عشق در یک کافه
عشق در یک کافه:)🎀
---
تابستان در سئول زیبایی خاصی داشت. هوا گرم و آفتابی بود و شور و شوق زندگی در خیابانها به وضوح حس میشد. جونگ کوک، خواننده جوان و پرطرفدار، تصمیم گرفت لحظاتی از شلوغیهای روزمرهاش فاصله بگیرد و به یکی از کافههای دنج و کوچک شهری برود.
به محض ورود به کافه، بوی قهوه تازه به مشامش رسید و صدای نرم موسیقی فضای دلپذیری ایجاد کرده بود. او در گوشهای نشسته بود و به مناظر بیرون نگاه میکرد که ناگهان چشمش به دختری افتاد که در حال سفارش قهوه بود. او میل نام داشت؛ دختری با لبخندی دلبسته و چشمانی که پر از زندگی بودند.
جونگ کوک به آرامی برگهای برداشت و شروع به نقاشی کردن چهرهی میل کرد. او نمیدانست چرا این دختر او را مجذوب کرده است، ولی حس میکرد که در حضورش آرامش خاصی دارد.
با گذر زمان، میل به سمت او آمد و با شجاعت گفت: «سلام! من دیدم که داری نقاشی میکنی. میتوانم ببینم؟»
جونگ کوک با لبخند برگه را به او نشان داد. میل با تحسین به نقاشی نگاه کرد و گفت: «واقعا زیباست! تو هنرمند خیلی خوبی هستی.»
آنها شروع به صحبت کردند و زمان به سرعت گذشت. جونگ کوک و میل از علاقهها و آرزوهایشان صحبت کردند و هر دو متوجه شدند که چقدر دیدگاههای مشترک دارند. میل عاشق موسیقی و هنر بود و همین موضوع باعث شد تا آنها به راحتی با هم ارتباط برقرار کنند.
روزها و هفتهها گذشت و آنها به طور مداوم با هم ملاقات کردند. جونگ کوک از جذابیت میل شگفتزده شده بود و میل نیز مجذوب روحیهی خلاق و دوستداشتنی او شده بود. آنها با هم به کنسرتها میرفتند و در کنار هم لحظات زیبایی را تجربه میکردند.
یک روز، در حالی که در کنار دریاچهای نشسته بودند، جونگ کوک احساس کرد که زمان مناسبی است تا احساساتش را با میل در میان بگذارد. او به آرامی گفت: «میل، من احساس میکنم که تو برای من خیلی خاصی. میخواهم همیشه در کنار تو باشم.»
میل با نگاه عاشقانه به او خیره شد و گفت: «من هم همینطور احساس میکنم، جونگ کوک. تو زندگیام را روشن کردی.»
در آن لحظه، آنها به هم نزدیک شدند و عمیقترین احساساتشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشتند. عشق آنها مانند دانههای باران در یک روز تابستانی، تازه و زنده بود. از آن روز به بعد، نه تنها دوستی آنها بلکه عشقی عمیق و بینظیر نیز آغاز شد.
جونگ کوک و میل معلوم شد که همدیگر را در عطر و طعم زندگی و هنر پیدا کردهاند و با عشقشان روشنایی و زیبایی خاصی به جهانشان آوردند.
---
گفتم اینو بنویسم یکم سرگرم شین تا پارت 7 براتون بزارم ببخشید بد شد امیدوارم از این داستان خوشتون آمده باشه:)
#تکپارتی
#سناریو
#فیک
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
---
تابستان در سئول زیبایی خاصی داشت. هوا گرم و آفتابی بود و شور و شوق زندگی در خیابانها به وضوح حس میشد. جونگ کوک، خواننده جوان و پرطرفدار، تصمیم گرفت لحظاتی از شلوغیهای روزمرهاش فاصله بگیرد و به یکی از کافههای دنج و کوچک شهری برود.
به محض ورود به کافه، بوی قهوه تازه به مشامش رسید و صدای نرم موسیقی فضای دلپذیری ایجاد کرده بود. او در گوشهای نشسته بود و به مناظر بیرون نگاه میکرد که ناگهان چشمش به دختری افتاد که در حال سفارش قهوه بود. او میل نام داشت؛ دختری با لبخندی دلبسته و چشمانی که پر از زندگی بودند.
جونگ کوک به آرامی برگهای برداشت و شروع به نقاشی کردن چهرهی میل کرد. او نمیدانست چرا این دختر او را مجذوب کرده است، ولی حس میکرد که در حضورش آرامش خاصی دارد.
با گذر زمان، میل به سمت او آمد و با شجاعت گفت: «سلام! من دیدم که داری نقاشی میکنی. میتوانم ببینم؟»
جونگ کوک با لبخند برگه را به او نشان داد. میل با تحسین به نقاشی نگاه کرد و گفت: «واقعا زیباست! تو هنرمند خیلی خوبی هستی.»
آنها شروع به صحبت کردند و زمان به سرعت گذشت. جونگ کوک و میل از علاقهها و آرزوهایشان صحبت کردند و هر دو متوجه شدند که چقدر دیدگاههای مشترک دارند. میل عاشق موسیقی و هنر بود و همین موضوع باعث شد تا آنها به راحتی با هم ارتباط برقرار کنند.
روزها و هفتهها گذشت و آنها به طور مداوم با هم ملاقات کردند. جونگ کوک از جذابیت میل شگفتزده شده بود و میل نیز مجذوب روحیهی خلاق و دوستداشتنی او شده بود. آنها با هم به کنسرتها میرفتند و در کنار هم لحظات زیبایی را تجربه میکردند.
یک روز، در حالی که در کنار دریاچهای نشسته بودند، جونگ کوک احساس کرد که زمان مناسبی است تا احساساتش را با میل در میان بگذارد. او به آرامی گفت: «میل، من احساس میکنم که تو برای من خیلی خاصی. میخواهم همیشه در کنار تو باشم.»
میل با نگاه عاشقانه به او خیره شد و گفت: «من هم همینطور احساس میکنم، جونگ کوک. تو زندگیام را روشن کردی.»
در آن لحظه، آنها به هم نزدیک شدند و عمیقترین احساساتشان را با یکدیگر به اشتراک گذاشتند. عشق آنها مانند دانههای باران در یک روز تابستانی، تازه و زنده بود. از آن روز به بعد، نه تنها دوستی آنها بلکه عشقی عمیق و بینظیر نیز آغاز شد.
جونگ کوک و میل معلوم شد که همدیگر را در عطر و طعم زندگی و هنر پیدا کردهاند و با عشقشان روشنایی و زیبایی خاصی به جهانشان آوردند.
---
گفتم اینو بنویسم یکم سرگرم شین تا پارت 7 براتون بزارم ببخشید بد شد امیدوارم از این داستان خوشتون آمده باشه:)
#تکپارتی
#سناریو
#فیک
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۲.۲k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط