The Secret of Love in the Dark Shadow
The Secret of Love in the Dark Shadow
Part =۹
کافهی قهوه تلخ. شب. چراغا کم نور بودن. همه جمع بودن: تهیونگ، سولگی، لی لی، جونگکوک، دو-هیون، جنا، جیمین، هانا و کوچولوشون.
دو-هیون: (چای میریخت) خب بچهها، بگین ببینم چه خبر؟
تهیونگ: (دست سولگی رو ول نکرده بود) مادر سولگی... موند پشت سر. نمیدونم زندهست یا نه.
سولگی: (گریه میکرد) اون فداکاری کرد. برا من.
لی لی: (نشست کنارش) عزیزم... گریه نکن. مادرا همیشه قوین. حتماً زندهست.
جنا: (دست دو-هیون رو گرفته بود) ما باید یه نقشه بکشیم. نمیتونیم همیشه فرار کنیم.
جیمین: (هانا رو بغل کرده بود) من یه جا سراغ دارم. یه خونهی امن. مال دوران مأموریتهام.
هانا: (سرش رو گذاشت رو سینهی جیمین) تا اون موقع، ما اینجاییم.
---------
توی گوشهی کافه، لی لی و جونگکوک کنار هم نشسته بودن. جونگکوک دست لی لی رو گرفته بود.
لی لی: (بهش نگاه کرد) میترسی؟
جونگکوک: (لبخند زد) وقتی تو کنارمی، نه.
لی لی: راستی؟
جونگکوک: (دستش رو گذاشت رو قلبش) میشنوی؟ واسه تو میزنه.
لی لی: (سرش رو گذاشت رو سینهش) آره... میشنوم. قشنگ میزنه.
جونگکوک: (چونهش رو بوسید) لی لی...
لی لی: (چشماش رو بست) جان؟
جونگکوک: (لباش رو گذاشت روی لبش) دوستت دارم.
بوسهی طولانی. آرام. پر از احساس. دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور گردنش. انگار دنیا دورشون نبود.
هانا: (از دور) بچهها! یه کم رعایت ما رو بکنین! 😂
لی لی: (خندید) تو بچت رو بغل کن!
همه خندیدن.
-------
دو-هیون و جنا توی گوشهی دیگهی کافه. جنا داشت به پرونده نگاه میکرد. دو-هیون زل زده بود بهش.
جنت: (بدون اینکه سرش رو بلند کنه) چرا زل زدی به من؟
دو-هیون: چون قشنگترین چیزی هستم که توی این اتاق میبینم. (ببخشید، اشتباه گفتم: چون قشنگترین کسی هستی که توی این اتاق میبینم😁😂)
جنا: (خندید) چقدر لوس شدی!
دو-هیون: (نزدیکتر شد) لوس؟ ببینم کی لوس شده؟
جنا: (جا خورد) دو-هیون... بچهها نگاه میکنن...
دو-هیون: (لباش رو گذاشت روی لباش) بذار نگاه کنن.
بوسهای کوتاه. شیرین. جنا صورتش قرمز شد.
جونگکوک: (از اونور) دو-هیون! رعایت کن داداش!
دو-هیون: (با لبخند) تو خودت گفتی بذار نگاه کنن! 😂
-------
هانا خسته بود. بچهش رو گذاشته بود بخوابه. جیمین اومد کنارش نشست.
جیمین: (دستش رو گرفت) خستهای؟
هانا: (سرش رو گذاشت رو شونهش) یه کم.
جیمین: (پیشونیش رو بوسید) بذار کمکت کنم.
هانا: (چشماش رو بست) جیمین...
جیمین: جان؟
هانا: میدونی چقدر دوستت دارم؟
جیمین: (بغض کرد) منم همینقدر دوستت دارم. بیشتر.
هانا: (بوسیدش) قول بده هیچوقت تنهام نذاری.
جیمین: (بغلش کرد) قول میدم. تا آخر عمر.
---
(بریم پیش ته و سول گی بدون ما کاری انجام ندن😂)
تهیونگ سولگی رو برداشت برد طبقهی بالا. اتاق کوچیک خودش. سولگی هنوز گریه میکرد.
تهیونگ: (نشست کنارش) سولگی... نگاه کن.
سولگی: (سرش رو بلند کرد) چی؟
تهیونگ: (دستش رو گذاشت رو قلبش) من هستم. همیشه هستم. تا آخرش.
سولگی: (بغلش کرد) تهیونگ... من میترسم. همه رو از دست میدم.
تهیونگ: (موهاش رو نوازش کرد) منو از دست نمیدی. هیچوقت.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) قول میدی؟
تهیونگ: (چشماش رو نگاه کرد) قول میدم. به جون خودم.
لباش رو گذاشت روی لبش. نه یه بوسهی معمولی. یه بوسهی عمیق. طولانی. انگار میخواست همهی غصههاش رو با این بوسه پاک کنه.
دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور کمرش. گرم. لرزان. پر از احساس.
بعد از چند دقیقه، از هم جدا شدن. نفس نفس. چشماشون توی هم.
تهیونگ: (پیشونی رو پیشونی) سولگی... دوستت دارم.
سولگی: (با اشک) منم دوستت دارم. خیلی زیاد.
تهیونگ: (بوسیدش) دیگه هیچوقت گریه نمیکنی. من مراقبتم.
سولگی: (لبخند زد) قول میدی؟
تهیونگ: قول میدم.
باز بوسیدش. اینبار آرامتر. شیرینتر. انگار داشتن یه قرارداد عشق امضا میکردن.
---
😴 صبح روز بعد
همه پایین جمع شدن. صبحونه آماده بود. نگاههای معنیدار به تهیونگ و سولگی.
لی لی: (با لبخند) خوبین شما دو تا؟
سولگی: (صورت قرمز) آره... ممنون.
دو-هیون: (به تهیونگ چشمک زد) داداش، دیشب خوابیدی؟
تهیونگ: (خجالت کشید) بسه دیگه! 😂
Part =۹
کافهی قهوه تلخ. شب. چراغا کم نور بودن. همه جمع بودن: تهیونگ، سولگی، لی لی، جونگکوک، دو-هیون، جنا، جیمین، هانا و کوچولوشون.
دو-هیون: (چای میریخت) خب بچهها، بگین ببینم چه خبر؟
تهیونگ: (دست سولگی رو ول نکرده بود) مادر سولگی... موند پشت سر. نمیدونم زندهست یا نه.
سولگی: (گریه میکرد) اون فداکاری کرد. برا من.
لی لی: (نشست کنارش) عزیزم... گریه نکن. مادرا همیشه قوین. حتماً زندهست.
جنا: (دست دو-هیون رو گرفته بود) ما باید یه نقشه بکشیم. نمیتونیم همیشه فرار کنیم.
جیمین: (هانا رو بغل کرده بود) من یه جا سراغ دارم. یه خونهی امن. مال دوران مأموریتهام.
هانا: (سرش رو گذاشت رو سینهی جیمین) تا اون موقع، ما اینجاییم.
---------
توی گوشهی کافه، لی لی و جونگکوک کنار هم نشسته بودن. جونگکوک دست لی لی رو گرفته بود.
لی لی: (بهش نگاه کرد) میترسی؟
جونگکوک: (لبخند زد) وقتی تو کنارمی، نه.
لی لی: راستی؟
جونگکوک: (دستش رو گذاشت رو قلبش) میشنوی؟ واسه تو میزنه.
لی لی: (سرش رو گذاشت رو سینهش) آره... میشنوم. قشنگ میزنه.
جونگکوک: (چونهش رو بوسید) لی لی...
لی لی: (چشماش رو بست) جان؟
جونگکوک: (لباش رو گذاشت روی لبش) دوستت دارم.
بوسهی طولانی. آرام. پر از احساس. دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور گردنش. انگار دنیا دورشون نبود.
هانا: (از دور) بچهها! یه کم رعایت ما رو بکنین! 😂
لی لی: (خندید) تو بچت رو بغل کن!
همه خندیدن.
-------
دو-هیون و جنا توی گوشهی دیگهی کافه. جنا داشت به پرونده نگاه میکرد. دو-هیون زل زده بود بهش.
جنت: (بدون اینکه سرش رو بلند کنه) چرا زل زدی به من؟
دو-هیون: چون قشنگترین چیزی هستم که توی این اتاق میبینم. (ببخشید، اشتباه گفتم: چون قشنگترین کسی هستی که توی این اتاق میبینم😁😂)
جنا: (خندید) چقدر لوس شدی!
دو-هیون: (نزدیکتر شد) لوس؟ ببینم کی لوس شده؟
جنا: (جا خورد) دو-هیون... بچهها نگاه میکنن...
دو-هیون: (لباش رو گذاشت روی لباش) بذار نگاه کنن.
بوسهای کوتاه. شیرین. جنا صورتش قرمز شد.
جونگکوک: (از اونور) دو-هیون! رعایت کن داداش!
دو-هیون: (با لبخند) تو خودت گفتی بذار نگاه کنن! 😂
-------
هانا خسته بود. بچهش رو گذاشته بود بخوابه. جیمین اومد کنارش نشست.
جیمین: (دستش رو گرفت) خستهای؟
هانا: (سرش رو گذاشت رو شونهش) یه کم.
جیمین: (پیشونیش رو بوسید) بذار کمکت کنم.
هانا: (چشماش رو بست) جیمین...
جیمین: جان؟
هانا: میدونی چقدر دوستت دارم؟
جیمین: (بغض کرد) منم همینقدر دوستت دارم. بیشتر.
هانا: (بوسیدش) قول بده هیچوقت تنهام نذاری.
جیمین: (بغلش کرد) قول میدم. تا آخر عمر.
---
(بریم پیش ته و سول گی بدون ما کاری انجام ندن😂)
تهیونگ سولگی رو برداشت برد طبقهی بالا. اتاق کوچیک خودش. سولگی هنوز گریه میکرد.
تهیونگ: (نشست کنارش) سولگی... نگاه کن.
سولگی: (سرش رو بلند کرد) چی؟
تهیونگ: (دستش رو گذاشت رو قلبش) من هستم. همیشه هستم. تا آخرش.
سولگی: (بغلش کرد) تهیونگ... من میترسم. همه رو از دست میدم.
تهیونگ: (موهاش رو نوازش کرد) منو از دست نمیدی. هیچوقت.
سولگی: (سرش رو بالا آورد) قول میدی؟
تهیونگ: (چشماش رو نگاه کرد) قول میدم. به جون خودم.
لباش رو گذاشت روی لبش. نه یه بوسهی معمولی. یه بوسهی عمیق. طولانی. انگار میخواست همهی غصههاش رو با این بوسه پاک کنه.
دستاش رفت توی موهاش. دستاش دور کمرش. گرم. لرزان. پر از احساس.
بعد از چند دقیقه، از هم جدا شدن. نفس نفس. چشماشون توی هم.
تهیونگ: (پیشونی رو پیشونی) سولگی... دوستت دارم.
سولگی: (با اشک) منم دوستت دارم. خیلی زیاد.
تهیونگ: (بوسیدش) دیگه هیچوقت گریه نمیکنی. من مراقبتم.
سولگی: (لبخند زد) قول میدی؟
تهیونگ: قول میدم.
باز بوسیدش. اینبار آرامتر. شیرینتر. انگار داشتن یه قرارداد عشق امضا میکردن.
---
😴 صبح روز بعد
همه پایین جمع شدن. صبحونه آماده بود. نگاههای معنیدار به تهیونگ و سولگی.
لی لی: (با لبخند) خوبین شما دو تا؟
سولگی: (صورت قرمز) آره... ممنون.
دو-هیون: (به تهیونگ چشمک زد) داداش، دیشب خوابیدی؟
تهیونگ: (خجالت کشید) بسه دیگه! 😂
- ۳.۰k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط