{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦
✯part:³⁴
صبح بورام از خواب بیدار شد با اطرافش نگاه کرد و بعد با لبخند شروع به بالا پایین کردن روی تخت کرد
بورام: بیدار شیددددد
بورام می‌خندید و بالا پایین می‌پری جنا با اخم روی تخت نشست چشم هاش رو مالوند
جنا: چی شده؟
بورام: داداش اومده قراره بازی کنیم
جنا: بازی چی؟ این وقت صبح ؟
جنا خندید و بورام پرید بغلش که باعث شد هر دو شون روی تخت بیوفتن تهیونگ همون جور که چشم هاش رو بسته بود لبخند زد و دستش رو دور کمر بورام حلقه کرد
تهیونگ: گیر افتادی خانوم کوچولو همین جا نگه می‌دارند تا تنبیه بشی
بورام با خنده میخواست فرار کنه و جنا هم می‌خندید.
در نهایت صبح زیباشون رو این طوری شروع کردن سر میز صبحانه جنا لبخند میزد و تهیونگ هم به حرف های بورام گوش میداد .
پدر جنا لیوانش رو کوبید روی میز که باعث شد همه ساکت بشن جنا لبخندش محو شد و با اخم به پدرش نگاه کرد
سویون: جنا امشب قراره شام رو بیرون بخوری
جنا: یعنی چی؟
سویون: یعنی برای تو و مین‌سوک قرار شام چیدم
جنا: خوب می‌دونی که این کارت اشتباهه من همین الانشم قراره با تهیونگ ازدواج کنم
سویون: هنوز که ازدواج نکردیم
جنا: اگر اون دوباره منو ببره و زندانی کنه چی نمیشه بهش اعتماد کرد
سویون: اگر تو رو ببره که بهتره هم من از دستت راحت میشم هم تهیونگ می‌تونه با به دختر درست و حسابی ازدواج بکنه مین‌سوک هم به آرزوش میرسه
جنا از سر میز بلند میشه و سمت پله ها می‌ره
جنا: امشب میرم سر قرار شام ولی از همین الان بگم که من اون دختر دست‌وپا چلفتی نیستم که نتونم کاری کنم سمتم بیاد میزنم می‌کشمش
سویون: تو همیشه خدا میخوای دعوا راه بندازی
جنا: چون کسی که دوستش دارم تهیونگه نه اون مردک روانی زن باز
جنا بدون اهمیت می‌ره توی اتاقش بورام زیر چشمی به تهیونگ نگاه می‌کنه تهیونگ متوجه نگاه های بورام میشه و با چهره سوالی نگاهش می‌کنه
بورام: اون همین الان جلوی همه گفت دوستت داره(اروم)
تهیونگ سر تأیید تکون میده و لبخند می‌زنه بورام لباسش رو می‌کشه
بورام: الان نشستی اینجا چه کار برو پیشش
تهیونگ بوسه ای روی سر بورام می‌زاره و بلند میشه می‌ره توی اتاق جنا
بورام با لبخند پیروز مندانه ای به صبحانه خوردن ادامه میده و بعد وقتی از سر میز بلند میشه رو به پدربزرگش می‌کنه
بورام: پدربزرگ بنظرم وقتشه آدم های بدرد نخور این عمارت رو بندازیم برن الکی خرج اضافی میتراشن و به درد نمیخورم
مادر و پدر جنا با تعجب به بورام نگاه میکنن که حالا داشت می‌رفت توی اتاقش هانا به پدربزرگش نگاه کرد
هانا: الان این بچه با ما بود؟
پدربزرگ از سر جاش بلند میشه
جونگ‌وو: ببینید چقدر احمق هستید که این بچه هم فهمیده
پدربزرگ هم می‌ره توی اتاقش
⁦ಠ⁠﹏⁠ಠ⁩
خوشگلای من نمی‌خوام سرتون غرغر کنم و مثل خیلی از فیک نویس ها همش غر حمایت رو بزنم ولی واقعا بی انصافیه من هر شب دو پارت یا شاید هم بیشتر براتون می‌زارم تا حدودی هم داستان هام رو دوست دارین ولی خدایی این حمایته؟
من الان کلی فیک نویس میشناسم که هنوز حتی یه داستان هم کامل نزاشتن ولی داستان هاشون نزدیک ۳۰۰ تا لایک میخوره کلی کامنت می‌گیرن نمی‌فهمم من دارم همه تلاشم رو میکنم جواب دایرکت ها و کامنت ها رو میدم که خیلی ها حتی زحمت نگاه کردن هم نمی‌دن به هر حال نمی‌خوام زیاد حرف بزنم امشب از دستتون ناراحتم همین پارت امشب✨
مراقب خودتون باشید شبتون هم بخیر 🫶🏻 ❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
دیدگاه ها (۸)

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:³³کل روز بورام و جنا خوش گذروندن کیک درست ک...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:³²حالا جو عمارت بد شده بود هانا به اطراف نگ...

⁦⁦⁦✧wolf✧⁩⁦✯part:¹⁷خانواده پارک و کیم برگشتن خونه طبق معمول ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط