلی رو بوسید؟؟؟؟؟واییییی داشتم اتیش میگرفتممممم....دلم میخواسستتتت پسره رو بکشمممممم داشتم با حرص نگاهشون میکردم اخرم نتونستم ساکت باشم فقط میخواستم یه چیزی بگم برو همون گفتم:ببخشید یه سوال برام پیش اومد اقای جونیور
جونیور:راحت باشه منو جونی صدا کن/؟؟؟؟چه سوالی؟؟؟؟
من:چرا شما کاسه این خانومو گرفتی که سوپ بخوری و برای خودت سوپ نریختی؟؟؟؟؟
جونی:اوه امیلی هم همین سوال رو ازم پرسید و من جوابش رو دادم.....به خاطر اینکه غذای امیلی خوشمزه تره
من:اوه جدی؟؟؟؟
جونی:اوهوم جدی
بکی:باشه منم میخوام امتحان کنم
خیلی ناگهانی بلند شدم و به سمتشون رفتم همه داشتم نگاهم میکردن خم شدم و کاسه سوپرو از دست جونی گرفتم و ایستادم یه قاشق سوپ گذاشتم توی دهنم
من:اومممن...راست میگی به نظر خوش مزه میاد...باشه این کاسه سوپ برای من
لوهان
سوهو بعداز اینکه با منیحر تماس گرفت بهمون گفت که قراره بریم اردوگاه اینچئون جایی که دخترا رفته بودن....گفت که با پدر جونی و جانی که رییس دانشگاه هم هس دوست هستن البته پدر سوهو با پدر جونی و حانی ددسته و از سوهو خواسته که ببینه اگه گروه کار نداره ما به این اردو بریم...........خوشحال بودم کخ میخوایم برین اونجا ولی نمیدونم چرا......بکی که تا سوهو حرفش رو تموم کرد گفت من میرم وسایلامو جمع کنم که باعث خنده همه شد
...............
تو راه اینچئونیم...به اردوپاه رسیدیم و ون رو نزدیک چادرا پارک کردیم و از ماشین پیاده شدیم....اول همه تعجب کرده بودن چون هممون لباس سیاه و ماسم تنمون بود ولی بعد اینکه ماسک هارو برداشتیم پسرا دست و سوت زدن و دخترا هم شروع کردم به حیغ کشیدن و پریدن تو هوا.... با چشم دنبال دخترا گشتم با تعجب به ما نگاه میکردن.....قیافه امی که خیلی باحال بود داشت سوپ میخورد که با دیدن ما قاشق توی دستش توی هوا موند و با چشمای کرد و دهن باز داشت مارو نگاه میکرد.......دخترا همه اومده بودن نزدیک و ما حیغ و داد میکردن و امضا میخواستن....نگاهمو از دخترا گرفتم تا جواب فن هارو بدم....بکیو دیدم که داشت به امی نگاه میکرد ولی بعد اونم حواسشو جمع فن ها و امضا دادن کرد
امی
اول با تعجب نگاهشون میکردم تا اینکه دخترا ریختن روی سرشون و مشغول امضا گرفتن شدن....منم سعی کردم طبیعی باشم....خودمو جمع و جور کردم و خیلی خونسرد مشغول خوردن سوپم شدم.....جونیور اومد طرفمو گفت: هی امی خوشحال نشدی
من:ها؟؟؟؟چرا خوشحال شدم چطور مگه؟؟؟؟
جونی:اخه مثل بقیه دخترا رفتار نکردی
من:اخه خیلی مسخرس به نظرم خودمو کوچیک میکنم اگه برم به ایدل های معروف بچسبونمو ازشون امضا بگیرمو همش بگم اوپاااااااااا......بعدم ایناهم ادمن فقط معروفن فرقی با ما ندارن
جونی:دستشو دور شونم انداخت و یکم منو به طرف خوش کشید و گفت:عاشق اخلاقتممممم امیلی...خیلی باحالی
من:مرسییی منم همینطوررر
جونیور:منظورت اینه یعنی توهم عاشق اخلاقه منی؟؟؟
من:نه دیگه الان دوتاییمون عاشق اخلاق منیم
جونی با دستش موهمو بهم ریخت و گفت:یاااا توهم فقط بلدی منو ضایه کنی
من:یااااا موهامو بهم ریختی...نکه تو منو ضایه نمیکنی
جونی:امیییییییی جونننممممممم
امی:نچ
جونی:یاااااا تومه نمیدونی من چی میخوام میگی نه
امی:هرچی میخوای نچ
جونی:حالا بزار بگم بعد جواب بده
من:باشه بگو ولی از همین الان نه
جونی:بهم سوپ میدی؟؟؟؟
من:نچ.. برو خودت بردار
جونی:نچ برای تو خوشمزه تره
من:جونی تو روی اول دانشگاه اب میومو خوردی گفتی ماله تو خوشمزه تره کیکمو خورده گفتی ماله تو خوشمزه تره....از همون موقع هروقت من دارم چیزی میخورم مگی به توهم بدم ولی دیگه عمرا الان خودم شدید سوپ میخوام عمرا سوپمو بدم بهت
جونی سرشو کج کرد و مظلوم نگاهم کرد و گفت:باشه قبول
دلم به حالش سوخت کتسه سوپ رو دادم دستش و گفتم:بیا برای تو
جونی ذوق کرد و لپمو بوسید و گفت:خیلی مهربونییییییی
من:یااااچندبار بهت گفتم منو نبوس
جونی:زیاد گفتی ولی کیه که گوش کنه بعدم دوستا همو میبوسن دیگه مگه لیلی تورو نمیبوسه؟؟؟
من:چرا ولی تو پسری
جونی:چه ربطی داره منم دوستمم
زدم تو سرش و گفتم:جونی خفه شو سوپتو بخور
جونی سرشو با دست مالید و گفت:یاااا باشه قبول چرا انقدر زور میگی خب
بکهیون
بلاخره دخترا دست از سرمون برداشتن و رفتیم که دور اتیش بشینیم روی یه کنده چوب نشستم و سرم رو اوردم بالا که دیدم امی روبه روم نشسته جونیور هم کنارش بود داشتن باهم حرف میزدن که یهو اون پسره جونی دستش رو انداخت دور شونه امیلی......اخ که دلم میخواد دست پسره رو بشکنم اخ که دلم میخوام برم الان وستشون بشینم.......دوباره بهشون نگاه کردم داشتم حرف میزدن یکم حرف زدن که امیلی کاسه سوپشو داد به جونی و جونی هم ذوق زده شد و.......... جاااااااان؟؟؟؟این الان چیکار کرد؟؟؟؟؟؟الان این پسره جونیور لپ امیلی رو بوسید؟؟؟؟؟واییییی داشتم اتیش میگرفتممممم....دلم میخواسستتتت پسره رو بکشمممممم داشتم با حرص نگاهشون میکردم اخرم نتونستم ساکت باشم فقط میخواستم یه چیزی بگم برو همون گفتم:ببخشید یه سوال برام پیش اومد اقای جونیور
جونیور:راحت باشه منو جونی صدا کن/؟؟؟؟چه سوالی؟؟؟؟
من:چرا شما کاسه این خانومو گرفتی که سوپ بخوری و برای خودت سوپ نریختی؟؟؟؟؟
جونی:اوه امیلی هم همین سوال رو ازم پرسید و من جوابش رو دادم.....به خاطر اینکه غذای امیلی خوشمزه تره
من:اوه جدی؟؟؟؟
جونی:اوهوم جدی
بکی:باشه منم میخوام امتحان کنم
خیلی ناگهانی بلند شدم و به سمتشون رفتم همه داشتم نگاهم میکردن خم شدم و کاسه سوپرو از دست جونی گرفتم و ایستادم یه قاشق سوپ گذاشتم توی دهنم
من:اومممن...راست میگی به نظر خوش مزه میاد...باشه این کاسه سوپ برای من
- ۹.۷k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط