❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 214♡。)
همه با نگراني زل زدن بهم. جونگکوک صندلي کنار خودش رو با لبخند برام بیرون کشید
و با اینکار ترغیبم کرد
جلو برم نفس عميقي كشیدم و سلام بلندی گفتم و سمت جونگکوک رفتم
و روی صندلی که برام بیرون کشیده بود نشستم. بهم لبخند زد که اروم باشم.
که از اونجا که از روزي برگشته بودم
تا حالا بي دردسر با جولي سر یه سفره ننشسته بودم
و هر دفعه یه دعوايي پیش اومده بود
همه مثل من منتظر ترکیدن جولي بودن
و این جو میز رو سنگین و غم زده کرده بود.
بالاخره به حرف اومد.
جولي : شنیدم چند روز دیگه قراره با جونگکوک ازدواج کني
سر بلند کردم و نگاش کردم
خشم بدي تو وجودم بود و احتمال داشت بتركم.
دستي زير ميز دستم رو توي دست گرفت
و نرم فشارش داد.
دست جونگکوکم بود که میخواست
ارومم کنه لبخند ارومي به جونگکوک زدم
و کوتاه گفتم : اره.
جولي : امیدوارم این دفعه به کس ديگه اي نفروشيش.. قلبم گرفت. سریع به جونگکوک نگاه کردم
که نگاهش رنگ غم و تلخي گرفت
و به ظرف روبروش خیره شد.
سکوت ایجاد شده رو پوزخند دین شکوند پوزخند بلندي زد و گفت : حداقل کريستينا قبل عروسي میفروشه نه مثل تو بعد عروسي..
همه ازشوک معني بد جمله دین بهش خیره
شدیم که خيلي ریلکس
با صورت جدی داشت چاییش رو مینوشید
و به روبروش خیره بود
نفس هاي جولي تند و بلند شد
و دندوناش رو به هم فشار داد و با خشم بلند شد
و با قدمهاي بلند اتاق رو ترك كرد.
دين حتي تغييري تو زاویه نگاهش نداد.
مامان : منظورت از این حرف
دین وسط حرفش گفت : هیچی مامان..
و بلند شد. به بابا و مامان تعظیم کرد
و به من و جونگکوک لبخند زد و رفت بیرون.
همه گنگ و با غم رفتنش رو نگاه کردیم
این آخرین پارت هدیه ای که میزارم از این به بعد لایک ها بالای ۸۰ باشه پارت هدیه میزارم من تابحال شرط نداشتم چون میخواستم تا جایی که میتونم هر روز پنچ پارت آپ کنم اما لایک ها نسبت به ویو ها خیلی کمه و درضمن لطفاً دیگه زیر پست های من تبلیغات نکنید واقعا دیگه داره کلافم میکنه کامنت ها پست هام فقد بخاطر نظر دادن در مورد داستان باز هستن نه چیزه دیگه ای
(。♡part 214♡。)
همه با نگراني زل زدن بهم. جونگکوک صندلي کنار خودش رو با لبخند برام بیرون کشید
و با اینکار ترغیبم کرد
جلو برم نفس عميقي كشیدم و سلام بلندی گفتم و سمت جونگکوک رفتم
و روی صندلی که برام بیرون کشیده بود نشستم. بهم لبخند زد که اروم باشم.
که از اونجا که از روزي برگشته بودم
تا حالا بي دردسر با جولي سر یه سفره ننشسته بودم
و هر دفعه یه دعوايي پیش اومده بود
همه مثل من منتظر ترکیدن جولي بودن
و این جو میز رو سنگین و غم زده کرده بود.
بالاخره به حرف اومد.
جولي : شنیدم چند روز دیگه قراره با جونگکوک ازدواج کني
سر بلند کردم و نگاش کردم
خشم بدي تو وجودم بود و احتمال داشت بتركم.
دستي زير ميز دستم رو توي دست گرفت
و نرم فشارش داد.
دست جونگکوکم بود که میخواست
ارومم کنه لبخند ارومي به جونگکوک زدم
و کوتاه گفتم : اره.
جولي : امیدوارم این دفعه به کس ديگه اي نفروشيش.. قلبم گرفت. سریع به جونگکوک نگاه کردم
که نگاهش رنگ غم و تلخي گرفت
و به ظرف روبروش خیره شد.
سکوت ایجاد شده رو پوزخند دین شکوند پوزخند بلندي زد و گفت : حداقل کريستينا قبل عروسي میفروشه نه مثل تو بعد عروسي..
همه ازشوک معني بد جمله دین بهش خیره
شدیم که خيلي ریلکس
با صورت جدی داشت چاییش رو مینوشید
و به روبروش خیره بود
نفس هاي جولي تند و بلند شد
و دندوناش رو به هم فشار داد و با خشم بلند شد
و با قدمهاي بلند اتاق رو ترك كرد.
دين حتي تغييري تو زاویه نگاهش نداد.
مامان : منظورت از این حرف
دین وسط حرفش گفت : هیچی مامان..
و بلند شد. به بابا و مامان تعظیم کرد
و به من و جونگکوک لبخند زد و رفت بیرون.
همه گنگ و با غم رفتنش رو نگاه کردیم
این آخرین پارت هدیه ای که میزارم از این به بعد لایک ها بالای ۸۰ باشه پارت هدیه میزارم من تابحال شرط نداشتم چون میخواستم تا جایی که میتونم هر روز پنچ پارت آپ کنم اما لایک ها نسبت به ویو ها خیلی کمه و درضمن لطفاً دیگه زیر پست های من تبلیغات نکنید واقعا دیگه داره کلافم میکنه کامنت ها پست هام فقد بخاطر نظر دادن در مورد داستان باز هستن نه چیزه دیگه ای
- ۲.۲k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط