{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیکولاس روی کاناپه روبروی کارلو لم داد و منتظر شد گفت و گوی خاصی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁵
..................................................
نیکولاس روی کاناپه روبروی کارلو لم داد و منتظر شد. گفت و گوی خاصی میان نیکولاس و کارلو صورت نگرفت فقط هر از گاهی درباره کار یا در مورد پک لئوناردو و افراد اصلی اش صحبت میکردند. بعد از گذشت کمتر از یک ساعت؛ دو ماشین جلوی در خانه کارلو نگه داشت. نیکولاس می‌توانست رایحه ی کارینا که مثل همیشه تند بود را حس کند. و همینطور صدای جیغ های گوش خراشش که در حیاط می‌پیچید و گواهی بر این بود که کارینا اینجاست. لحظه ای بعد، دو وِر در حالی که بازو های کارینا را گرفته بودند وارد خانه شدند. دست های کارینا از پست بسته شده بود، موهایش بهم ریخته بود و آرایشش زیر چشمانش ریخته بود که باعث میشد شبیه به دیوانه ای به نظر برسد که مدت هاست فرار کرده و در جنگل زندگی می‌کرده. چهره نیکولاس سرد و بی احساس شد و تنها حسی که در چشمانش دیده میشد، تنفر عمیق و مثل همیشه خشن مطلق بود. دو وِری که کارینا را گرفته بودند، او را رها کردند. کارینا با دیدن نیکولاس با عشوه و لب های آویزان گفت"نیک!... عزیزم..." و به سرعت به طرف نیکولاس رفت. اما با حس سوزش ناگهانی روی گونه چپش شوکه شد. شدت ضربه به قدری زیاد بود که کارینا روی زمین افتاد. دستش را روی جای سیلی نیکولاس گذاشت. اشک در چشمانش جمع شد و گفت"تو... به من سیلی زدی نیک؟" نیکولاس با همان چهره سرد گفت"دهنتو ببند‌..." تحمل کارینا برایش سخت بود و از رایحه اش هم متنفر بود، زیرا رایحه تندش باعث سردرد نیکولاس میشد. کارینا سعی کرد بلند شود. نیکولاس هم از این حرکت استقبال کرد و خم شد و گلوی کارینا را گرفت و بلندش کرد. کارینا از زمین فاصله گرفته بود. نیکولاس گفت"تا الان میدونی که امیلی جفت منه نه؟..." کارینا به دستانش به دست نیکولاس که دور گردنش حلقه شده بود چنگ زد. نیکولاس با پوزخند ادامه داد"اول میخواستم بکشمت... مثل لئو... و پدرت..." چشمان کارینا با شنیدن اسم پدرش گشاد تر شد. نیکولاس فهمید که کارینا از مرگ پدرش خبر نداشته. کارینا نفسش بند آمده بود و سعی داشت حرف بزند. نیکولاس که حالا پوزخندش پهن تر شده بود ادامه داد"اوه... درباره پدرت نمیدونستی؟... مهم نیست..." و همانطور که کارینا دستش را فشار میداد خندید. ادامه داد"پدرتو کشتم... و همینطور لئو... میخواستم تورو هم بکشم اما این برات کافی نیست..." امیلی نفسش بند آمده بود و ترسیده و شوکه بود و بخاطر مرگ پدرش عصبانی بود. به دست نیکولاس چنگ میزد و سعی داشت نفس بکشد اما چندان در این کار موفق نبود چون فشار دست نیکولاس روی گردنش، مانع ورود هوا به ریه هایش می‌شد.......
........................................................
پارت سوم امروز به زودی آپلود میشه🙂👍🏻
دیدگاه ها (۱۱)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁵⁴............................................

بانو بیلی🎀

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴⁷............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط