دو روز از فرستادن کارینا به تمارستان لوسانتز میگذشت نیکولاس درحالی که کت و ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁷
..................................................
دو روز از فرستادن کارینا به تيمارستان لوسانتِز میگذشت. نیکولاس درحالی که کت و شلوار تمام مشکی پوشیده بود، پایین پله ها ایستاده بود و منتظر امیلی بود. ساعت تقریبا ۴ عصر را نشان میداد. امروز مراسم خاکسپاری لئوناردو بود. نیکولاس لئوناردو را به قدری ناچیز میدانست که حتی نمیخواست به مراسم خاکسپاری اش برود؛ اما باید میرفت. باید خودش را نشان میداد، باید وِر های پک لئوناردو هم مانند پک خودش، به چشم میدیدند که نیکولاس قادر است کسی را بکشد و بعدش به راحتی به زندگی اش ادامه دهد. و همچنین باید میفهمیدند که از این به بعد کسی به نام نیکولاس قرار است آنجا باشد، به جای لئوناردو. و قرار نیست چیزی مثل گذشته باشد. هوا ابری و سرد بود. نیکولاس دستی به موهایش کشید. امیلی بالاخره از پله ها پایین آمد. کراپ تاپ مشکی پوشیده بود به همراه شلوار جین گشاد و بلند سورمه ای. کتی گرم و بلند و مشکی که تا پایین زانویش میرسید هم پوشیده بود و موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود. نیکولاس با لبخند به امیلی نگاه میکرد و گفت"تموم شد کوچولو؟..." امیلی که حالا از پله ها پایین آمده بود و روبروی نیکولاس قرار داشت گفت"آره... دیگه بریم..." و زود تر به طرف حیاط عمارت، جایی که ماشین بود رفت. قرار بود به مراسم خاکسپاری لئوناردو بروند.
فاصله منطقه نیکولاس تا پک لئوناردو تقریبا یک ساعت طول کشید. وقتی به گورستان رسیدند، نیکولاس پیاده شد و در را برای امیلی باز کرد.
نیکولاس به سمت محلی که شلوغ بود و مشخص بود که اعضای پک لئوناردو هستند قدم برداشت و امیلی هم در حالی که دستانش را توی جیب کتش کرده بود پشت سر نیکولاس راه میرفت. نیکولاس کمی دیر به مراسم رسیده بود. لئوناردو دفن شده بود و اعضای پک یکی یکی بالای مزارش مشغول سخنرانی بودند. شاید هم نیکولاس از عمد دیر کرده بود که نشان دهد که کوچکترین ارزشی برای لئوناردو قائل نیست. ابر ها جلوی نور خورشید را گرفته بودند و هوا سرد بود که البته این هوا در ماه ژانویه طبیعی بود. هر لحظه امکان بارش باران وجود داشت و حتی بعضی وِر ها از روی احتیاط چتر به همراه داشتند. نیکولاس پشت جمعیت ایستاده بود. دختر بچه ای به سمت نیکولاس برگشت. نیکولاس پوزخندی زد. دختر بچه دست پدرش را کشید و گفت"بابا... اون آقاهه کیه؟..." پدر دختر بچه لبخندی زد و گفت"کی عزیزم؟..." و با دیدن نیکولاس لبخندش کم کم محد شد. با احترام سرش را تکان داد و گفت"آلفا... باید متوجه میشدم که این رایحه ی شماست..............
.............................................................
اولین پارت امروز 👍🏻💙
..................................................
دو روز از فرستادن کارینا به تيمارستان لوسانتِز میگذشت. نیکولاس درحالی که کت و شلوار تمام مشکی پوشیده بود، پایین پله ها ایستاده بود و منتظر امیلی بود. ساعت تقریبا ۴ عصر را نشان میداد. امروز مراسم خاکسپاری لئوناردو بود. نیکولاس لئوناردو را به قدری ناچیز میدانست که حتی نمیخواست به مراسم خاکسپاری اش برود؛ اما باید میرفت. باید خودش را نشان میداد، باید وِر های پک لئوناردو هم مانند پک خودش، به چشم میدیدند که نیکولاس قادر است کسی را بکشد و بعدش به راحتی به زندگی اش ادامه دهد. و همچنین باید میفهمیدند که از این به بعد کسی به نام نیکولاس قرار است آنجا باشد، به جای لئوناردو. و قرار نیست چیزی مثل گذشته باشد. هوا ابری و سرد بود. نیکولاس دستی به موهایش کشید. امیلی بالاخره از پله ها پایین آمد. کراپ تاپ مشکی پوشیده بود به همراه شلوار جین گشاد و بلند سورمه ای. کتی گرم و بلند و مشکی که تا پایین زانویش میرسید هم پوشیده بود و موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود. نیکولاس با لبخند به امیلی نگاه میکرد و گفت"تموم شد کوچولو؟..." امیلی که حالا از پله ها پایین آمده بود و روبروی نیکولاس قرار داشت گفت"آره... دیگه بریم..." و زود تر به طرف حیاط عمارت، جایی که ماشین بود رفت. قرار بود به مراسم خاکسپاری لئوناردو بروند.
فاصله منطقه نیکولاس تا پک لئوناردو تقریبا یک ساعت طول کشید. وقتی به گورستان رسیدند، نیکولاس پیاده شد و در را برای امیلی باز کرد.
نیکولاس به سمت محلی که شلوغ بود و مشخص بود که اعضای پک لئوناردو هستند قدم برداشت و امیلی هم در حالی که دستانش را توی جیب کتش کرده بود پشت سر نیکولاس راه میرفت. نیکولاس کمی دیر به مراسم رسیده بود. لئوناردو دفن شده بود و اعضای پک یکی یکی بالای مزارش مشغول سخنرانی بودند. شاید هم نیکولاس از عمد دیر کرده بود که نشان دهد که کوچکترین ارزشی برای لئوناردو قائل نیست. ابر ها جلوی نور خورشید را گرفته بودند و هوا سرد بود که البته این هوا در ماه ژانویه طبیعی بود. هر لحظه امکان بارش باران وجود داشت و حتی بعضی وِر ها از روی احتیاط چتر به همراه داشتند. نیکولاس پشت جمعیت ایستاده بود. دختر بچه ای به سمت نیکولاس برگشت. نیکولاس پوزخندی زد. دختر بچه دست پدرش را کشید و گفت"بابا... اون آقاهه کیه؟..." پدر دختر بچه لبخندی زد و گفت"کی عزیزم؟..." و با دیدن نیکولاس لبخندش کم کم محد شد. با احترام سرش را تکان داد و گفت"آلفا... باید متوجه میشدم که این رایحه ی شماست..............
.............................................................
اولین پارت امروز 👍🏻💙
- ۳.۲k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط