{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Secret of Love in the Dark Shadow

The Secret of Love in the Dark Shadow
part =۱۱

---

همه جمع بودن توی کافه. چراغا خاموش. فقط نور شمع. صورت‌ها توی تاریکی معلوم نبود.

جیمین: (با صدای جدی) بچه‌ها... باید بگم. من یه چیزی پیدا کردم.

همه نگاه کردن.

جیمین: توی پرونده‌ی ۱۹۸۷، یه اسم هست. اسم کسی که الان بین ماست.

تهیونگ: (دست سول‌گی رو محکم گرفت) کیه؟

جیمین: (مکث کرد) دو-هیون.

همه برگشتن سمت دو-هیون. دو-هیون رنگش پرید.

دو-هیون: چی؟ من؟ دروغ می‌گی!

جنا: (دستش لرزید) دو-هیون... تو...

دو-هیون: (بلند شد) نه! من بی‌گناهم! من هیچی نمی‌دونم!

جونگکوک: (جلو رفت) پس این چیه؟ (یه عکس قدیمی رو گذاشت رو میز) توی این عکس، پدر بزرگ تو کنار پدرای ماست!

دو-هیون به عکس نگاه کرد. صورتش سفید شد.

دو-هیون: پدربزرگ من... اون مرده! سال‌ها پیش مرد!

لی لی: نه. نمرده. زنده‌ست. و الان توی این شهره.

سکوت مرگبار.

دو-هیون: (با چشمای پر از اشک) من... من واقعاً نمی‌دونستم. قسم می‌خورم.

جنا: (رفت جلو) دو-هیون... اگه راست می‌گی... ثابت کن.

دو-هیون: چطور؟

تهیونگ: پدربزرگتو پیدا کن. بیارش اینجا.

---

همه رفتن. فقط جنا و دو-هیون موندن توی کافه. دو-هیون نشسته بود رو زمین، سرش توی دستاش.

جنا: (نشست کنارش) دو-هیون...

دو-هیون: (بدون اینکه سرش رو بلند کنه) تو هم باور کردی که من...

جنا: نه. (دستش رو گرفت) من تورو می‌شناسم. تو عوض شدی.

دو-هیون: (سرش رو بلند کرد) راستی؟

جنا: آره. (دستش رو گذاشت رو قلبش) اینجا می‌فهمم.

دو-هیون: (چشماش پر از اشک شد) جنا... می‌ترسم از دستت بدم.

جنا: (نزدیکتر شد) از دست نمی‌دی. من می‌مونم. همیشه.

دو-هیون: (بغلش کرد) ممنونم که هستی.

جنا: (لباش رو گذاشت روی لباش) دوستت دارم. به هیچکی شک نکن.

بوسه‌ای عمیق. طولانی. توی تاریکی کافه. با بوی قهوه و اشک.

---



توی خونه‌ی امن، تهیونگ و سول‌گی توی یه اتاق کوچیک. بارون بیرون می‌زد. سول‌گی کنار پنجره وایساده بود.

تهیونگ: (رفت پشتش) به چی فکر می‌کنی؟

سول‌گی: به مادرم. به اینکه شاید دیگه نباشه.

تهیونگ: (بغلش کرد) هست. حتماً هست. مادرا همیشه هستن.

سول‌گی: (برگشت سمتش) تهیونگ... می‌ترسم.

تهیونگ: (دستش رو گذاشت رو گونه‌ش) از چی؟

سول‌گی: از اینکه یه روز بیدار شم و تو نباشی.

تهیونگ: (لبخند زد) من همیشه هستم. حتی اگه نبینیم.

سول‌گی: (چشماش رو بست) یعنی چی؟

تهیونگ: (لباش رو گذاشت روی لبش) یعنی این.

بوسه‌ای آرام. شیرین. دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور کمرش. بارون بیرون می‌زد. دنیا تاریک بود. ولی توی اون اتاق، نور بود. نور عشق.

بعد از چند دقیقه، سول‌گی سرش رو گذاشت رو سینه‌ی تهیونگ.

سول‌گی: صدای قلبت رو می‌شنوم. می‌گه "تا همیشه".

تهیونگ: (موهاش رو نوازش کرد) چون تا همیشه مال توام.

---



لی لی و جونگکوک توی خونه‌شون. جونگکوک داشت چای درست می‌کرد. لی لی از پشت بغلش کرد.

لی لی: (سرش رو گذاشت رو پشتش) خسته‌ام.

جونگکوک: (برگشت) بیا بشین. برات چای می‌آرم.

لی لی: (نشست رو مبل) جونگکوک...

جونگکوک: (چای رو آورد) جان؟

لی لی: (دستش رو گرفت) ممنون که هستی.

جونگکوک: (نشست کنارش) منم ممنونم که تو هستی.

لی لی: (نگاهش کرد) می‌دونی چقدر دوستت دارم؟

جونگکوک: (لبخند زد) بگو ببینم.

لی لی: (نزدیکتر شد) به اندازه‌ی همه‌ی ستاره‌های آسمون.

جونگکوک: (لباش رو گذاشت روی لبش) من به اندازه‌ی همه‌ی قهوه‌های تلخ دنیا.

بوسه‌ای شیرین. گرم. توی نور کم چراغ. دستاش دور هم. قلباش توی هم.

---


هانا بچه‌ش رو بغل کرده بود. جیمین اومد کنارش نشست.

جیمین: (دستش رو گرفت) خسته‌ای؟

هانا: (سرش رو گذاشت رو شونه‌ش) نه. وقتی شمایین، خسته نمی‌شم.

جیمین: (پیشونیش رو بوسید) هانا...

هانا: جان؟

جیمین: ممنونم که به من فرصت دادی. ممنونم که مادر بچم شدی.

هانا: (چشماش تر شد) منم ممنونم که همیشه کنارمی.

جیمین: (بغلش کرد) تا آخر عمر. تا آخر دنیا.

بچه کوچولو دستش رو تکوند داد. هر دو خندیدن.

هانا: (بچه رو بوسید) اینم از عشق سوم.

جیمین: (هر دو رو بغل کرد) عشق اول و دوم و سوم.

---


صبح روز بعد. دو-هیون برگشت. با یه پیرمرد. پدربزرگش.

پدربزرگ دو-هیون: (با عصا) بچه‌ها... من اومدم حقیقت رو بگم.

تهیونگ: (جلو رفت) پس بگین. کی قاتله؟

پدربزرگ: (نگاه به همه کرد) قاتل... (مکث طولانی) منم.

همه جا خوردن.

پدربزرگ: آره. من ۳۰ سال پیش همه رو کشتم. پدرا رو. مادرا رو. هر کی جلوم وایساد. ولی دو-هیون... دو-هیون بی‌گناهه. اون هیچی نمی‌دونست.

دو-هیون: (گریه کرد) بابابزرگ... چرا؟

پدربزرگ: چون مجبور بودم. اونا تهدیدم کردن. گفتن اگه نکنی، خانواده‌تو می‌کشن. (به دو-هیون نگاه کرد) مخصوصاً تو. نوه‌م.

سکوت. سنگین.
دیدگاه ها (۸)

The Secret of Love in the Dark Shadowpart =۱۲سول‌گی: (با لرز...

اوای فنوتpart =۲۵(دو هفته بعد از تبعید بیانکا)قصر مدیچی بالا...

https://wisgoon.com/xxlefoxxفندوقام فیک نویسه بانو حمایت شه ...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

The Secret of Love in the Dark ShadowPart =۹کافه‌ی قهوه تلخ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط