فشار دست نیکولاس روی گردنش مانع ورود هوا به ریه هایش میشد نیکولاس خندید ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁶
......................................................
فشار دست نیکولاس روی گردنش، مانع ورود هوا به ریه هایش میشد. نیکولاس خندید. این دفعه بلند تر. دوباره به همان حالت شیطانی اش برگشته بود و انگار خود شیطان بود که از مجازات موجودات فانی لذت میبرد. پوزخندش برگشت و با همان پوزخند خطاب به کارینا ادامه داد"من قرار نیست بکشمت... تو حتی لایق مرگ نیستی... حتی لایق این نیستی که توسط من مجازات بشی..." کارینا خیلی ترسیده به نظر میرسید. سعی میکرد چیزی بگوید. نیکولاس میتوانست به وضوح ترس را در مردمک چشم کارینا ببیند. ادامه داد"تو رو میفرستم به مرکز سلامت روان... میدونی یعنی چی؟..." با هر کلمه ای که میگفت فشار دستش را بیشتر میکرد. ادامه داد"یعنی تيمارستان!... اونجا بستری میشی... من دوست های زیادی اونجا دارم!... بهشون گفتم خیلی خوب ازت پذیرایی کنن!... تا آخر عمرت... قراره هر روز آرزوی مرگ کنی!..." کارینا شوکه شده بود؛ میترسید و در حال خفه شدن بود. وقتی که رنگ صورتش تقریبا بنفش به نظر میرسید، نیکولاس کارینا را رها کرد و کارینا روی زمین افتاد و با ولع هوا را به درون ریه هایش کشید. نیکولاس از بالای سر کارینا با حقارت او را تماشا کرد و به افرادش اشاره کرو و گفت"این هر.زه رو به مرکز روانپریشی لوسانتِز ببرید... فقط سریع تر... رایحه ی مزخرفش باعث سردردم میشه..." آن دو وِر، دوباره بازوی کارینا را گرفتند و سعی کردند او را خانه خارج کنند. کارینا مقاومت میکرد و فریاد میکشید و جیغ هایش کل خانه را پر کرده بودند. با صدای تیزی گفت"عوضی! روانی حرومزادهههه! پدرمو کشتییی! خودم میکشمت... از اونجا میام بیرون!... حرومزادهههه..." دو وِر کارینا را از خانه خارج کردند، حالا فریاد ها و جیغ های کارینا به صورت زمزمه هایی نامفهوم از دور به گوش میرسید و چند لحظه بعد، صدای استارت ماشین ها و بعد دور شده آنها از خانه کارلو به گوش رسید. نیکولاس دوباره خودش را روی کاناپه انداخت و دستی به موهایش کشید. کارلو گفت"کارت عالی بود،آلفا... الگوی خوبی برای بچه هام میشی..." نیکولاس تک خنده ای کرد و چشمانش را بست و گفت"بچه هات، ها؟... تو اول برو جفتت یا حداقل یه معشوقه پیدا کن و بعد درباره بچه حرف بزن..." کارلو به شوخی خودش خندید. نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت"به کسایی که توی تيمارستان لوسانتِز مستقر کردیم بگم هر روز اونو زجر بدن... شنکجه کن... به هر روشی که دوست دارن!..." کارلو سرس را تکان داد و گفت"البته!... خودم هم میخوام چندباری در ماه رو برم و بهشون ملحق شم!..." نیکولاس از روی کاناپه بلند شد و گفت"هرکاری میخوای رو انجام بده... من باید برم..." کارلو گفت"خوش بگذره پیش جفت...." اما حرفش با نگاه اخم آلود نیکولاس قطع شد. نیکولاس از خانه کارلو خارج شد و راه عمارتش را در پیش گرفت..........
...........................................................
آخرین پارت امروز هم آپلود شد🤝🏻🎀
......................................................
فشار دست نیکولاس روی گردنش، مانع ورود هوا به ریه هایش میشد. نیکولاس خندید. این دفعه بلند تر. دوباره به همان حالت شیطانی اش برگشته بود و انگار خود شیطان بود که از مجازات موجودات فانی لذت میبرد. پوزخندش برگشت و با همان پوزخند خطاب به کارینا ادامه داد"من قرار نیست بکشمت... تو حتی لایق مرگ نیستی... حتی لایق این نیستی که توسط من مجازات بشی..." کارینا خیلی ترسیده به نظر میرسید. سعی میکرد چیزی بگوید. نیکولاس میتوانست به وضوح ترس را در مردمک چشم کارینا ببیند. ادامه داد"تو رو میفرستم به مرکز سلامت روان... میدونی یعنی چی؟..." با هر کلمه ای که میگفت فشار دستش را بیشتر میکرد. ادامه داد"یعنی تيمارستان!... اونجا بستری میشی... من دوست های زیادی اونجا دارم!... بهشون گفتم خیلی خوب ازت پذیرایی کنن!... تا آخر عمرت... قراره هر روز آرزوی مرگ کنی!..." کارینا شوکه شده بود؛ میترسید و در حال خفه شدن بود. وقتی که رنگ صورتش تقریبا بنفش به نظر میرسید، نیکولاس کارینا را رها کرد و کارینا روی زمین افتاد و با ولع هوا را به درون ریه هایش کشید. نیکولاس از بالای سر کارینا با حقارت او را تماشا کرد و به افرادش اشاره کرو و گفت"این هر.زه رو به مرکز روانپریشی لوسانتِز ببرید... فقط سریع تر... رایحه ی مزخرفش باعث سردردم میشه..." آن دو وِر، دوباره بازوی کارینا را گرفتند و سعی کردند او را خانه خارج کنند. کارینا مقاومت میکرد و فریاد میکشید و جیغ هایش کل خانه را پر کرده بودند. با صدای تیزی گفت"عوضی! روانی حرومزادهههه! پدرمو کشتییی! خودم میکشمت... از اونجا میام بیرون!... حرومزادهههه..." دو وِر کارینا را از خانه خارج کردند، حالا فریاد ها و جیغ های کارینا به صورت زمزمه هایی نامفهوم از دور به گوش میرسید و چند لحظه بعد، صدای استارت ماشین ها و بعد دور شده آنها از خانه کارلو به گوش رسید. نیکولاس دوباره خودش را روی کاناپه انداخت و دستی به موهایش کشید. کارلو گفت"کارت عالی بود،آلفا... الگوی خوبی برای بچه هام میشی..." نیکولاس تک خنده ای کرد و چشمانش را بست و گفت"بچه هات، ها؟... تو اول برو جفتت یا حداقل یه معشوقه پیدا کن و بعد درباره بچه حرف بزن..." کارلو به شوخی خودش خندید. نیکولاس نفس عمیقی کشید و گفت"به کسایی که توی تيمارستان لوسانتِز مستقر کردیم بگم هر روز اونو زجر بدن... شنکجه کن... به هر روشی که دوست دارن!..." کارلو سرس را تکان داد و گفت"البته!... خودم هم میخوام چندباری در ماه رو برم و بهشون ملحق شم!..." نیکولاس از روی کاناپه بلند شد و گفت"هرکاری میخوای رو انجام بده... من باید برم..." کارلو گفت"خوش بگذره پیش جفت...." اما حرفش با نگاه اخم آلود نیکولاس قطع شد. نیکولاس از خانه کارلو خارج شد و راه عمارتش را در پیش گرفت..........
...........................................................
آخرین پارت امروز هم آپلود شد🤝🏻🎀
- ۵.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط