زخم کهنه
زخم کهنه
پارت ۵۳
می خورید ؟ ولم کنید ! مارو ببخشید قربان ! دستور اربابه ! ارباب غلط کرده با شما . ولم كن عوضى تهیونگ فقط داد میزد و حواسش نبود که صورتش از اشک خیسه ولم کن آشغال ... این کثافتا زدنش ! خوب نیست همه ی تقصیرارو گردن پلیس بندازی پسرم ! چشمهای تهیونگ درشت شد و به سمت صدا برگشت.حس کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه . حس کرد دیگه پاهاش و چشمهاش و قلبش دیگه کم آوردن پدرش اسلحه شو روی شقیقه ی بکهیون گذاشته بود و با آرامش هولش میداد جلو ... هیونگ عزیزش ! ولش کنید . به محافظها اشاره کرد و اونا عقب .رفتند .تهیونگ سرجا میخ شده بود. کار تو بود ؟ اگه نه ! کار تو بود پسرم تو بودی که نگهش داشتی ! الآن هم میخوای نفر بعدی هیونگت باشه برو پیش معشوقه کوچولوت ! می تونی انتخاب کنی ! تهیونگ به صورت بیحس بکهیون خیره مونده بود حتی نمیکرد و اشک صورتش رو خیس تر میکرد. برو نجاتش بده سوتیر توی قلبش نخوره ! تلاش بکهیون جدی گفت و کیونگسو پای رفتنش سست شد.صورتش رو
کیونگسو به صورت بیحس بکهیون خیره مونده بود تلاش نمیکرد و اشک صورتش رو خیس تر میکرد. برو نجاتش بده سو تیر توی قلبش نخوره ! بکهیون جدی گفت و تهیونگ پای رفتنش سست شد. صورتش رو پاک کرد و رو به پلیس گفت : حالا فهمیدید ؟ باید این عوضی رو دستگیر کنید ! اون من رو هم بیست ساله زندانی کرده ! همهی پلیس ها رو به لی نشونه گرفته بودند اما حضور بکهیون مانع شلیکشون شد. پدرش خندید و گفت: پسرم انگار تصمیمش رو گرفته ! درسته تو پسر خودمی! میدونی چطوری فکر به محافظها اشاره کرد: ببرینش ! اینجا دیگه کاری نداریم ! دوباره گرفتنش و تهیونگ دوباره تقلا کرد : پارک سومين ... ! صدای منو میشنوی؟ میآم دنبالت ... پیدات میکنم ... قول میدم خواهش میکنم زنده بمون دوستت دارم! ... تقریبا ضجه میزد اما محافظها میکشیدندش و لحظه به لحظه صورت معصوم اولین عشق زندگیش جلوی چشمهای اشکیش دورتر و دورتر میشد سومین از جلوی چشمهاش محو شد ، از زندگیش ... هم ! راست گفته بودند که اصلا عشق اول برای نرسیدن اختراع شده
غمگینم ؟ غمگینم ...
پایان فصل اول
پارت ۵۳
می خورید ؟ ولم کنید ! مارو ببخشید قربان ! دستور اربابه ! ارباب غلط کرده با شما . ولم كن عوضى تهیونگ فقط داد میزد و حواسش نبود که صورتش از اشک خیسه ولم کن آشغال ... این کثافتا زدنش ! خوب نیست همه ی تقصیرارو گردن پلیس بندازی پسرم ! چشمهای تهیونگ درشت شد و به سمت صدا برگشت.حس کرد دیگه نمیتونه تحمل کنه . حس کرد دیگه پاهاش و چشمهاش و قلبش دیگه کم آوردن پدرش اسلحه شو روی شقیقه ی بکهیون گذاشته بود و با آرامش هولش میداد جلو ... هیونگ عزیزش ! ولش کنید . به محافظها اشاره کرد و اونا عقب .رفتند .تهیونگ سرجا میخ شده بود. کار تو بود ؟ اگه نه ! کار تو بود پسرم تو بودی که نگهش داشتی ! الآن هم میخوای نفر بعدی هیونگت باشه برو پیش معشوقه کوچولوت ! می تونی انتخاب کنی ! تهیونگ به صورت بیحس بکهیون خیره مونده بود حتی نمیکرد و اشک صورتش رو خیس تر میکرد. برو نجاتش بده سوتیر توی قلبش نخوره ! تلاش بکهیون جدی گفت و کیونگسو پای رفتنش سست شد.صورتش رو
کیونگسو به صورت بیحس بکهیون خیره مونده بود تلاش نمیکرد و اشک صورتش رو خیس تر میکرد. برو نجاتش بده سو تیر توی قلبش نخوره ! بکهیون جدی گفت و تهیونگ پای رفتنش سست شد. صورتش رو پاک کرد و رو به پلیس گفت : حالا فهمیدید ؟ باید این عوضی رو دستگیر کنید ! اون من رو هم بیست ساله زندانی کرده ! همهی پلیس ها رو به لی نشونه گرفته بودند اما حضور بکهیون مانع شلیکشون شد. پدرش خندید و گفت: پسرم انگار تصمیمش رو گرفته ! درسته تو پسر خودمی! میدونی چطوری فکر به محافظها اشاره کرد: ببرینش ! اینجا دیگه کاری نداریم ! دوباره گرفتنش و تهیونگ دوباره تقلا کرد : پارک سومين ... ! صدای منو میشنوی؟ میآم دنبالت ... پیدات میکنم ... قول میدم خواهش میکنم زنده بمون دوستت دارم! ... تقریبا ضجه میزد اما محافظها میکشیدندش و لحظه به لحظه صورت معصوم اولین عشق زندگیش جلوی چشمهای اشکیش دورتر و دورتر میشد سومین از جلوی چشمهاش محو شد ، از زندگیش ... هم ! راست گفته بودند که اصلا عشق اول برای نرسیدن اختراع شده
غمگینم ؟ غمگینم ...
پایان فصل اول
- ۵.۷k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط