الماس من

الماس من
پارت ۲۱


نه... چشمهایش را در چشمهای او دوخت. تو... تبدیل شدی به چیزی بیشتر و دقیقاً همین چیزیه که همه چی رو سخت کرده. چند ثانیه فقط سکوت بود. بعد لیلی با خشم زمزمه کرد: نمیتونم بهت اعتماد کنم. ویلیام جواب نداد تنها نگاهش کرد نه با خشم، نه با خواهش. فقط با دردی که در چشمهایش موج میزد. من هر کاری کردم تا تو رو حفظ کنم حتی وقتی شک داشتم که دیگه هیچ امیدی نمونده حتی وقتی خودت نخواستی نجات پیدا کنی... بازم برگشتم چون نمیتونستم ببینم از دستم بری. لیلی به سمت در رفت دستش را روی دستگیره گذاشت... اما نچرخاند. - فقط یه سوال... با صدایی لرزان گفت: اگه یه روز بفهمی اون الماس پیش منه... واقعاً چیکار میکنی؟ منو هم میفروشی؟ جونگکوک نگاهش کرد. زمزمه کرد: اون روز... دلم میخواد هیچ وقت نیاد. سکوت در . خانه پیچید. شب سردتر شده بود. هیچ کدام به سمت دیگری .نرفتند اما فاصله ای که بینشان ،بود خیلی بیشتر از چند قدم بود. فاصله ای که با حقیقت ساخته شده بود

. خزانه ای در دل سکوت

هوا سرد بود نسیمی ملایم از میان درختان باغ عبور میکرد و با شاخه ها بازی می.کرد ،شب آرام اما تهدیدکننده بود. مه نازکی از میان چمنها بالا آمده بود و عمارت در تاریکی مثل یک راز پوشیده شده ایستاده بود. لیلی در سکوت از در عمارت عبور کرد و قدم به باغ گذاشت. قلبش به هم فشرده شده ،بود ذهنش پر از هزار فکر و شک. هر قدمی که برمی داشت، انگار از همه چیز فاصله میگرفت؛ از حرفهایی که شنیده بود، از نگاهی که دیگر برایش امن نبود... از جونگکوک. «باید برم... دیگه نمیتونم اینجا بمونم...» صدای خش خش برگهای خشک ،باغ با قدمهایش هماهنگ بود. صدای در باز شد. «کجا فکر میکنی داری میری؟» صدای جونگکوک مثل رعد در تاریکی .پیچید خشک ایستاد برگشت او را دید که در چهارچوب در ایستاده با چشمانی سرد، تاریک و صدایی که چیزی در آن میسوخت. «برمیگردم خونهم جایی که بتونم دوباره نفس بکشم.» تو فکر میکنی بیرون از این خونه امنیت داری؟ «امنیت؟ من حتی اینجا احساس امنیت نمیکنم جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

الماس من پارت ۲۲ «امنیت؟ من حتی اینجا احساس امنیت نمیکنم جون...

الماس من پارت ۲۳ ولی اگه قرار باشه زخمی ،بشی نمیخوام از من ب...

الماس من پارت ۲۰ همه چی فقط یه نقشه بود که اون لعنتی رو پیدا...

الماس من پارت ۱۹ و نفسهای تندشان فضا را پر کرده بود. «چرا او...

الماس من پارت ۲۸ صورتش آرام بود اما رگ گردنش با خشمی پنهان م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط